زمستان ۱۳۱۶ بود. در محلهٔ نارمک تهران، در خانواده‌ای ارمنی-ایرانی که موسیقی برایشان نه تفنن، که زبانِ بودن بود، پسری به دنیا آمد که تقدیرش با نُت‌ها گره خورده بود. کسی چه می‌دانست که همین پسر، هفت دهه بعد، روی صحنهٔ بزرگ‌ترین سالن‌های جهان بایستد، چوب رهبری ارکستر را بالا ببرد، و قصهٔ یک ملت کهن را با زبانی جهانی روایت کند.

لوریس چکناواریان، رهبر ارکستر، آهنگساز، نویسنده و نقاش، یکی از پرآوازه‌ترین سفیران فرهنگی ایران در جهان است. مردی که حماسهٔ رستم و سهراب را به اپرا تبدیل کرد، سمفونی فردوسی را نواخت، و موسیقی «بوی کافور، عطر یاس» را چنان ساخت که هنوز، پس از بیست سال، بوی مرگ و زندگی را با هم در مشام جان شنونده می‌پیچد.

از بمبئی تا وین: کودکی‌ای که جنگ در آن جاری بود

خانوادهٔ چکناواریان، در سال‌های پرآشوب جنگ جهانی اول، مانند بسیاری از ارمنی‌های دیگر، آوارهٔ تاریخ شدند. پدر لوریس در بمبئی هند، یک گروه کر ارمنی تشکیل داد و مادرش، زنی با فرهنگی عمیق، برای فرزندش قصه‌هایی از شاهنامه می‌گفت. خودش بعدها در گوشه‌ای از خاطراتش گفته: «من با قصه‌های شاهنامه بزرگ شدم. رستم و سهراب، برای من فقط شخصیت‌های افسانه‌ای نبودند؛ آن‌ها اعضای خانواده‌ام بودند.»

در هجده‌سالگی برای تحصیل موسیقی راهی اتریش شد. در آکادمی موسیقی و هنرهای نمایشی وین، نزد استادان بزرگ، رهبری ارکستر و آهنگسازی آموخت. وینِ پس از جنگ، شهری بود که هنوز خرابه‌هایش ترمیم نشده بود، اما موسیقی، مثل خون، در رگ‌هایش جریان داشت. لوریس جوان، در همان شهر، با بزرگ‌ترین آثار موتسارت، بتهوون و مالر بزرگ شد و هم‌زمان، رؤیای ساختن موسیقی‌ای بر اساس شاهنامه را در سر می‌پروراند.

بازگشت به ایران: معلمی در آبادان

پس از پایان تحصیلات، چکناواریان به ایران بازگشت. اما نه به تهران، که به آبادان. شهری نفتی و چندفرهنگی که در آن سال‌ها، دیگ جوشان اقوام و زبان‌ها بود. او در هنرستان موسیقی آبادان، به کودکان ایرانی – فارس، عرب، ارمنی، و دیگران – موسیقی یاد می‌داد. خودش می‌گوید: «آبادان، آزمایشگاه زندگی من بود. آنجا فهمیدم که موسیقی، می‌تواند پلی میان آدم‌هایی باشد که هیچ زبان مشترکی ندارند.»

در همان سال‌ها بود که نخستین آثار بزرگش را ساخت. موسیقی او، تلفیقی از ملودی‌های فولکلور ایرانی، هارمونی کلاسیک غربی، و روح حماسی شاهنامه بود. او می‌خواست تاریخ ایران را، نه با کلمات، که با نت‌ها روایت کند.

سمفونی‌هایی که تاریخ را زنده کردند

چکناواریان، در طول هفت دهه فعالیت هنری، بیش از هفتاد اثر بزرگ خلق کرده است. سمفونی‌های او – از «سمفونی فردوسی» گرفته تا «سمفونی خرمشهر» – تلاشی هستند برای روایت تاریخ یک ملت از دریچهٔ موسیقی. خودش می‌گوید: «من مورخ نیستم. من یک موسیقی‌دانم. اما موسیقی، برای من، یک ماشین زمان است. می‌تواند تو را به گذشته ببرد، به دل نبرد رستم و اسفندیار، یا به سنگرهای خرمشهر.»

اپرای «رستم و سهراب» که ساخت آن سی سال طول کشید، یکی از بلندپروازانه‌ترین پروژه‌های موسیقایی تاریخ ایران است. او در این اپرا، تراژدی پدر و پسری را که در میدان نبرد، همدیگر را نمی‌شناسند و یکی به دست دیگری کشته می‌شود، با زبانی موسیقایی روایت کرده که هم ریشه در ردیف ایرانی دارد و هم در اپرای کلاسیک غربی.

و موسیقی فیلم «بوی کافور، عطر یاس» ساختهٔ بهمن فرمان‌آرا، با آن ملودیِ آرام و جان‌گداز، یکی از به‌یادماندنی‌ترین آثارش است. ملودی‌ای که بوی مرگ می‌دهد و عطر زندگی، هم‌زمان.

افتخاراتی که برازندهٔ یک سفیر فرهنگی است

کارنامهٔ لوریس چکناواریان، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر هنرمند ایرانی‌ای به آن‌ها دست یافته است. او نشان درجه یک فرهنگ و هنر ایران را دریافت کرده، جایزهٔ ابن سینا را از یونسکو گرفته، و از سوی دولت‌های مختلف، برای «خدمات به موسیقی و صلح جهانی» تقدیر شده است.

او در ارمنستان، به عنوان یک قهرمان ملی شناخته می‌شود. در اتریش، نشان افتخار لیاقت را دریافت کرده. و در ایران، نامش با ارکستر سمفونیک تهران گره خورده است؛ ارکستری که او چندین بار آن را از نو ساخت، رهبری کرد، و به صحنه‌های جهانی برد.

چرا لوریس چکناواریان مهم است؟

اهمیت چکناواریان، فقط در تعداد سمفونی‌هایش نیست. در پلی است که میان فرهنگ‌ها ساخته. او به جهان نشان داد که «موسیقی ایرانی»، فقط در تار و سه‌تار و کمانچه خلاصه نمی‌شود. می‌شود با ارکستر سمفونیک، داستان رستم و سهراب را روایت کرد و تحسین غربی‌ها را هم برانگیخت. می‌شود یک ارمنی-ایرانی بود، در وین آموزش دید، در آبادان تدریس کرد، و در ایروان، سمفونیِ صلح نواخت.

او همچنین نماد «تعلق چندلایه» است. تعلق به فرهنگ ارمنی، به وطن ایرانی، و به زبان جهانی موسیقی. او ثابت کرد که «هویت»، یک انتخاب نیست. یک ترکیب است. ترکیبی از تمام چیزهایی که دوستشان داری.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی لوریس چکناواریان این باشد: «موسیقی، در نهایت، چیزی نیست جز عشق. عشق به زندگی، عشق به تاریخ، و عشق به انسان‌هایی که شاید هرگز نبینیشان، اما می‌توانی با یک ملودی، قلبشان را لمس کنی.»


در تاریخ هنر ایران، کمتر هنرمندی را می‌شناسیم که توانسته باشد یک کلمه را به یک نماد تبدیل کند. یک کلمهٔ سادهٔ سه‌حرفی: «هیچ». این کلمه، بر پیشانی ده‌ها مجسمه، نقاشی و اثر هنری نشسته و به امضای مردی بدل شده که با دستانش، به هیچ، هستی بخشید.

پرویز تناولی، پدر مجسمه‌سازی مدرن ایران، فقط یک هنرمند نیست. او یک باستان‌شناسِ فرهنگ عامه است. یک شاعرِ حجم. کسی که از دل آهن، برنز، و فایبرگلاس، موجوداتی بیرون کشیده که هم ریشه در اساطیر کهن ایرانی دارند و هم با زبان مدرنیسم جهانی سخن می‌گویند. نام او امروز با گران‌ترین اثر هنری خاورمیانه گره خورده؛ مجسمه‌ای که در حراج کریستی دبی، رکوردها را شکست. اما اهمیت تناولی، فقط در قیمت آثارش نیست. اهمیت او در این است که به ما نشان داد «هویت»، می‌تواند در قالب مدرن ریخته شود، بی‌آنکه اصالت خود را از دست بدهد.

کودکی در کوچه‌های سنگلج، با چشمانی در جست‌وجوی شکل‌ها

پرویز تناولی در ۳ فروردین ۱۳۱۶ (۲۴ مارس ۱۹۳۷) در تهران به دنیا آمد. در محلّهٔ سنگلج، یکی از قدیمی‌ترین و اصیل‌ترین مناطق تهران. جایی که هنوز بوی کاهگل و نان داغ از کوچه‌هایش بلند می‌شد و قصه‌های کهنه، از زبان پیرمردها به نسل بعد می‌رسید. پرویز از همان کودکی، شیفتهٔ شکل‌ها بود. شیفتهٔ حجم‌ها. او با گل رس بازی می‌کرد و آدمک‌های کوچک می‌ساخت، بی‌آنکه بداند روزی همین کار، به رسالت زندگی‌اش بدل خواهد شد.

در نوجوانی، در دبیرستان البرز درس خواند و سپس در سال ۱۳۳۴، پایش به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران باز شد. جایی که در آن، نقاشی خواند، اما خیلی زود دریافت که روحش با نقاشی اشباع نمی‌شود. او به حجم نیاز داشت. به چیزی که بتواند لمسش کند، دورش بچرخد، و در فضا، حضور فیزیکی داشته باشد.

از تهران تا میلان: شاگردی که استاد شد

در سال ۱۳۳۷، تناولی پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه تهران، با بورسیهٔ دولت ایتالیا راهی میلان شد. در آکادمی هنرهای زیبای بررا، زیر نظر استادان بزرگ ایتالیایی، مجسمه‌سازی آموخت. در همان سال‌ها بود که با آثار هنرمندان مدرنیست اروپا آشنا شد: هنری مور، آلبرتو جاکومتی، مارینو مارینی. اما تناولی، به جای آنکه مقلد شود، پرسشی بنیادین در ذهنش جوانه زد: «چرا مجسمه‌های مدرن ایران، باید شبیه مجسمه‌های غربی باشند؟ ما خودمان چه داریم که بشود از آن مجسمه ساخت؟»

این پرسش، او را به سفری در اعماق فرهنگ ایران کشاند. سفری که از قالی‌های عشایری شروع شد، به طلسم‌ها و تعویذهای باستانی رسید، و سرانجام، در شیرهای سنگی گورستان‌های بختیاری و قفل‌های کهن ایرانی پهلو گرفت. تناولی، در این اشیای به‌ظاهر پیش‌پاافتاده، گنجینه‌ای از فرم‌های ناب یافت که می‌توانستند مادهٔ خام یک هنر مدرنِ کاملاً ایرانی باشند.

