بعضی از شاعران، شعرشان را برای خواص می‌سرایند. برای آن‌ها که در هزارتوی استعاره‌ها و ایهام‌ها سرگردان می‌شوند. اما فریدون مشیری، شعرش را برای «مردم» می‌سرود. برای آن کارمندی که صبح زود در اتوبوس، زیر لب زمزمه می‌کند. برای آن دختر جوانی که در دفترچهٔ خاطراتش، از عشق می‌نویسد. برای آن پیرمردی که در غروب پارک، به یاد روزهای رفته آه می‌کشد.

او شاعری بود که توانست میان «شعر ناب» و «شعر مردمی» پل بزند. بی‌آنکه به ورطهٔ شعار و ابتذال بیفتد. شعرهایش، ساده بودند، اما ساده‌لوحانه نبودند. روان بودند، اما روان‌پریش نبودند. و شاید راز ماندگاری‌شان در همین باشد: در توانایی‌شان برای لمس کردنِ قلبِ آدم‌های معمولی.


کودکی‌ای در کوچه‌های تهران، در خانه‌ای که کتاب می‌نوشت

فریدون مشیری در ۳۰ شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. پدرش، ابراهیم مشیری افشار، قاضی دادگستری بود و مادرش، نساء، زنی اهل شعر و ادب. خانوادهٔ آن‌ها از خاندان‌های قدیمی و فرهنگی ایران بودند. فریدون، از همان کودکی، در میان کتاب‌ها بزرگ شد.

پدر، به خاطر شغلش، مدام از شهری به شهر دیگر منتقل می‌شد. فریدون، سال‌های نخست دبستان را در مشهد گذراند و سپس به تهران بازگشت. او در دبیرستان دارالفنون و سپس در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران تحصیل کرد. اما روحش، بیش از آنکه با کلاس درس سازگار باشد، با خلوت کتابخانه و سکوت شب‌های شعر سر می‌کرد.

در همان سال‌های جوانی، نخستین شعرهایش را در نشریات معتبر تهران منتشر نمود. شعرهایی که از همان آغاز، نشان می‌دادند این جوان، صدایی متفاوت دارد. صدایی که می‌تواند «عشق» را بی‌پیرایه و صمیمی، به زبان مردم کوچه و بازار ترجمه کند.


از «گناه دریا» تا «کوچه»: تولد یک شاعر مردمی

نخستین دفتر شعر مشیری، «گناه دریا»، در سال ۱۳۳۴ منتشر شد. اما آنچه نام او را بر سر زبان‌ها انداخت، مجموعهٔ «ابر و کوچه» (۱۳۴۱) بود. در این مجموعه، شعری بود که به یکی از ماندگارترین شعرهای عاشقانهٔ فارسی تبدیل شد: «کوچه».

«کوچه»، با آن آغاز مشهورش – «بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم» – چکیدهٔ تمام عشق‌های نافرجام و خاطره‌های تلخ و شیرین است. شعری که در آن، راوی، شبی مهتابی، از کوچه‌ای می‌گذرد که روزگاری با معشوقش از آن گذشته بود. و حالا، همه چیز همان‌جاست، جز خودِ معشوق.

این شعر، چنان در دل‌ها نشست که هنوز هم، پس از شش دهه، بر سر زبان‌هاست. از آن خوانده می‌شود، زمزمه می‌شود، و در آلبوم‌های موسیقی، با صداهای مختلف، جاودانه شده است.


«بهار را باور کن» و پیام امید در دل تاریکی

مشیری، فقط شاعر عشق نبود. او شاعر «امید» نیز بود. در سال‌های پرالتهاب دههٔ پنجاه، هنگامی که یأس و سرخوردگی بر روشنفکران ایران سایه افکنده بود، مشیری شعری سرود که به بیانیهٔ یک نسل تبدیل شد: «بهار را باور کن».

