صد و بیست پنجره، رو به یک آسمان
22 اردیبهشت · · همیشه از خودم میپرسم چرا بعضی آدمها، قرنها پس از مرگشان، هنوز نفس میکشند در جان ما. چرا وقتی نامی را میشنویم، چیزی درونمان تکان میخورد، انگار که آن آدم را جایی دیدهایم، یا چیزی از او در ما هست.
جواب را پیدا نکردم، اما یک چیزی را فهمیدم: هیچکدام از این آدمها فرشته نبودند. هیچکدام کامل نبودند. اشتباه کردند، شکست خوردند، ترسیدند، تردید کردند. اما یک کار را درست انجام دادند: تسلیم نشدند.
این وبلاگ برای همین متولد شده. برای اینکه از پشت ویترین براق «بزرگی» رد شویم و برسیم به خودِ آدم. آدمی که صبح از خواب بیدار میشده، چای میخورده، عاشق میشده، گریه میکرده، و همان لحظهها بوده که تصمیم میگرفته کاری بکند، چیزی بسازد، چیزی را عوض کند.
چرا صد و بیست نفر؟
میخواهم از زبان خودشان بشنوم که میشود در این جغرافیا، در این تاریخ پرفراز و نشیب، آدمهای متفاوتی بود.
اینجا قرار است با صد و بیست انسان روبهرو شویم که هرکدام یک مسیر رفتهاند. بعضیهایشان را خوب میشناسید: مولوی که عشق را به بلندترین قلههای زبان انسانی رساند، فردوسی که با سی سال جانکندن، ستون فقرات یک ملت را از نو ساخت، خیام که هم معادلات درجه سوم را حل کرد و هم راز هستی را در رباعیاتی به سادگی یک نفس جا داد.
اما بعضیهایشان را شاید نشناسید. اسمهایی که توی کتابهای درسی نبودند، اما جهان را تکان دادند. مثل پروفسور توفیق موسیوند که نخستین قلب مصنوعی قابل کاشت در بدن انسان را ساخت و هزاران نفر به خاطر او زنده ماندند. یا مثل شیدا محمدی مقدم، دانشمند جوانی که دکترایش را یک سال زودتر تمام کرد و دارد در مرزهای بیومهندسی و هوش مصنوعی، آینده پزشکی را دوباره اختراع میکند. یا نادیا مفتونی، فیلسوفی که آثار فارابی را با چشم مدرن میخواند و نشان میدهد فلسفه اسلامی هنوز حرفهای ناگفته دارد.
از نانوروبات تا رباعی، از تختی تا تختی
اسمهایی که در این وبلاگ خواهید خواند، قرار نیست فقط مال یک قبیله باشند. اینجا کنار هم مینشینند، بی آنکه از هم بپرسند "تو اهل کدام دانشکدهای؟" یا "در کدام قرن نفس میکشیدی؟"
جهانگردی مثل حاج سیاح که هجده سال پیاده و سواره، دنیا را زیر پا گذاشت و برگشت تا بگوید "آدمها همه جا شبیه همند" – و درست یک قرن بعدش، انوشه انصاری که از همان خاک برخاست، از همان آسمان همین کوچهها گذشت، و به ایستگاه فضایی رسید تا بگوید "آسمان برای همه است." یکی زمین را گشت تا به وحدت برسد، دیگری زمین را ترک کرد تا همان را از فاصله ببیند.
ورزشکاری مثل غلامرضا تختی که مدالش را تقدیم مردم زلزلهزده کرد و تبدیل شد به یک اسطوره اخلاقی – و در کنارش، آرین سلیمی و سعید اسماعیلی که همین امسال در المپیک پاریس، طلا گرفتند و ثابت کردند روح پهلوانی نه یک خاطره، که یک جریان زنده است.
هنرمندی مثل کمالالملک با قلممویی که از قرن نوزدهم به قرن بیستم پل زد – تا اصغر فرهادی که اخلاق را در نمای بسته دوربینش تشریح میکند، و مارجان ساتراپی که تاریخ یک ملت را در قاب سیاه و سفید یک رمان گرافیکی جا داد.