«هیچ»: چگونه یک کلمه، یک مکتب شد؟

دههٔ چهل بود که تناولی، دست به یکی از جسورانه‌ترین کارهای تاریخ هنر ایران زد. او یک کلمهٔ سه‌حرفی فارسی – «هیچ» – را از بستر خوشنویسی بیرون کشید و به یک حجم سه‌بعدی تبدیل کرد. کلمه‌ای که در ادبیات عرفانی ایرانی، بار فلسفی سنگینی دارد: «هیچ» در برابر «همه چیز»؛ «فنا» در برابر «بقا». اما تناولی، آن را نه با نگاه عرفانی محض، که با نگاهی بازیگوشانه و طنازانه ساخت. «هیچ»های او، گاه لبخند می‌زنند. گاه می‌رقصند. گاه در آغوش هم می‌خزند.

او خودش می‌گوید: «هیچ، واژهٔ بدی نیست. هیچ، شروع همه چیز است. از هیچ، همه چیز ساخته می‌شود.»

این مجسمه‌ها، به سرعت به نمادی از هنر مدرن ایران تبدیل شدند. «هیچ» تناولی، هم در موزهٔ متروپولیتن نیویورک ایستاده، هم در موزهٔ بریتانیا، هم در گالری تیت مدرن لندن. و جالب اینجاست که این «هیچ»، به یکی از «همه چیز»های هنر معاصر بدل شده است.

شاعرِ حجم: از شیرهای سنگی تا قفل‌های کهن

تناولی اما فقط به «هیچ» محدود نماند. او در طول هفت دهه فعالیت هنری، مجموعه‌های متعددی خلق کرده که هرکدام، پنجره‌ای به گوشه‌ای از فرهنگ ایران می‌گشایند. یکی از مشهورترین این مجموعه‌ها، «شیرهای ایرانی» است. تناولی، که سال‌ها شیفتهٔ شیرهای سنگی گورستان‌های بختیاری بود، این شیرها را از دل قبرستان‌ها بیرون کشید و به گالری‌ها آورد. شیرهایی که دیگر فقط محافظ اموات نبودند، بلکه نمادی از قدرت، صلابت، و تداوم یک فرهنگ شدند.

مجموعهٔ دیگرش، «قفل‌ها» ست. قفل‌های کهن ایرانی که روزگاری برای بستن درها و صندوق‌ها به کار می‌رفتند، در دستان تناولی به مجسمه‌هایی مستقل بدل گشتند. او از فرم این قفل‌ها – که بسیاری‌شان خودشان آثار هنری فراموش‌شده‌ای بودند – الهام گرفت و آن‌ها را بزرگ کرد، در برنز ریخت، و به نمادی از «بستگی» و «گشودگی» تبدیل نمود.

و مجموعهٔ دیگر، «طلسم‌ها و تعویذها» ست. تناولی که خودش سال‌ها کلکسیونر تعویذهای کهن ایرانی بود، از این اشیای جادویی، مجسمه‌هایی ساخت که هم ریشه در خرافات عامیانه دارند و هم با روانکاوی مدرن گره می‌خورند.

از دانشگاه تا حراج‌های میلیون دلاری

تناولی فقط یک مجسمه‌ساز نیست؛ یک معلم است. او در دههٔ چهل، گروه مجسمه‌سازی دانشکدهٔ هنرهای زیبا را – که تا آن زمان منحل شده بود – دوباره بنیان نهاد و نسلی از مجسمه‌سازان ایرانی را پرورش داد. او همچنین یکی از بنیان‌گذاران مکتب «سقاخانه» بود؛ جنبشی که هنرمندانش، از نقشمایه‌های مذهبی و عامیانه ایرانی برای خلق هنر مدرن استفاده می‌کردند.

در سال ۲۰۰۸، مجسمهٔ «پرسپولیس» از مجموعهٔ «هیچ» او، در حراج کریستی دبی به قیمت ۲.۸ میلیون دلار فروخته شد و رکورد گران‌ترین اثر هنری زندهٔ خاورمیانه را شکست. این رکورد، فقط یک عدد نبود. تأییدی بود بر این حقیقت که «هنر مدرن ایران»، دیگر یک هنر حاشیه‌ای نیست. هنری است که در میدان جهانی، خریداران جدی دارد.

مردی که در غربت، هنوز ایران را نفس می‌کشد

تناولی از سال ۱۳۵۷، عمدتاً در ونکوور کانادا زندگی می‌کند. اما خانه‌اش، غرق در اشیای ایرانی است. قالی‌های عشایری، قفل‌های کهنه، تعویذهای قدیمی، و کتاب‌هایی دربارهٔ هنر ایران. او در مصاحبه‌ای گفته: «من هر جا که باشم، ایران را با خودم می‌برم. در هر مجسمه‌ام، یک تکه از ایران هست.»

او هنوز هم کار می‌کند. هنوز هم «هیچ» می‌سازد. هنوز هم از دل برنز و فایبرگلاس، شعر بیرون می‌کشد. و هنوز هم، با همان لهجهٔ شیرین تهرانی، از روزهای جوانی‌اش در کوچه‌های سنگلج می‌گوید.

چرا پرویز تناولی مهم است؟

اهمیت پرویز تناولی، فقط در رکوردهای حراجی نیست. در انقلابی است که او در نگاه ما به «هنر ایرانی» ایجاد کرد. او به ما نشان داد که «مدرن بودن»، به معنای فراموش کردن گذشته نیست. می‌شود از قفل‌های کهنه، از شیرهای سنگی، و از یک کلمهٔ سادهٔ سه‌حرفی، آثاری خلق کرد که هم در تهران معاصر نفس بکشند و هم در گالری‌های نیویورک و لندن.

او ثابت کرد که «هویت»، یک جعبهٔ بسته نیست. هویت، یک رود است. و هنرمند، کسی است که این رود را به جریان می‌اندازد، نه آنکه در برابرش سد بسازد.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی پرویز تناولی این باشد: «برای جهانی شدن، نیازی نیست شبیه دیگران شوی. کافی است عمیقاً خودت باشی. آن‌قدر عمیق که از دل خودت، به اعماق مشترک تمام انسان‌ها برسی.»

 

در میان تمام صداهایی که از گلوی انسان بیرون آمده، برخی صداها هستند که دیگر فقط صدا نیستند. آنها تبدیل به «حافظه» می‌شوند. حافظهٔ یک ملت. وقتی ربنا می‌خواند، انگار تمام رمضان‌های کودکی یک نسل، در ارتعاش تارهای صوتی‌اش زنده می‌شود. وقتی «مرغ سحر» را می‌خواند، گویی فریاد تمام آزادی‌خواهان تاریخ، در سینه‌اش طنین‌انداز می‌شود. و وقتی «ایران ای سرای امید» را زمزمه می‌کند، حتی آنان که سال‌هاست از وطن دورند، بوی باران کوچه‌های تهران را حس می‌کنند.

این صدا، امانتی بود که خدا به محمدرضا شجریان سپرد. و او، این امانت را نه فقط پاس داشت، که چنان پروراند که امروز، بخشی از هویت ما شده است. بخشی از «ایرانی بودن».

کودکی در مشهد، در سایهٔ پدری که قرآن می‌خواند

محمدرضا شجریان در اول مهر ۱۳۱۹ در مشهد به دنیا آمد. پدرش، مهدی شجریان، قاری مشهور قرآن بود و صدایی گرم و قدرتمند داشت. محمدرضای کوچک، از همان خردسالی، پای رحل قرآن پدر می‌نشست و به نجوای آیات گوش می‌داد. پدر، نخستین معلم او بود. به او آموخت که صدا، فقط برای خواندن نیست. صدا، یک مسئولیت است. صدا، می‌تواند روح انسان‌ها را لمس کند، پس باید پاک باشد و بی‌آلایش.

محمدرضا در پنج‌سالگی، قرآن را با صوت می‌خواند. در دوازده‌سالگی، ردیف‌های آواز ایرانی را نزد پدر و سپس استادان بزرگ مشهد آموخت. او در کنار آواز، خوشنویسی نیز می‌کرد و خط نستعلیق را چنان می‌نوشت که بعدها به درجهٔ ممتاز رسید.

در بیست‌ساله‌گی، به دانشسرای مقدماتی مشهد رفت و معلم شد. سال‌ها در روستاهای اطراف مشهد به کودکان تدریس می‌کرد. خودش بعدها گفت: «معلمی، بهترین شغل دنیاست. اگر خواننده هم نمی‌شدم، یک معلم روستا می‌ماندم و خوشبخت بودم.»

از رادیو تا «ربنا»: تولد یک اسطوره

شجریان در سال ۱۳۴۵ به تهران رفت و در آزمون رادیو شرکت کرد. قبول نشد. اما ناامید نشد. یک سال بعد، دوباره آزمون داد و این بار، با درخشش تمام پذیرفته شد. او در رادیو، با استادان بزرگ موسیقی ایران آشنا شد: نورعلی برومند، عبدالله دوامی، داریوش صفوت. از آن‌ها گوشه‌های فراموش‌شدهٔ ردیف را آموخت و سنت را نه از کتاب، که از حنجرهٔ آخرین بازماندگانش فراگرفت.

اما آنچه شجریان را از تمام هم‌نسلانش متمایز کرد، فقط تکنیک بی‌نظیرش نبود. نوآوری‌هایش بود. او در دههٔ شصت، «ربنا» را خواند؛ دعایی که چهارده قرن در کتاب‌ها مانده بود، اما وقتی از گلوی شجریان بیرون آمد، تبدیل به بخشی از آیین افطار ایرانیان شد. رمضان، بدون ربنا، برای میلیون‌ها ایرانی ناقص است. این، قدرت صدایی است که می‌تواند نیایش را به هنر تبدیل کند.

