لوریس چکناواریان؛ مردی با چوب جادویی، تاریخ سمفونی
31 اردیبهشت · · زمستان ۱۳۱۶ بود. در محلهٔ نارمک تهران، در خانوادهای ارمنی-ایرانی که موسیقی برایشان نه تفنن، که زبانِ بودن بود، پسری به دنیا آمد که تقدیرش با نُتها گره خورده بود. کسی چه میدانست که همین پسر، هفت دهه بعد، روی صحنهٔ بزرگترین سالنهای جهان بایستد، چوب رهبری ارکستر را بالا ببرد، و قصهٔ یک ملت کهن را با زبانی جهانی روایت کند.
لوریس چکناواریان، رهبر ارکستر، آهنگساز، نویسنده و نقاش، یکی از پرآوازهترین سفیران فرهنگی ایران در جهان است. مردی که حماسهٔ رستم و سهراب را به اپرا تبدیل کرد، سمفونی فردوسی را نواخت، و موسیقی «بوی کافور، عطر یاس» را چنان ساخت که هنوز، پس از بیست سال، بوی مرگ و زندگی را با هم در مشام جان شنونده میپیچد.
از بمبئی تا وین: کودکیای که جنگ در آن جاری بود
خانوادهٔ چکناواریان، در سالهای پرآشوب جنگ جهانی اول، مانند بسیاری از ارمنیهای دیگر، آوارهٔ تاریخ شدند. پدر لوریس در بمبئی هند، یک گروه کر ارمنی تشکیل داد و مادرش، زنی با فرهنگی عمیق، برای فرزندش قصههایی از شاهنامه میگفت. خودش بعدها در گوشهای از خاطراتش گفته: «من با قصههای شاهنامه بزرگ شدم. رستم و سهراب، برای من فقط شخصیتهای افسانهای نبودند؛ آنها اعضای خانوادهام بودند.»
در هجدهسالگی برای تحصیل موسیقی راهی اتریش شد. در آکادمی موسیقی و هنرهای نمایشی وین، نزد استادان بزرگ، رهبری ارکستر و آهنگسازی آموخت. وینِ پس از جنگ، شهری بود که هنوز خرابههایش ترمیم نشده بود، اما موسیقی، مثل خون، در رگهایش جریان داشت. لوریس جوان، در همان شهر، با بزرگترین آثار موتسارت، بتهوون و مالر بزرگ شد و همزمان، رؤیای ساختن موسیقیای بر اساس شاهنامه را در سر میپروراند.
بازگشت به ایران: معلمی در آبادان
پس از پایان تحصیلات، چکناواریان به ایران بازگشت. اما نه به تهران، که به آبادان. شهری نفتی و چندفرهنگی که در آن سالها، دیگ جوشان اقوام و زبانها بود. او در هنرستان موسیقی آبادان، به کودکان ایرانی – فارس، عرب، ارمنی، و دیگران – موسیقی یاد میداد. خودش میگوید: «آبادان، آزمایشگاه زندگی من بود. آنجا فهمیدم که موسیقی، میتواند پلی میان آدمهایی باشد که هیچ زبان مشترکی ندارند.»
در همان سالها بود که نخستین آثار بزرگش را ساخت. موسیقی او، تلفیقی از ملودیهای فولکلور ایرانی، هارمونی کلاسیک غربی، و روح حماسی شاهنامه بود. او میخواست تاریخ ایران را، نه با کلمات، که با نتها روایت کند.
سمفونیهایی که تاریخ را زنده کردند
چکناواریان، در طول هفت دهه فعالیت هنری، بیش از هفتاد اثر بزرگ خلق کرده است. سمفونیهای او – از «سمفونی فردوسی» گرفته تا «سمفونی خرمشهر» – تلاشی هستند برای روایت تاریخ یک ملت از دریچهٔ موسیقی. خودش میگوید: «من مورخ نیستم. من یک موسیقیدانم. اما موسیقی، برای من، یک ماشین زمان است. میتواند تو را به گذشته ببرد، به دل نبرد رستم و اسفندیار، یا به سنگرهای خرمشهر.»
اپرای «رستم و سهراب» که ساخت آن سی سال طول کشید، یکی از بلندپروازانهترین پروژههای موسیقایی تاریخ ایران است. او در این اپرا، تراژدی پدر و پسری را که در میدان نبرد، همدیگر را نمیشناسند و یکی به دست دیگری کشته میشود، با زبانی موسیقایی روایت کرده که هم ریشه در ردیف ایرانی دارد و هم در اپرای کلاسیک غربی.
و موسیقی فیلم «بوی کافور، عطر یاس» ساختهٔ بهمن فرمانآرا، با آن ملودیِ آرام و جانگداز، یکی از بهیادماندنیترین آثارش است. ملودیای که بوی مرگ میدهد و عطر زندگی، همزمان.
افتخاراتی که برازندهٔ یک سفیر فرهنگی است
کارنامهٔ لوریس چکناواریان، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر هنرمند ایرانیای به آنها دست یافته است. او نشان درجه یک فرهنگ و هنر ایران را دریافت کرده، جایزهٔ ابن سینا را از یونسکو گرفته، و از سوی دولتهای مختلف، برای «خدمات به موسیقی و صلح جهانی» تقدیر شده است.
او در ارمنستان، به عنوان یک قهرمان ملی شناخته میشود. در اتریش، نشان افتخار لیاقت را دریافت کرده. و در ایران، نامش با ارکستر سمفونیک تهران گره خورده است؛ ارکستری که او چندین بار آن را از نو ساخت، رهبری کرد، و به صحنههای جهانی برد.
چرا لوریس چکناواریان مهم است؟
اهمیت چکناواریان، فقط در تعداد سمفونیهایش نیست. در پلی است که میان فرهنگها ساخته. او به جهان نشان داد که «موسیقی ایرانی»، فقط در تار و سهتار و کمانچه خلاصه نمیشود. میشود با ارکستر سمفونیک، داستان رستم و سهراب را روایت کرد و تحسین غربیها را هم برانگیخت. میشود یک ارمنی-ایرانی بود، در وین آموزش دید، در آبادان تدریس کرد، و در ایروان، سمفونیِ صلح نواخت.
او همچنین نماد «تعلق چندلایه» است. تعلق به فرهنگ ارمنی، به وطن ایرانی، و به زبان جهانی موسیقی. او ثابت کرد که «هویت»، یک انتخاب نیست. یک ترکیب است. ترکیبی از تمام چیزهایی که دوستشان داری.
و شاید بزرگترین درس زندگی لوریس چکناواریان این باشد: «موسیقی، در نهایت، چیزی نیست جز عشق. عشق به زندگی، عشق به تاریخ، و عشق به انسانهایی که شاید هرگز نبینیشان، اما میتوانی با یک ملودی، قلبشان را لمس کنی.»