او در این شعر، با زبانی ساده و مستقیم، از دوست خیالی‌اش می‌خواهد که «درهای دلت را به روی آفتاب بگشاید»، «بهار را باور کند»، و «به نغمه‌های ناگزیر سبز و سرخ زندگی» گوش بسپارد. این شعر، در آن روزگار تاریک، مثل یک چراغ کوچک بود که روشن ماند. مثل یک زمزمهٔ گرم در گوش نسلی که داشت امیدش را از دست می‌داد.

«بهار را باور کن» در سال ۱۳۴۷ منتشر شد و بلافاصله، به یکی از محبوب‌ترین شعرهای تاریخ معاصر ایران تبدیل گشت. شعری که هنوز هم، در آغاز هر بهار، در روزهای سخت، و در لحظاتی که آدم‌ها نیاز به «امید» دارند، خوانده می‌شود.


شاعری که شعر را از برج عاج پایین کشید

یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد فریدون مشیری، زبان ساده و صمیمی او بود. او هرگز سعی نکرد با استفاده از واژه‌های دشوار و مفاهیم پیچیده، خودش را «روشنفکر» نشان دهد. برعکس، او می‌خواست شعرش را حتی کسی که سواد چندانی هم ندارد، بفهمد و از آن لذت ببرد.

خودش می‌گفت: «من برای دل خودم و دل مردم شعر می‌گویم. اگر مردم شعر مرا دوست دارند، برای این است که حرف دلشان را می‌زنم.»

و مردم نیز، به او عشق می‌ورزیدند. کمتر شاعر معاصری را می‌شناسیم که شعرهایش این‌قدر بر سر زبان‌ها افتاده باشد. «کوچه»، «بهار را باور کن»، «بوی باران»، «سیب»، «شب»، «نگاهت می‌کنم»، و ده‌ها شعر دیگر، بخشی از حافظهٔ جمعی ایرانیان شده‌اند.


افتخاراتی که برازندهٔ یک شاعر مردمی است

فریدون مشیری در طول زندگی پربارش، جوایز و افتخارات متعددی دریافت کرد. او عضو کانون نویسندگان ایران بود. از سوی انجمن‌های ادبی متعدد تقدیر شد. و نامش، به عنوان یکی از محبوب‌ترین شاعران معاصر فارسی، برای همیشه در تاریخ ادبیات ایران ثبت شده است.

اما شاید بزرگ‌ترین افتخار او، نه در این جوایز، که در این باشد که شعرهایش هنوز خوانده می‌شوند. هنوز زمزمه می‌گردند. هنوز، در خلوت آدم‌های عادی، مرهمی بر زخم‌هایشان می‌شوند.


چرا فریدون مشیری مهم است؟

اهمیت فریدون مشیری، فقط در زیبایی شعرهایش نیست. در «صمیمیت» اوست. او به ما نشان داد که شعر، لازم نیست پیچیده و معماگونه باشد تا «هنر» محسوب شود. می‌شود ساده نوشت، اما عمیق بود. می‌شود روان سرود، اما ماندگار شد.

او همچنین ثابت کرد که «شاعر»، می‌تواند از برج عاج خود پایین بیاید و در میان مردم زندگی کند. با آن‌ها بخندد، با آن‌ها بگرید، و دردهایشان را فریاد بزند.

فریدون مشیری در ۳ آبان ۱۳۷۹، در ۷۴ سالگی، در تهران چشم از جهان فرو بست. اما شعرهایش، هنوز زنده‌اند. هنوز، در کوچه‌های تهران، زیر باران، زیر مهتاب، نفس می‌کشند. و شاید به همین دلیل است که هنوز هم، عاشقان، «کوچه»اش را زمزمه می‌کنند و ناامیدان، «بهار را باور» می‌کنند.

بعضی از شاعران، راویِ تاریکی‌اند. بعضی، راویِ درد. اما سهراب سپهری، راویِ «نور» بود. راویِ آن لحظه‌های نابی که در آن‌ها، جهان، گویی برای نخستین بار آفریده می‌شود. او با کلماتش، کاری را انجام می‌داد که نقاشان با قلم‌مو انجام می‌دهند: نور را می‌گرفت، روی بومِ سپیدِ کاغذ می‌نشاند، و از آن، جهانی می‌ساخت که در آن، «آب» و «آینه» و «تنهایی» و «نیلوفر»، دیگر فقط واژه نیستند؛ «تجربه»اند.