او همچنین در کانون چاووش، در کنار محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، و پرویز مشکاتیان، تصنیف‌هایی خواند که به سرودهای نسل انقلاب بدل شدند. اما هرگز اجازه نداد صدایش به ابزاری برای قدرت تبدیل شود. همیشه، حنجره‌اش را فقط به «مردم» تقدیم کرد.

خسرو آواز ایران: از تخت جمشید تا صحنه‌های جهان

در دههٔ هفتاد، شجریان با گروه «دل» و سپس با گروه «آوا» و «شهناز» (که با همراهی پسرش همایون و استادان بزرگ موسیقی تشکیل داد) به اجراهای زنده روی آورد. کنسرت‌هایش، نه فقط یک اجرای موسیقی، که یک «آیین» بود. تماشاگران، با چشمانی اشک‌بار، به صدایی گوش می‌دادند که انگار از اعماق تاریخ می‌آمد. از اعماق روح.

او در تخت جمشید خواند. در کاخ ورسای فرانسه خواند. در تالار رویال آلبرت لندن، در کارنگی هال نیویورک، در سالن‌های بزرگ اروپا و آسیا. و در هر اجرا، ثابت کرد که موسیقی ایرانی، فقط یک «هنر محلی» نیست. یک زبان جهانی است.

نشان‌های افتخار از سراسر جهان به سویش سرازیر شد: نشان شوالیهٔ ادب و هنر فرانسه (۱۹۹۹)، نشان موتسارت از یونسکو (۲۰۰۶)، نشان پیکاسو (۱۹۹۹)، جایزهٔ بیتا از دانشگاه استنفورد (۲۰۱۱)، و ده‌ها جایزهٔ دیگر. اما خودش می‌گفت: «بزرگ‌ترین جایزهٔ من، وقتی است که یک کارگر ساده، در گوشهٔ یک روستا، یکی از آوازهایم را زمزمه می‌کند.»

سکوت اجباری و بیماری

در سال ۱۳۹۵، خبری جهان فرهنگ ایران را در بهت فرو برد: محمدرضا شجریان به سرطان کلیه مبتلا شده است. او برای درمان به تهران و سپس به آمریکا سفر کرد. در تمام این سال‌ها، سکوت کرد. نه کنسرتی برگزار نمود، نه مصاحبه‌ای کرد. اما صدایش، از همیشه بلندتر بود. چون مردم، در نبودش، آوازهایش را زمزمه می‌کردند.

در ۱۷ مهر ۱۳۹۹، خسرو آواز ایران، پس از سال‌ها مبارزه با بیماری، در بیمارستان جم تهران چشم از جهان فرو بست. خبر که پیچید، گویی ایران یک‌پارچه سوگوار شد. از تهران و مشهد و اصفهان گرفته تا لس‌آنجلس و پاریس و تورنتو، ایرانیان در خیابان‌ها جمع شدند و ربنا را زمزمه کردند.

چرا محمدرضا شجریان مهم است؟

اهمیت شجریان، فقط در تکنیک بی‌نظیر آوازی‌اش نیست. در اخلاقش است. در این باور که «صدا، امانت است». او به ما نشان داد که می‌شود هنرمند بود و معترض نشد، اما سکوت هم نکرد. می‌شود با حنجره، تاریخ را روایت کرد، بی‌آنکه به هیچ قدرتی باج داد.

او موسیقی ایرانی را از یک هنر رو به زوال، به یک هنر زنده و جهانی تبدیل کرد. ردیف را از کتاب‌ها بیرون کشید و به خیابان‌ها آورد. ربنا را به بخشی از حافظهٔ جمعی ما بدل ساخت. و به میلیون‌ها ایرانی آموخت که «آواز»، فقط خواندن نیست. آواز، نفس کشیدن است. نفس کشیدنِ یک ملت.

 

بعضی از سینماگران، راوی حماسه‌اند. بعضی، راوی تراژدی. اما معدودی هستند که راویِ هیچ‌اند. راویِ خالی‌ترین لحظات زندگی. لحظاتی که هیچ اتفاقی در آن‌ها نمی‌افتد، جز خودِ زندگی. کسی در جاده‌ای خاکی راه می‌رود تا به خانهٔ دوستش برسد. مردی در ماشینش نشسته و با غریبه‌ها حرف می‌زند. نسیمی از میان شاخه‌های زیتون می‌گذرد و برگ‌ها را می‌لرزاند. و دوربین، فقط تماشا می‌کند.

عباس کیارستمی این فیلم‌ها را ساخته است. او با دوربینش، کاری کرد که شاعران هایکو با کلمات می‌کنند: نشان دادن جهان، در یک لحظهٔ ناب، بی‌آنکه چیزی به آن افزوده یا از آن کم شود. او نه فقط پرافتخارترین فیلم‌ساز تاریخ ایران، که یکی از تأثیرگذارترین سینماگران تاریخ جهان است؛ کسی که ژان لوک گدار، اسطورهٔ موج نوی فرانسه، درباره‌اش گفت: «سینما با گریفیث آغاز شد و با کیارستمی به پایان رسید.»

کودکی‌ای در تهران، در سکوت میان شلوغی

عباس کیارستمی در اول تیر ۱۳۱۹ (۲۲ ژوئن ۱۹۴۰) در تهران به دنیا آمد. در خیابان ری، در جنوب شهر. جایی که شلوغی، فقر، و زندگیِ بی‌پیرایه، نخستین آموزگارانش بودند. پدرش کارمند بانک بود و مادرش خانه‌دار. عباس کودکی آرام و توداری بود. کم حرف می‌زد و زیاد نگاه می‌کرد. شاید همان سال‌ها بود که «تماشا کردن» را یاد گرفت؛ مهارتی که بعدها بزرگ‌ترین سرمایهٔ سینمایی‌اش شد.

او از همان کودکی، عاشق نقاشی بود. در هجده‌سالگی، در یک مسابقهٔ نقاشی، مقام نخست را به دست آورد. این جایزه، او را به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران کشاند؛ جایی که در آن، نقاشی و گرافیک خواند. در آن سال‌ها، هم‌زمان با تحصیل، برای گذران زندگی، به عنوان نقاش تبلیغاتی کار می‌کرد. طراحی جلد کتاب، پوسترهای سینمایی و تبلیغاتی، و بعدها آگهی‌های تلویزیونی. بین سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۶، بیش از ۱۵۰ آگهی تلویزیونی ساخت. بعدها خودش گفت که ساخت همین تیزرهای کوتاه بود که ریتم و زمان‌بندی را به او آموخت.

کانون: جایی که یک فیلم‌ساز متولد شد

سال ۱۳۴۸ بود که کیارستمی پایش به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان باز شد. دوستی از او خواست که برای کانون فیلم بسازد. او که تا آن روز فقط آگهی‌های سی‌ثانیه‌ای ساخته بود، وارد دنیایی شد که برای همیشه زندگی‌اش را تغییر داد. کانون، در آن سال‌ها، یک استودیوی فیلم‌سازی تمام‌عیار نبود؛ یک مهدِ خلاقیت بود. جایی که نویسندگانی چون صمد بهرنگی و احمدرضا احمدی می‌نوشتند، و تصویرگرانی چون فرشید مثقالی تصویر می‌کردند. و حالا یک نقاشِ سابقِ تبلیغات، آمده بود تا برای بچه‌ها فیلم بسازد.

نخستین فیلم کوتاهش، «نان و کوچه» (۱۳۴۹)، داستان پسربچه‌ای بود که از کوچه‌ای می‌گذرد و با سگی گرسنه روبه‌رو می‌شود. فیلمی ده‌دقیقه‌ای، سیاه‌وسفید، با کمترین دیالوگ. اما همین فیلم ساده، حاوی تمام DNA سینمای کیارستمی بود: کودکی، کوچه، سکوت، و یک دوراهی اخلاقیِ کوچک.

پس از آن، فیلم‌های کوتاه دیگری در کانون ساخت: «زنگ تفریح»، «مسافر»، «دو راه حل برای یک مسئله»، «رنگ‌ها». فیلم‌هایی که هرکدام، مثل طرح‌های اولیهٔ یک نقاش، او را برای بوم‌های بزرگ‌تر آماده می‌کردند.

سه‌گانهٔ کوکر: جایی که سینما، خودِ زندگی شد

دههٔ شصت بود. ایران درگیر جنگ بود و سینما، در تاریک‌ترین دوران خود به سر می‌برد. اما کیارستمی، درست در همین سال‌ها، فیلمی ساخت که مسیر سینمایش را برای همیشه تغییر داد: «خانهٔ دوست کجاست؟» (۱۳۶۶). داستان پسربچه‌ای به نام احمد که دفتر دوستش را اشتباهی با خود به خانه برده و حالا باید راهی روستای همسایه شود تا آن را پس بدهد. فیلم، در ظاهر، فقط یک ماجراجویی سادهٔ کودکانه بود. اما زیر این ظاهر ساده، لایه‌هایی از اضطراب، وظیفه، و تنهایی کودکانه نهفته بود.

این فیلم، نخستین بخش از سه‌گانه‌ای شد که بعدها جهان را شگفت‌زده کرد: «خانهٔ دوست کجاست؟»، «زندگی و دیگر هیچ» (۱۳۷۰)، و «زیر درختان زیتون» (۱۳۷۳). در فیلم دوم، کیارستمی خودش را در نقش کارگردانی نشان می‌دهد که پس از زلزلهٔ مهیب رودبار، به دنبال بازیگران فیلم قبلی‌اش می‌گردد. و در فیلم سوم، داستان عشق یک‌طرفهٔ جوانی را روایت می‌کند که در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» نقشی کوتاه داشته. این سه‌گانه، مرز میان واقعیت و خیال، زندگی و سینما، و مستند و داستانی را چنان محو کرد که منتقدان، آن را «موج نوی سینمای ایران» نامیدند.

طعم گیلاس: روزی که تاریخ ورق خورد

در سال ۱۳۷۶، عباس کیارستمی فیلمی ساخت که جهان را تکان داد. «طعم گیلاس» داستان مردی میانسال به نام آقای بدیعی است که با ماشینش در حومهٔ تهران می‌چرخد و به دنبال کسی می‌گردد که حاضر باشد پس از مرگش، جسدش را دفن کند. فیلم، تقریباً تماماً در یک ماشین می‌گذرد. دیالوگ‌ها، میان راننده و مسافران ردوبدل می‌شود. و دوربین، فقط جاده را نشان می‌دهد که از پشت شیشهٔ ماشین می‌گذرد.