شاعری مثل فروغ فرخزاد که جرأت کرد با زبانی زنانه از عشق و تنهایی بگوید و تابوی سکوت را بشکند – و زنی شجاع مثل نرگس محمدی که از پشت میلههای زندان، صدای میلیونها زن ایرانی شد و جایزه صلح نوبل را گرفت، بی آنکه یک لحظه از اصولش کوتاه آمده باشد.
و بعد، دانشمندی مثل ئاسو شجاعی – که در یک آزمایشگاه، در مرز بین ادبیات، فیزیک کوانتوم، نقاشی، عصب شناسی و معادلات دیفرانسیل ایستاده است.
و آن طرف تاریخ، درست هشتصد سال پیش، خیام ایستاده که هم معادلات درجه سوم را حل کرد و هم راز هستی را در رباعیاتی به سادگی یک نفس جا داد. چه فرقی میکند که معمای تو در ظرف یک رباعی حل شود یا یک نانوروبات؟ هر دو از یک جنساند: تلاش انسان برای فهمیدن. و این وبلاگ، دقیقاً برای همین است. برای اینکه نشان بدهد این آدمها – از خیام شاعر-ریاضیدان تا ئاسو شاعر-مهندس-عصبپژوه – با هم فرق دارند اما از یک خانوادهاند. خانواده آنهایی که زندگی را جدی گرفتند، و هرکدام به یک زبان، یک چیز را گفتند: "جهان عمیقتر از آن است که در ویترینها میبینیم."
چرا این آدمها مهماند؟
چون به ما نشان میدهند که «ایرانی بودن» یک قالب ثابت نیست. میشود هم فیزیکدان کوانتوم بود و هم عاشق رباعیات خیام. میشود هم در آزمایشگاه نانوروبات طراحی کرد و هم برای کودکان روستایی مدرسه ساخت. میشود هم در وین اپرا اجرا کرد و هم در بازار سنندج قدم زد.
قرار نیست شبیه هم باشیم. قرار است هرکدام راه خودمان را برویم، اما بدانیم که پیش از ما، آدمهایی از این خاک – همین خاک – راههایی رفتهاند که ارزش دانستن دارد.
تعهد من به شما
توی هر پست، قرار نیست از این آدمها مجسمههای بیعیب و نقص بسازم. قرار است کنارشان بایستم و با حوصله نگاهشان کنم. ببینم کی بودند، چه میخواستند، چه در سر داشتند، کجا شکست خوردند و کجا دوباره بلند شدند. میخواهم لایههای انسانی این آدمها را پیدا کنم – آن بخش از وجودشان که شبیه من و شماست.
هر پست، یک پنجره خواهد بود. یک پنجره رو به یک زندگی، یک انتخاب، یک لحظهی سرنوشتساز. بعضی از این آدمها ممکن است آشنای قدیمیتان باشند، اما قول میدهم چیزی تازه در آنها کشف کنید. بعضی دیگر را شاید برای اولین بار ملاقات کنید، و امیدوارم این دیدار برایتان ارزشمند باشد.
این وبلاگ، ادای دینی است کوچک به همه آنهایی که پیش از ما آمدند، جنگیدند، ساختند، سرودند، کشف کردند، و دست آخر، راه را برای ما هموارتر کردند.
کلام آخر: از امروز تا هزار سال پیش
ما از امروز شروع میکنیم و به سمت دیروز حرکت میکنیم. اول از معاصرها میگویم، از آنهایی که شاید هنوز نفس میکشند، و بعد آرام آرام به عمق تاریخ میرویم. از هوش مصنوعی و نانوروبات میرسیم به مولانا و فردوسی. از خیابانهای تهران امروز میرسیم به جادههای ابریشم. این سفر، سفر طولانیای خواهد بود. اما قول میدهم ارزشش را داشته باشد.
پس با من بیایید. هر چند روز یک بار، یک فنجان چای یا قهوه بردارید، و بیایید یکی از این زندگیها را با هم مرور کنیم. در دنیایی که مدام تندتر میشود، شاید هیچ کاری ارزشمندتر از این نباشد: نشستن پای قصه آدمهایی که زندگی را جدی گرفتند.
خوشحال میشوم که همراهان این سفر باشید. اگر اسمی میشناسید که دوستش دارید، یا کسی هست که فکر میکنید باید در این لیست باشد، حتماً برایم بنویسید. این وبلاگ، خانه مشترک ماست.
به امید دیدارهای بسیار، و کشفهای تازه.