در جشنوارهٔ کن ۱۹۹۷، «طعم گیلاس» با فیلم‌هایی از بزرگان سینمای جهان رقابت می‌کرد. و در پایان، جایزهٔ نخل طلا – معتبرترین جایزهٔ سینمایی جهان – به طور مشترک به عباس کیارستمی و شوهی ایمامورا، استاد ژاپنی، اهدا شد. این نخستین بار بود که یک فیلم ایرانی، نخل طلا را از آن خود می‌کرد. کیارستمی روی صحنهٔ جشنواره ایستاد و جایزه‌اش را به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تقدیم کرد.

لحظه‌ای که نامش در سالن کن پیچید، سینمای ایران برای همیشه متحول شد. او ثابت کرد که می‌شود با یک داستان ساده، با یک ماشین و یک جاده، با آدم‌های معمولی، بزرگ‌ترین جایزهٔ سینمایی جهان را فتح کرد.

باد ما را خواهد برد، شیرین، واپسین قاب‌ها

پس از «طعم گیلاس»، کیارستمی جهانی شده بود. فیلم بعدی‌اش، «باد ما را خواهد برد» (۱۳۷۸)، داستان مهندسی را روایت می‌کند که به روستایی کُردنشین می‌رود و با زندگی و مرگ روبه‌رو می‌شود. فیلم برندهٔ جایزهٔ ویژهٔ هیئت داوران جشنوارهٔ ونیز شد. سپس «ای‌بی‌سی آفریقا» (۱۳۸۰) را در اوگاندا ساخت. «ده» (۱۳۸۰) را با دو دوربین دیجیتال کوچک که روی داشبورد یک ماشین نصب شده بود، کارگردانی کرد. «شیرین» (۱۳۸۷) را ساخت که در آن، دوربین فقط چهرهٔ ۱۱۴ بازیگر زن ایرانی – از جمله ژولیت بینوش – را نشان می‌دهد که به تماشای فیلمی نشسته‌اند که ما هرگز نمی‌بینیم. و «کپی برابر اصل» (۱۳۸۹) را با بازی ژولیت بینوش در ایتالیا ساخت که جایزهٔ بهترین بازیگر زن کن را برای بینوش به ارمغان آورد.

آخرین فیلمش، «۲۴ فریم» (۱۳۹۶)، پس از مرگش به پایان رسید. ۲۴ قطعهٔ چهارونیم‌دقیقه‌ای که در آن‌ها، عکس‌های خودش جان می‌گیرند و پیش و پسِ لحظه‌ای که شاتر دوربین فشرده شده، به تصویر کشیده می‌شود. او در این فیلم، مرز میان عکاسی و سینما، میان سکون و حرکت، و میان زندگی و مرگ را برای همیشه محو کرد.

شاعر، عکاس، فیلم‌ساز

کیارستمی فقط فیلم‌ساز نبود. او عکاسی برجسته بود که مجموعه عکس‌هایش از مناظر برفی تهران، در گالری‌های جهان به نمایش درآمد. او شاعری بود که هایکوهایش – کوتاه، ساده، و آهنگین – به زبان‌های مختلف ترجمه شد. و او معلمی بود که شاگردانش – از جعفر پناهی و بهمن قبادی گرفته تا اصغر فرهادی – هرکدام خودشان به فیلم‌سازان بزرگی تبدیل شدند.

او در مصاحبه‌ای گفت: «من به جای آنکه قصه بگویم، ترجیح می‌دهم موقعیت خلق کنم. موقعیتی که تماشاگر را به فکر وادارد. سینمای من، سینمای پرسش است، نه پاسخ.»

چرا عباس کیارستمی مهم است؟

اهمیت کیارستمی، فقط در نخل طلای کن نیست. در فلسفهٔ سینمایی اوست. او به جهان نشان داد که می‌شود بدون بودجه‌های میلیون دلاری، بدون بازیگران مشهور، و بدون قصه‌های پرپیچ‌وتاب، آثاری خلق کرد که روح مخاطب را بلرزانند.

او سینمای ایران را از یک سینمای محلی، به یک سینمای جهانی تبدیل کرد. او ثابت کرد که «سادگی»، پیچیده‌ترین شکل هنر است. و او به ما یاد داد که گاهی، عمیق‌ترین حرف‌ها، در سکوت میان دو جمله زده می‌شود.

عباس کیارستمی در ۱۴ تیر ۱۳۹۵، در ۷۶ سالگی، در پاریس چشم از جهان فرو بست. اما قاب‌هایش، هنوز نفس می‌کشند. جاده‌های خاکی‌اش، هنوز ادامه دارند. و سوال‌های بی‌پاسخش، هنوز در ذهن ما می‌پیچند.


در قلمروی هنر ایران، نقاشان و خطاطان بزرگ، سهمشان را از تاریخ برده‌اند. اما در گوشه‌ای دیگر از این قلمرو، مردی ایستاده که شاهکارهایش نه بر دیوار موزه‌ها، که بر پردهٔ خیال کودکی چند نسل جا خوش کرده است. مردی که به کلمات خشک و بی‌روح، جان تصویری بخشید و کتاب‌های کودکان را به گالری‌های کوچکی تبدیل کرد که هر ورق‌شان، دری بود به جهانی شگفت.

او فرشید مثقالی است؛ تصویرگری که در سال ۱۹۷۴، نخستین و تنها ایرانی‌ای شد که جایزهٔ هانس کریستین اندرسن – «نوبل کوچک» ادبیات کودک – را از آن خود کرد. اما اهمیت او، فقط در این جایزه نیست. اهمیت او در این است که به ما نشان داد «تصویرگری»، فقط تزئین کتاب نیست؛ تصویرگری، یک زبان است. زبانی که می‌تواند قصه بگوید، فلسفه بورزد، و گاهی، از خود متن هم عمیق‌تر باشد.

از اصفهان تا تهران: کودکی‌ای در میان نقش‌ها

فرشید مثقالی در ۱۲ تیر ۱۳۲۲ (۳ ژوئیه ۱۹۴۳) در اصفهان به دنیا آمد. شهری که خودش یک تابلوی بی‌پایان است. کاشی‌های فیروزه‌ای مسجد شیخ لطف‌الله، نقش‌های اسلیمی بازار قیصریه، و پل‌های تاریخی که انگار از دل قصه‌های هزارویک‌شب بیرون آمده‌اند. فرشید از همان کودکی، محو این نقش‌ها بود.

اما آنچه او را به دنیای تصویرگری کشاند، فقط زیبایی اصفهان نبود. کتاب‌های کودکی‌اش بودند. کتاب‌هایی که در آن سال‌ها، تصاویرشان اغلب کپی‌های بی‌روحی از کتاب‌های غربی بود. او در مصاحبه‌ای گفته: «من همیشه از تصویرهای کتاب‌های درسی بدم می‌آمد. آن‌ها هیچ ربطی به زندگی من نداشتند. هیچ بویی از ایران نمی‌دادند.»

همان‌جا بود که جرقه‌ای در ذهنش زده شد: «من می‌خواهم برای بچه‌های ایرانی، تصویرهایی بکشم که مال خودشان باشد.»

او در نوجوانی به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران ثبت‌نام کرد. شاگرد استادانی چون علی‌اکبر صنعتی و جواد حمیدی شد. در همان سال‌ها بود که با جنبش‌های هنری مدرن جهان آشنا شد، اما هرگز تسلیم تقلید نشد. او می‌خواست زبان بصری مدرن را بیاموزد، نه برای آنکه غربی شود، که برای آنکه ایرانی بودن را به زبانی جهانی روایت کند.

«ماهی سیاه کوچولو» و تولد یک امضا

پس از فارغ‌التحصیلی، مثقالی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پیوست. جایی که در دههٔ چهل، به معبدی برای خلق شاهکارهای ادبیات کودک ایران تبدیل شده بود. نویسندگانی چون صمد بهرنگی، احمدرضا احمدی، و مهدی اخوان ثالث برای کانون می‌نوشتند و تصویرگرانی چون مثقالی، نورالدین زرین‌کلک، و علی‌اکبر صادقی برایشان تصویر می‌ساختند.

نخستین اثر بزرگ مثقالی در کانون، تصویرگری «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی بود؛ داستان ماهی‌ای که از تنگ کوچکش بیرون می‌زند و راهی دریا می‌شود. مثقالی برای این کتاب، تصویرهایی ساخت که تا آن روز در ایران دیده نشده بود. ماهی‌هایش، نه ماهی‌های واقعی، که موجوداتی اساطیری بودند. با خطوط سیاه ضخیم، رنگ‌های تخت، و فضایی که هم رویاگونه بود و هم سیاسی.

این کتاب، به یکی از پرفروش‌ترین و تأثیرگذارترین کتاب‌های تاریخ ادبیات کودک ایران تبدیل شد. تصویرهای مثقالی، چنان با روح داستان گره خوردند که امروز، هر ایرانی‌ای که «ماهی سیاه کوچولو» را به یاد می‌آورد، پیش از هر چیز، تصویرهای سیاه‌وسفید آن را در ذهن دارد.

«پسرک چشم آبی» و نوبل کوچک

پس از موفقیت «ماهی سیاه کوچولو»، مثقالی مسیری را ادامه داد که او را به قلّهٔ جهانی رساند. او برای کتاب «پسرک چشم آبی» (The Little Blue-Eyed Boy) نوشتهٔ احمدرضا احمدی، مجموعه‌ای از تصویرها خلق کرد که در آن‌ها، رنگ‌های درخشان فیروزه‌ای و نارنجی، با خطوط سیاه و ضخیم ترکیب شده بودند و فضایی خلق می‌کردند که نه شرقی بود و نه غربی، نه کودکانه و نه بزرگسالانه.

در سال ۱۹۷۴، هیئت داوران جایزهٔ هانس کریستین اندرسن – معتبرترین جایزهٔ جهانی ادبیات کودک که هر دو سال یک‌بار توسط دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (IBBY) اهدا می‌شود – نام فرشید مثقالی را به عنوان برندهٔ بخش تصویرگری اعلام کرد. او نخستین هنرمند آسیایی و نخستین ایرانی‌ای بود که این جایزه را از آن خود می‌کرد.

جایزهٔ اندرسن، مثقالی را به چهره‌ای جهانی تبدیل کرد. آثارش در نمایشگاه‌های سراسر جهان به نمایش درآمدند. او عضو هیئت داوران همین جایزه نیز شد و بعدها، در سال ۱۹۸۶، جایزهٔ دیگری از این نهاد دریافت کرد.

پوسترها و مجسمه‌ها: فراتر از کتاب

مثقالی اما هرگز خودش را فقط به کتاب محدود نکرد. او در دههٔ پنجاه، مجموعه‌ای از پوسترهای سینمایی و فرهنگی خلق کرد که امروز، جزو نمادهای هنر گرافیک ایران محسوب می‌شوند. پوسترهایش برای فیلم‌های عباس کیارستمی (از جمله «مسافر»)، با همان خطوط سیاه و رنگ‌های تخت، چهرهٔ تازه‌ای از گرافیک ایران را به نمایش گذاشتند.

او همچنین به سراغ مجسمه‌سازی و انیمیشن نیز رفت و آثاری چون «اتل متل توتوله» را در کانون پرورش فکری کارگردانی کرد. در دههٔ شصت، برای مدتی به پاریس رفت و در آنجا نیز به خلق آثار ادامه داد.

بازگشت و میراث ماندگار

در دههٔ هفتاد، مثقالی به ایران بازگشت و دوباره به کانون پرورش فکری پیوست. او در این دوره، هم به تصویرگری ادامه داد و هم به پرورش نسل جدید تصویرگران پرداخت. شاگردانش، امروز خودشان از برجسته‌ترین تصویرگران ایران هستند.

او در سال ۲۰۱۶، جایزهٔ یک‌عمر دستاورد هنری را از انجمن تصویرگران ایران دریافت کرد. در سال ۲۰۲۰، نمایشگاهی از آثارش در موزهٔ هنرهای معاصر تهران برپا شد و نشان داد که تصویرهای او، پس از نیم قرن، هنوز تازه‌اند. هنوز نفس می‌کشند.

چرا فرشید مثقالی مهم است؟

اهمیت فرشید مثقالی، فقط در جایزهٔ آندرسن نیست. در انقلابی است که او در تصویرگری ایران به پا کرد. او پیش از خودش، تصویرگری کتاب کودک را از یک «تزئین حاشیه‌ای» به یک «هنر مستقل» تبدیل کرد. او نشان داد که تصویر، فقط برای زیبا کردن کتاب نیست؛ تصویر، خودش می‌تواند قصه بگوید. می‌تواند به اندازهٔ کلمات عمیق باشد.

او به بچه‌های ایرانی، تصویرهایی داد که مال خودشان بود. نه کپی از دیزنی، نه تقلید از کمیک‌های غربی. تصویرهایی که در آن‌ها، کاشی‌های اصفهان با مدرنیسم بین‌المللی پیوند خورده بود.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی فرشید مثقالی این باشد: «هنر بزرگ، لازم نیست پیچیده باشد. گاهی، یک خط سیاه ساده روی یک صفحهٔ سفید، از یک نقاشی رنگ‌وروغن عظیم، بیشتر حرف برای گفتن دارد.»


برخی دانشمندان تمام عمر خود را صرف شناخت یک پدیده می‌کنند؛ یک ستاره، یک کهکشان، یا یک بیماری. اما گاه کسی از راه می‌رسد که ذره‌بین خود را از کهکشان‌های دوردست به سوی سلول‌های سرطانی و سپس به درون کلاس‌های درس می‌چرخاند، بی‌آنکه هیچ‌یک را نادیده بگیرد. آزاده کیوانی یکی از این انسان‌های نادر است. او که روزگاری رویدادهای نجومی را در آشکارساز رصدخانهٔ آیس‌کیوب در قطب جنوب ردیابی می‌کرد، امروز الگوریتم‌های هوش مصنوعی را برای تشخیص سرطان و آموزش پزشکی به کار می‌گیرد.

در سال ۲۰۲۴، انجمن فیزیک آمریکا جایزهٔ خود را برای «توسعه و کاربرد تکنیک‌های هوش مصنوعی در مسائلی از آموزش تا مطالعات بالینی» به او اهدا کرد. این جایزه، چکیدهٔ مسیری است که او از اخترفیزیک آغاز کرد و به جنگ با سرطان رساند.

از تهران تا قطب جنوب: کودکی‌ای در جستجوی نور

آزاده کیوانی در تهران به دنیا آمد و در همان سال‌های نوجوانی، عاشق آسمان شب شد. در دانشگاه صنعتی شریف، مهندسی برق خواند و سپس برای ادامهٔ تحصیل راهی آمریکا شد. در دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا، مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فیزیک ذرات اخترفیزیکی دریافت کرد.

موضوع پژوهش او در آن سال‌ها، شکار نوترینوها بود؛ ذرات شبح‌گونه‌ای که از اعماق فضا به زمین می‌رسند و می‌توانند رازهای انفجارهای ستاره‌ای و سیاهچاله‌ها را فاش کنند. او در پروژهٔ آیس‌کیوب (IceCube) در قطب جنوب کار می‌کرد؛ آشکارساز عظیمی که هزاران حسگر آن در اعماق یخ‌های قطب جنوب کار گذاشته شده تا ردپای این ذرات گریزان را دنبال کند.

اما در همان سال‌ها، اتفاقی افتاد که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. مادرش به سرطان مبتلا شد. آزاده، که سال‌ها بود با داده‌های نجومی سر و کار داشت، ناگهان خودش را در برابر داده‌هایی از جنس دیگر یافت: تصاویر پزشکی، نمودارهای شیمی‌درمانی، و امیدهایی که با هر آزمایش بالا و پایین می‌رفتند.

چرخش مقدس: از نوترینو تا نورون

کیوانی پس از این تجربهٔ شخصی، تصمیم گرفت ابزارهای تحلیلی‌اش را از آسمان به سوی زمین برگرداند. او به هوش مصنوعی روی آورد و شروع به توسعهٔ الگوریتم‌هایی کرد که می‌توانستند تصاویر پزشکی را تحلیل کنند، الگوهای پنهان در داده‌های بیماران را بیابند، و به پزشکان در تشخیص زودهنگام بیماری‌ها کمک کنند.

او در پروژه‌ای، از شبکه‌های عصبی عمیق برای تشخیص سرطان سینه از روی تصاویر ماموگرافی استفاده کرد. در پروژه‌ای دیگر، الگوریتم‌هایی برای پیش‌بینی پاسخ بیماران به درمان‌های مختلف توسعه داد. و هم‌زمان، به سراغ آموزش پزشکی رفت؛ جایی که هوش مصنوعی می‌تواند دستیار آموزشی برای دانشجویان پزشکی باشد و به آن‌ها در تشخیص بیماری‌ها تمرین دهد.

خودش در مصاحبه‌ای گفته: «من از کهکشان‌ها شروع کردم، اما فهمیدم که بدن انسان، خودش یک کهکشان است. میلیاردها سلول، شبکه‌های پیچیده، و رازهایی که هنوز کشف نشده‌اند.»

افتخاراتی که از آنِ یک پُل‌ساز است

انجمن فیزیک آمریکا (APS) در سال ۲۰۲۴، جایزهٔ خود را به آزاده کیوانی اهدا کرد و دلیل آن را «توسعه و کاربرد تکنیک‌های هوش مصنوعی برای حل مسائل پیچیده از آموزش تا مطالعات بالینی در سرطان و بیماری‌های قلبی» اعلام نمود. این جایزه، تأییدی بر مسیری بود که او انتخاب کرده بود: مسیری که در آن، فیزیک و پزشکی، اخترشناسی و هوش مصنوعی، دیگر مرزی ندارند.

او همچنین در پروژه‌های متعددی با دانشگاه‌های معتبر جهان همکاری کرده و مقالاتش در نشریات بین‌المللی منتشر شده است. اما شاید مهم‌ترین دستاورد او، نه در تعداد مقالاتش، که در الگویی است که برای دانشمندان جوان – به‌ویژه زنان – ساخته است: الگویی از جسارت در تغییر مسیر، و ایمان به اینکه «علم، هرگز تو را در یک جعبه محبوس نمی‌کند.»

چرا آزاده کیوانی مهم است؟

اهمیت آزاده کیوانی، فقط در جوایزش نیست. در نگاهش است. او به ما نشان داد که یک دانشمند، مجبور نیست تمام عمرش را در یک رشته بماند. می‌شود از نوترینوهای اعماق فضا شروع کرد و به سلول‌های سرطانی در اعماق بدن انسان رسید. می‌شود ابزارهای ریاضی و فیزیک را برداشت و آن‌ها را در خدمت نجات جان انسان‌ها قرار داد.

او همچنین نماد نسلی از زنان ایرانی است که در عرصهٔ علم، مرزهای کلیشه‌ای را می‌شکنند. زنانی که هم در رصدخانه‌های قطب جنوب کار می‌کنند، هم در آزمایشگاه‌های هوش مصنوعی، و هم در کلاس‌های درس. و در تمام این مسیر، هرگز فراموش نمی‌کنند که «علم»، در نهایت، باید به کار انسان بیاید.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی آزاده کیوانی این باشد: «تخصص شما، یک قفس نیست. یک سکوی پرش است. از آن استفاده کنید تا به هر کجا که دلتان می‌خواهد برسید، حتی اگر آن مقصد، درست در نقطهٔ مقابل نقطهٔ شروع شما باشد.»


شهرام ناظری، خواننده‌ای که از دل کوه‌های کرمانشاه برخاست و با حنجره‌اش، نه فقط موسیقی ایران، که وجدان یک ملت را روایت کرد. نیویورک‌تایمز او را «بلبل فارسی» نامید، کریستین ساینس مانیتور او را «لوچیانو پاواروتی ایران» خواند، اما خودش، فقط یک «خادم موسیقی» بود. کسی که صدایش، پلی شد میان آسمان عرفان مولانا و خاک تفتیدهٔ سرزمینی که همیشه در جست‌وجوی آزادی بوده است.

تصور کنید صدایی را که بتواند هم «گل صدبرگ» مولانا را به سماع بیاورد، هم «ایران ای سرای امید» را در گلوی ملتی زخم‌خورده فریاد بزند. صدایی که وقتی از دل برمی‌آید، گویی تمام تاریخ یک فرهنگ، در ارتعاش تارهای صوتی‌اش خلاصه شده. این صدا، متعلق به شهرام ناظری است؛ مردی که نیویورک تایمز او را «بلبل فارسی» نامید و منتقدان جهانی، او را «لوچیانو پاواروتی ایران» خواندند. اما خودش، هرگز این القاب را جدی نگرفت. او فقط یک «خادم موسیقی» بود، آن‌هم از دیاری که موسیقی در آن، فقط هنر نیست؛ جان است و جان‌مایه.

کودکی در کوچه‌ی یخچالی، در خانه‌ای که موسیقی بود

شهرام ناظری در ۲۹ بهمن ۱۳۲۸ در کوچه‌ی یخچالی، در محلهٔ برزه‌دماغ کرمانشاه به دنیا آمد؛ شهری که موسیقی در آن، مثل هوا، در تاروپود زندگی مردم تنیده شده است. او در خانواده‌ای کُرد و اهل موسیقی چشم به جهان گشود. مادرش او را از همان خردسالی با شعر و آواز آشنا کرد و پدرش، که صدایی لطیف داشت و سه‌تار می‌نواخت، او را با گوشه‌ها و ردیف‌های آواز ایرانی پیوند داد.

اما نبوغ موسیقی در خانوادهٔ ناظری، فقط به پدر و مادر محدود نمی‌شد. بزرگ خاندان، پرویزخان پورناظری، خود از شاگردان درویش‌خان و کلنل وزیری بود و بسیاری از موسیقی‌دانان کرمانشاه، نت و موسیقی اصیل ایرانی را از او آموخته بودند. در چنین محیطی، جای تعجب نبود که شهرام در هفت‌سالگی، نخستین برنامهٔ هنری‌اش را در رادیو کرمانشاه اجرا کند و در یازده‌سالگی، پایش به تلویزیون ملی ایران باز شود.

از محضر استادان بزرگ تا کانون چاووش

ناظری اما به نبوغ ذاتی‌اش قانع نبود. او در هفده‌سالگی، برای بهره‌گیری از محضر استادان بزرگ موسیقی ایرانی – عبدالله دوامی، نورعلی‌خان برومند، عبدالعلی وزیری و محمود کریمی – راهی تهران شد. او مکاتب مختلف آوازی را آموخت، اما هرگز در هیچ‌کدام محصور نماند. او به دنبال صدایی بود که بتواند هم ریشه در سنت داشته باشد و هم پاسخگوی پرسش‌های انسان امروز.

در اواخر دههٔ پنجاه، ناظری به کانون چاووش پیوست؛ همان کانونی که محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده و محمدرضا شجریان در آن گرد آمده بودند تا موسیقی‌ای خلق کنند که راوی دردها و امیدهای یک ملت باشد. در آن کانون، ناظری تصنیف‌هایی خواند که هنوز، پس از دهه‌ها، از حافظهٔ تاریخی ایرانیان پاک نشده است: «ایران ای سرای امید» با آهنگ محمدرضا لطفی بر شعری از هوشنگ ابتهاج، و «آزادی» و «کاروان شهید» که به سرودهای نسل انقلاب بدل شدند.

مولانا، گل صدبرگ، و صدایی که جهانی شد

پس از پایان کار کانون چاووش، ناظری راهی متفاوت در پیش گرفت. او به سراغ مولانا جلال‌الدین بلخی رفت و نخستین خواننده‌ای شد که به طور ویژه به شعر مولوی توجه کرد. آلبوم «گل صدبرگ» که حاصل این دوره بود، به یکی از پرفروش‌ترین و ماندگارترین آلبوم‌های تاریخ موسیقی ایران تبدیل شد. تصنیف «اندک اندک» با شعر مولانا در این آلبوم، چنان در دل‌ها نشست که هنوز، پس از چهار دهه، در محافل و مجالس ایرانی زمزمه می‌شود.

در دههٔ هفتاد، ناظری با پسرعمویش کیخسرو پورناظری همکاری کرد و آثاری با ساز تنبور خلق نمود که تصنیف «مهتاب رو» از آن جمله است. او همچنین در آلبوم «آتشی در نیستان» با شعر مجذوب تبریزی، و در «شیدا شدم» با شعری از خودش، نشان داد که نه فقط یک خواننده، که یک «راوی» است؛ راوی عشق، عرفان، و آزادی.

از نشان لژیون دونور تا شوالیهٔ ملی لیاقت

کارنامهٔ هنری شهرام ناظری، پر از افتخاراتی است که کمتر هنرمند ایرانی‌ای به آن‌ها دست یافته است. او در سال ۱۹۷۵، جایزهٔ کونکورز موسیقی فولکلور را از آن خود کرد. در سال ۱۹۹۷، جایزهٔ بهترین موسیقی عرفانی جهان را در جشنوارهٔ فاس مراکش دریافت نمود. در سال ۲۰۰۷، دولت فرانسه نشان لژیون دونور را به او اهدا کرد و در سال ۲۰۱۴، نشان شوالیهٔ ملی لیاقت فرانسه را دریافت نمود.

انجمن آسیا او را «هنرمند برتر آسیا» نامید و مجمع آسیا ۲۱، از او به عنوان یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان قاره یاد کرد. اما شاید بزرگ‌ترین افتخار او، نه در این نشان‌ها، که در قلب میلیون‌ها ایرانی‌ای باشد که در شب‌های تنهایی، با صدای او گریه کرده‌اند و در صبح‌های امید، با آواز او برخاسته‌اند.

چرا شهرام ناظری مهم است؟

اهمیت شهرام ناظری، فقط در تکنیک بی‌نظیر آوازی‌اش نیست. در انتخاب‌هایش است. او در روزگاری که موسیقی پاپ داشت همه چیز را در خود غرق می‌کرد، به سراغ مولانا رفت و ثابت کرد که «عرفان»، می‌تواند پرفروش باشد. در روزگاری که خوانندگان از سیاست می‌گریختند، «ایران ای سرای امید» خواند و نشان داد که هنر، نمی‌تواند نسبت به سرنوشت ملتش بی‌تفاوت باشد.

او پلی ساخت میان موسیقی کُردی و موسیقی ایرانی، میان تنبور و سه‌تار، و میان عرفان شرقی و مخاطب جهانی. و در تمام این سال‌ها، هرگز تسلیم وسوسهٔ «ستاره شدن» نشد. او ماند و خواند، حتی وقتی خواندن، هزینه داشت. و این، شاید بزرگ‌ترین درس زندگی شهرام ناظری باشد: «صدا، فقط برای خواندن نیست. صدا، گاهی برای فریاد زدن است. و گاهی، برای زمزمه کردن حقیقتی که نباید فراموش شود.»


حسین علیزاده در اولین روز شهریور ۱۳۳۰ در محله‌ای قدیمی در جنوب بازار تهران به دنیا آمد، جایی که صدای تلویزیون‌های سیاه‌وسفید تازه به خانه‌ها راه پیدا می‌کرد. در هجده‌سالگی به هنرستان موسیقی ملی رفت و زیر نظر هوشنگ ظریف و علی‌اکبر شهنازی، نواختن تار را آموخت، سازی که بعدها در دستانش دیگر فقط یک ساز نبود، صدای یک فرهنگ شد. پس از هنرستان، مسیرش به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران رسید و سپس رهسپار دانشگاه آزاد برلین شد تا آهنگسازی و موسیقی‌شناسی را در سخت‌گیرانه‌ترین فضای آکادمیک اروپا بیاموزد.

بازگشت او به ایران با یکی از تعیین‌کننده‌ترین فصل‌های موسیقی معاصر مصادف شد: کانون چاووش. علیزاده در کنار محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان، شهرام ناظری و شجریان، موسیقی‌ای خلق کرد که از دل توفان اجتماعی دههٔ شصت بیرون می‌آمد. در آن کانون افسانه‌ای، موسیقی فقط هنر نبود؛ روایت بود، اعتراض بود، و مرهمی برای زخم‌هایی که بر پیکر جامعه نشسته بود.

علیزاده خیلی زود خودش را به عنوان یک نواندیش تمام‌عیار شناساند. او «مقام داد و بیداد» را ابداع کرد، تلفیقی از دستگاه ماهور و گوشهٔ بیداد در همایون، و با این کار نشان داد که ردیف، موزه نیست، موجودی زنده است. او ساز سلانه را با همکاری سیامک افشاری طراحی کرد، سازی که صدایی میان تار و عود دارد و افق‌های تازه‌ای برای نوازندگان گشود. آلبوم «ترکمن» که در سال ۱۳۶۷ منتشر شد، تکنوازی‌ای بداهه با سه‌تار بود که مرزهای اجرا را جابه‌جا کرد و ثابت نمود موسیقی ایرانی بدون کلام هم می‌تواند جهانی باشد.

سینمای ایران نیز مدیون ذهن تصویرساز اوست. علیزاده برای بیش از بیست فیلم سینمایی آهنگ ساخت و با چهار سیمرغ بلورین، در کنار مجید انتظامی و محمدرضا علیقلی، پرافتخارترین آهنگساز تاریخ جشنوارهٔ فیلم فجر شد. موسیقی «دلشدگان» ساختهٔ علی حاتمی، با صدای محمدرضا شجریان، یکی از آن نقاط طلایی تاریخ سینماست که تصویر و صدا چنان در هم تنیده‌اند که قابل تفکیک نیستند. در «گبه» و «زمانی برای مستی اسب‌ها»، سازهای کُردی را به ارکستر آورد و موسیقی فولکلور را در برابر دوربین سینما به روایتی جهانی تبدیل کرد. در «آواز گنجشک‌ها»ی مجید مجیدی، سکوت‌هایش از دیالوگ‌ها پرمعناتر بودند، و در «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند»، نوای سازهای محلی کردی زیر بارشی از تراژدی جاری شد.

او سه بار نامزد دریافت جایزهٔ گرمی شد: برای آلبوم‌های «فریاد»، «بی‌تو به‌سر نمی‌شود» و «به تماشای آب‌های سپید». این نامزدی‌ها، موسیقی ایرانی را از دایرهٔ «اگزوتیک» غربی بیرون کشید و در رقابت با بزرگ‌ترین آثار موسیقی جهان نشاند. در سال ۱۳۹۶ نیز جایزهٔ دوسالانهٔ موسیقی جهانی آسیا را از آن خود کرد.

علیزاده هرگز مرز میان سنت و نوآوری را به رسمیت نشناخت. او در «شورانگیز» که نامش را بر یکی از سازهایش نیز گذاشت، موسیقی تلفیقی را نه به عنوان یک ژانر، که به عنوان یک فلسفه مطرح کرد: «موسیقی تلفیقی تلاشی برای صلح بیشتر میان هنرمندان کشورهای مختلف است.» او با یویوما، با گروه‌های بین‌المللی، و با جیوان گاسپاریان نواخت و در تمام این همکاری‌ها، نه یک مهمان، که یک میزبان بود.

کتاب‌های آموزشی او برای تار و سه‌تار، امروز در هر آموزشگاه موسیقی ایران پیدا می‌شود. شاگردانش، خود استادانی شده‌اند که نسل بعدی را می‌پرورانند. او با اجراهایش در سراسر جهان، از لس‌آنجلس تا برلین، از استانبول تا پاریس، ثابت کرد که موسیقی ایرانی نه یک هنر محلی، که یک زبان جهانی است.

او هنوز هم روی صحنه می‌رود. با همان تار همیشگی. با همان انگشتانی که شصت‌وپنج سال پیش برای نخستین بار بر سیم‌ها لغزیدند. و در آن لحظه، گویی تمام تاریخ یک فرهنگ، در ارتعاش یک سیم خلاصه می‌شود.


 

بعضی‌ها تاریخ را با شمشیر می‌نویسند. بعضی‌ها با دوربین. اما مرجان ساتراپی، تاریخ را با قلمی نوشت که هم می‌خنداند و هم می‌گریاند. او در «پرسپولیس» – رمان گرافیکی‌ای که جهان را شگفت‌زده کرد – داستان دختری را روایت کرد که در میانهٔ انقلاب و جنگ، بزرگ می‌شود، عاشق می‌شود، می‌شکند، و دوباره برمی‌خیزد. و در این روایتِ به‌ظاهر شخصی، میلیون‌ها نفر در سراسر جهان، تکه‌ای از زندگی خودشان را یافتند.

او حالا یکی از شناخته‌شده‌ترین هنرمندان ایرانی در عرصهٔ بین‌المللی است. فیلم «پرسپولیس» بر اساس کتابش، نامزد اسکار و برندهٔ جایزهٔ هیئت داوران جشنوارهٔ کن شد. اما داستان مرجان ساتراپی، فقط داستان یک هنرمند موفق نیست. داستان زنی است که از دل ویرانه‌های جنگ، از دل تبعید و تنهایی، زیبایی آفرید و به جهان نشان داد که «ایرانی بودن»، یعنی چه.


کودکی‌ای در تهران، در خانه‌ای که سیاست و شوخی در هم تنیده بودند

مرجان ساتراپی در ۲۲ آبان ۱۳۴۸ (۲۲ نوامبر ۱۹۶۹) در رشت به دنیا آمد و در تهران بزرگ شد. خانواده‌اش از طبقهٔ متوسط روشنفکر بودند. پدرش مهندس و مادرش طراح لباس بود. اما چیزی که خانوادهٔ ساتراپی را متمایز می‌کرد، روحیهٔ سیاسیشان بود. پدربزرگ مرجان، از فعالان سیاسی دوران قاجار بود. عمویش، انوشیروان ساتراپی، از زندانیان سیاسی دوران شاه بود که بعدها اعدام شد.

مرجان در چنین خانه‌ای بزرگ شد؛ جایی که سر میز شام، دربارهٔ مارکسیسم و دموکراسی و حقوق زنان بحث می‌شد. او از همان کودکی آموخت که «سیاست»، یک امر انتزاعی نیست. سیاست، در زندگی واقعی آدم‌ها جاری است. در مدرسه‌ای که ناگهان حجاب اجباری می‌شود. در خیابانی که اسمش عوض می‌شود. در دوستی که ناگهان ناپدید می‌شود.

اما در همان خانه، یک چیز دیگر هم بود: شوخی. خانوادهٔ ساتراپی، حتی در تاریک‌ترین لحظات، شوخ‌طبعی‌شان را از دست نمی‌دادند. و این شوخ‌طبعی، بعدها به یکی از مهم‌ترین سلاح‌های مرجان در روایت کردن تراژدی‌های زندگی‌اش تبدیل شد.


از تهران تا وین: تبعیدی در نوجوانی

در سال ۱۳۶۳، هنگامی که مرجان چهارده‌ساله بود، پدر و مادرش تصمیمی گرفتند که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد. آن‌ها او را به وین فرستادند؛ به تنهایی. ایران در میانهٔ جنگ با عراق بود، و آن‌ها می‌خواستند دخترشان در امنیت بزرگ شود. اما این «امنیت»، بهای سنگینی داشت: تنهایی.

مرجان در وین، در یک مدرسهٔ شبانه‌روزی کاتولیک ثبت‌نام کرد. او که در ایران دختری جسور و اجتماعی بود، حالا در میان نوجوانانی غریبه، با زبانی که به سختی می‌فهمید، تنها مانده بود. او در «پرسپولیس» این دوران را با صداقتی بی‌رحمانه روایت کرده: از نخستین عشق‌های نافرجام، از بی‌خانمانی، از افسردگی، و از لحظه‌ای که دیگر نمی‌خواست زنده بماند.

اما او زنده ماند. برگشت به ایران. در دانشگاه آزاد تهران، در رشتهٔ ارتباطات تصویری درس خواند. و سپس، باز هم ایران را ترک کرد؛ این بار برای همیشه.


«پرسپولیس»: کتابی که از دل یک مهمانی متولد شد

در سال ۲۰۰۰، مرجان ساتراپی در پاریس زندگی می‌کرد. او در آتلیهٔ دیوید بی. (David B.)، یکی از مشهورترین کمیک‌نویسان فرانسه، کار می‌کرد. یک شب، در یک مهمانی، دوستانش از او پرسیدند: «تو در ایران چه زندگی‌ای داشتی؟» و او شروع کرد به تعریف کردن. از انقلاب. از جنگ. از مدرسه. از حجاب. از تنهایی در وین. از بازگشت.

دوستانش، میخکوب شده بودند. یکی از آن‌ها گفت: «باید این‌ها را کتاب کنی.» و مرجان، همان شب، نشست و نخستین صفحهٔ «پرسپولیس» را نوشت.

«پرسپولیس» یک رمان گرافیکی (Graphic Novel) است؛ کتابی که در آن، تصاویر سیاه‌وسفید و ساده، با متنی صمیمی و صادق همراه می‌شوند. مرجان، داستان زندگی خودش را از ده‌سالگی تا بیست‌وچهارسالگی روایت می‌کند. اما این داستان، فقط داستان او نیست. داستان یک نسل است. نسلی که در انقلاب بزرگ شد، با جنگ روبه‌رو شد، و سپس، میان ماندن و رفتن، سرگردان ماند.

«پرسپولیس» در سال ۲۰۰۰ در فرانسه منتشر شد و بلافاصله به یک پدیدهٔ فرهنگی تبدیل گشت. منتقدان، آن را «انقلابی در دنیای کمیک» نامیدند. ترجمه‌هایش در سراسر جهان منتشر شد و میلیون‌ها نسخه فروش رفت.


از کتاب تا پردهٔ سینما: «پرسپولیس» در کن و اسکار

در سال ۲۰۰۷، مرجان ساتراپی به همراه ونسان پارونو (Vincent Paronnaud)، «پرسپولیس» را به یک فیلم انیمیشن سیاه‌وسفید تبدیل کرد. این فیلم، در جشنوارهٔ کن ۲۰۰۷ به نمایش درآمد و جایزهٔ بزرگ هیئت داوران را از آن خود کرد. منتقدان نوشتند: «ساتراپی، انیمیشنی ساخته که دل مخاطب را می‌لرزاند، بی‌آنکه یک قطره خون در آن باشد.»

فیلم «پرسپولیس» سپس نامزد جایزهٔ اسکار بهترین انیمیشن سال ۲۰۰۸ شد و با «راتاتویی» (Ratatouille) رقابت کرد. اگرچه اسکار را نبرد، اما برای همیشه نام مرجان ساتراپی را در تاریخ سینما جاودانه کرد.


«مرغ و آلو» و «صداها»: ادامهٔ یک مسیر

پس از موفقیت «پرسپولیس»، ساتراپی به فیلم‌سازی ادامه داد. در سال ۲۰۱۱، فیلم لایو-اکشن «مرغ و آلو» (Chicken with Plums) را بر اساس کتابی از خودش کارگردانی کرد. فیلمی دربارهٔ یک نوازندهٔ تار که پس از شکستن سازش، تصمیم می‌گیرد بمیرد. این فیلم، سرشار از فضایی شاعرانه و سوررئال بود و نشان داد که ساتراپی، فقط یک قصه‌گوی سیاسی نیست؛ او یک «شاعر تصویر» است.

در سال ۲۰۱۴، فیلم «صداها» (The Voices) را با بازی رایان رینولدز کارگردانی کرد؛ یک کمدی سیاه دربارهٔ مردی که با گربه و سگش حرف می‌زند و هم‌زمان، دست به قتل‌های زنجیره‌ای می‌زند. این فیلم، نشان داد که ساتراپی می‌تواند در ژانرهای کاملاً متفاوت هم بدرخشد.

و در سال ۲۰۱۹، فیلم «رادیواکتیو» (Radioactive) را دربارهٔ زندگی ماری کوری، دانشمند بزرگ، کارگردانی کرد. ساتراپی در این فیلم، زنی را به تصویر کشید که در جهانی مردانه، با نبوغش می‌جنگد و در عین حال، از عشق و مادر شدن نیز غافل نیست.


افتخاراتی که برازندهٔ یک پیشگام است

کارنامهٔ مرجان ساتراپی، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر هنرمند ایرانی‌ای به آن‌ها دست یافته است. او جایزهٔ بزرگ هیئت داوران جشنوارهٔ کن (۲۰۰۷) را برای فیلم «پرسپولیس» دریافت کرد. کتاب «پرسپولیس» او، برندهٔ جایزهٔ آنگولم – معتبرترین جایزهٔ کمیک جهان – شد. او همچنین نامزد اسکار، نامزد گلدن گلوب، و برندهٔ جایزهٔ سزار (اسکار فرانسه) برای بهترین فیلم اول است.

او در سال ۲۰۲۴، جایزهٔ یک‌عمر دستاورد هنری را از جشنوارهٔ فیلم زوریخ دریافت کرد و در همان سال، به عضویت آکادمی اسکار (کمیتهٔ انتخاب نامزدهای بهترین فیلم خارجی) درآمد. در سال ۲۰۲۵، نشان شوالیهٔ ادب و هنر فرانسه – بالاترین نشان فرهنگی این کشور – به او اهدا شد.


چرا مرجان ساتراپی مهم است؟

اهمیت مرجان ساتراپی، فقط در جوایزش نیست. در صداقتش است. او به خودش اجازه داد که «ضعیف» باشد. که گریه کند. که بشکند. که دوباره بلند شود. و در این صداقت بی‌رحمانه، میلیون‌ها نفر در سراسر جهان، خودشان را شناختند.

او همچنین به جهان نشان داد که ایران، فقط خبرهای سیاسی نیست. ایران، دختری است که در خیابان‌های تهران قدم می‌زند، موسیقی راک گوش می‌دهد، عاشق می‌شود، و دلش می‌خواهد آزاد باشد. ساتراپی، این دختر را از دل کلیشه‌های شرق‌شناسانه بیرون کشید و به جهان نشانش داد.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی مرجان ساتراپی این باشد: «برای روایت تراژدی، نیازی به گریه نیست. گاهی یک شوخی، از هزار شیون تأثیرگذارتر است. و گاهی یک تصویر سیاه‌وسفید ساده، از یک فیلم پرهزینهٔ رنگی، واقعی‌تر است.»

بعضی از فیلم‌سازان، ما را به سرزمین‌های ناشناخته می‌برند؛ به آینده‌های دور، به کهکشان‌های دیگر. اما بعضی دیگر، ما را به جایی می‌برند که درست زیر پایمان است، اما هرگز ندیده‌ایمش. به عمق یک دروغ کوچک. به خشونت یک سکوت. به لحظه‌ای که یک تصمیم، همه چیز را نابود می‌کند.

اصغر فرهادی، استاد همین سفرهاست. او به جای دوربین، یک ذره‌بین در دست دارد و با آن، ترک‌های ریز روح انسان را نشانمان می‌دهد. ترک‌هایی که شاید در نگاه اول به چشم نیایند، اما اگر درست نگاه کنی، می‌بینی که از همان ترک‌هاست که زندگی‌ها فرو می‌ریزند.

او دو بار اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان را برای ایران به ارمغان آورده است؛ افتخاری که تا پیش از او هیچ ایرانی‌ای حتی به تصورش هم نمی‌رسید. اما اهمیت فرهادی، فقط در جوایزش نیست. اهمیت او در این است که به ما یاد داده چگونه در آینه‌ای که جلوی صورتمان گرفته، خودمان را واقعاً ببینیم.

از خمینی‌شهر تا تهران: کودکی‌ای در میان قصه‌ها

اصغر فرهادی در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۵۱ در خمینی‌شهر (همایون‌شهر سابق)، در استان اصفهان به دنیا آمد. در خانواده‌ای متوسط و پرجمعیت بزرگ شد. پدرش کارمند بود و مادرش خانه‌دار. اصغر از همان کودکی، عاشق قصه بود. قصه‌هایی که مادربزرگش می‌گفت، قصه‌هایی که در کتاب‌ها می‌خواند، و قصه‌هایی که خودش در ذهنش می‌ساخت.

او در نوجوانی به تهران آمد و در دانشگاه تهران، در رشتهٔ تئاتر تحصیل کرد. مدرک کارشناسی تئاتر (گرایش ادبیات نمایشی) را در سال ۱۳۷۴ و مدرک کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر را در سال ۱۳۷۷ از دانشگاه تربیت مدرس گرفت. همان سال‌ها بود که شروع به نوشتن کرد؛ ابتدا نمایشنامه، سپس فیلمنامه. و در این میان، پایه‌های آن جهان داستانی را بنا نهاد که بعدها، میلیون‌ها نفر را به گریه و تفکر واداشت.

از «رقص در غبار» تا «جدایی»: مسیر یک معمار

نخستین فیلم بلند فرهادی، «رقص در غبار» (۱۳۸۱)، داستان مردی بود که برای پرداخت بدهی‌اش، به همراه پسری به کویر می‌رود. فیلم، با بودجه‌ای اندک ساخته شد، اما همان جا نشان داد که فرهادی، بلد است چطور از دل ساده‌ترین موقعیت‌ها، پیچیده‌ترین احساسات را بیرون بکشد.

فیلم‌های بعدی‌اش – «شهر زیبا» (۱۳۸۳)، «چهارشنبه‌سوری» (۱۳۸۴) – او را به عنوان یک فیلم‌ساز جسور و تیزبین به جامعهٔ سینمایی ایران معرفی کردند. اما موفقیت واقعی با «دربارهٔ الی» (۱۳۸۷) از راه رسید. فیلمی که در آن، یک دروغ کوچک، مثل یک گلولهٔ برفی، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا همه چیز را نابود کند.

و سپس، «جدایی نادر از سیمین» (۱۳۸۹) منتشر شد. فیلمی که جهان سینما را تکان داد.

«جدایی»: روزی که ایران در اسکار تاریخ ساخت

«جدایی نادر از سیمین»، فقط یک فیلم نبود. یک زلزله بود. داستان زوجی که در آستانهٔ طلاق هستند، پدر پیرمردی که آلزایمر دارد، و مراقبی که رازی را در سینه پنهان کرده. فرهادی در این فیلم، بدون آنکه حتی یک لحظه شعار بدهد، جامعهٔ ایران را با تمام پیچیدگی‌هایش به تصویر کشید: شکاف‌های طبقاتی، مذهب، عدالت، اخلاق، و حقیقتی که همیشه گم است.

در سال ۲۰۱۲، «جدایی» نخستین اسکار تاریخ سینمای ایران را به ارمغان آورد. فرهادی روی صحنهٔ سالن کداک تیاتر لس‌آنجلس ایستاد و گفت: «در این لحظه، بسیاری از ایرانیان در سراسر جهان دارند ما را تماشا می‌کنند و من تصور می‌کنم که آن‌ها بسیار خوشحال‌اند. خوشحال نه فقط به خاطر یک جایزهٔ مهم، یک فیلم یا یک فیلم‌ساز، بلکه به خاطر این‌که در روزهایی که سخن از جنگ و تهدید و خشونت میان سیاستمداران رد و بدل می‌شود، نام کشورشان، ایران، از دریچهٔ فرهنگ به زبان می‌آید.»

اسکار دوم و غیاب درخشان

پنج سال بعد، فرهادی با «فروشنده» (۱۳۹۵) دوباره به اسکار بازگشت. فیلمی دربارهٔ یک زوج بازیگر تئاتر که زندگی‌شان پس از یک حادثهٔ خشونت‌بار، از هم می‌پاشد. این بار، او در اعتراض به فرمان اجرایی مهاجرتی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، که ورود شهروندان هفت کشور مسلمان – از جمله ایران – را به آمریکا ممنوع می‌کرد، شخصاً در مراسم اسکار حاضر نشد و پیامش را توسط یک ایرانی-آمریکاییِ دانشمند (انوشه انصاری) قرائت کرد.

در این پیام آمده بود: «متأسفانه امشب نمی‌توانم در کنار شما باشم. سخت است که با تماشاگران این سالن و مردم کشورم، مردمی که طی یک هفتهٔ گذشته به خاطر دیوارهای غیرانسانیِ منعِ ورودِ شهروندان هفت کشور مورد بی‌احترامی قرار گرفته‌اند، جشن بگیرم. تقسیم‌بندی جهان به "ما" و "دشمنان ما" توسط سیاستمداران، ترسی ایجاد می‌کند که توجیهی است برای خشونت. فیلم‌سازان می‌توانند با چرخش دوربین‌هایشان به مشترکات انسانی، این کلیشه‌های ملت‌ها و مذاهب مختلف را بشکنند و همدلی را میان ما و دیگران ایجاد کنند. همدلی‌ای که ما امروز بیش از همیشه به آن نیازمندیم.»

این غیاب، خودش یک حضور بود. حضوری درخشان. فرهادی ثابت کرد که می‌شود در بزرگ‌ترین میدان نمایشی جهان، هم جایزه گرفت و هم اعتراض کرد.

«قهرمان» و فراتر از آن

پس از «فروشنده»، فرهادی به ایران بازگشت و فیلم «قهرمان» (۱۴۰۰) را در شیراز ساخت. داستان مردی که به خاطر یک کار خوب، به چهره‌ای ملی تبدیل می‌شود، اما خیلی زود، زیر فشار رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، همه چیز فرو می‌ریزد. این فیلم، جایزهٔ بزرگ جشنوارهٔ کن را از آن خود کرد و بار دیگر ثابت کرد که فرهادی، استاد قصه‌گویی در مقیاس انسانی است.

چرا اصغر فرهادی مهم است؟

اهمیت فرهادی، فقط در اسکارهایش نیست. در نگاهش است. او به ما یاد داد که «حقیقت»، یک چیز ساده و تک‌بُعدی نیست. حقیقت، مثل یک منشور است؛ هزاران وجه دارد و از هر زاویه‌ای که نگاهش کنی، شکلی متفاوت می‌بینی.

او همچنین ثابت کرد که می‌شود از دل یک آپارتمان معمولی در تهران، یک درام جهانی ساخت. می‌شود بدون اسلحه و انفجار و تعقیب‌وگریز، مخاطب را روی صندلی میخکوب کرد. می‌شود با یک دروغ کوچک، یک فیلم بزرگ ساخت.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی اصغر فرهادی این باشد: «برای گفتن حرف‌های بزرگ، نیازی به داد و فریاد نیست. گاهی، یک سکوت، از هزار فریاد بلندتر است.»