سهراب سپهری، شاعر و نقاش، یکی از محبوب‌ترین و مرموزترین چهره‌های هنر معاصر ایران است. او نه مثل نیما عصیان‌گر بود، نه مثل شاملو حماسی، و نه مثل فروغ جسور. او، به‌سادگی، «خودش» بود. شاعری که از «صدای پای آب» می‌گفت، از «مسافر» بودن، از «نشانه‌ها»، و از آن «اتاق آبی»ای که هرگز کاملاً به روی ما گشوده نشد.


کودکی‌ای در کاشان، در باغ‌های انار و خیال

سهراب سپهری در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا آمد. شهری که بوی گلاب و عطر قالی‌های نفیس، در کوچه‌هایش پیچیده است. پدرش، اسدالله سپهری، کارمند ادارهٔ پست و تلگراف بود و مادرش، فروغ‌الزمان، زنی اهل ذوق و شعر.

پدر، خیلی زود رفت. سهراب، در یک‌سالگی، پدرش را از دست داد. مادر، با عشق و صبوری، سه فرزند را به تنهایی بزرگ کرد. سهراب، از همان کودکی، پسری آرام، خجالتی، و غرق در خیال بود. او ساعت‌ها در باغ‌های کاشان می‌نشست و به درختان انار، به جوی‌های آب، و به نوری که از لای شاخه‌ها می‌تابید، خیره می‌شد. شاید همان سال‌ها بود که «نور» را کشف کرد.

او در نوجوانی، هم شعر می‌گفت و هم نقاشی می‌کرد. در دانشکدهٔ هنرهای زیبای تهران ثبت‌نام کرد و زیر نظر استادان بزرگ، نقاشی را آموخت. سپس، راهی پاریس شد و در مدرسهٔ هنرهای زیبای بوزار، به تحصیل پرداخت.


از «مرگ رنگ» تا «حجم سبز»: سفر به اعماق نور

نخستین دفتر شعر سهراب، «مرگ رنگ»، در سال ۱۳۳۰ منتشر شد. مجموعه‌ای که هنوز در آن، پژواک‌های نیما و شاملو شنیده می‌شد. اما سهراب، خیلی زود راه خودش را پیدا کرد. او در دههٔ چهل، با مجموعه‌های «زندگی خواب‌ها» (۱۳۳۲)، «آوار آفتاب» (۱۳۴۰)، و «شرق اندوه» (۱۳۴۰)، به تدریج از قید روایت‌های زمینی رها شد و به سوی یک «عرفان شاعرانه» حرکت کرد.

اما اوج کار او، دو مجموعهٔ «صدای پای آب» (۱۳۴۴) و «حجم سبز» (۱۳۴۶) بودند. در این شعرها، سهراب دیگر یک شاعر معمولی نیست. او یک «عارف» است. عارفی که نه در خانقاه، که در دل طبیعت، به تماشای خدا نشسته است.

«صدای پای آب»، که بلندترین و مشهورترین شعر اوست، در واقع زندگینامهٔ روحی سهراب است. شعری که در آن، از کودکی‌اش در کاشان می‌گوید، از مادرش، از پدری که هرگز ندید، و از فلسفه‌ای که در آن، «شستن» و «پاک کردن» و «ساده زیستن»، ارکان اصلی‌اند.

معروف‌ترین بیت این شعر، شاید چکیدهٔ تمام فلسفهٔ سهراب باشد: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»


نقاشی‌هایی که شعر را ادامه می‌دهند

سهراب سپهری، فقط یک شاعر نبود. او یک نقاش برجسته نیز بود. نقاشی‌هایش، مثل شعرهایش، سرشار از نور و سکوت و تنهایی‌اند. او در نقاشی، به سبکی انتزاعی-طبیعت‌گرایانه رسید که در آن، درختان و کوه‌ها و دشت‌ها، در هاله‌ای از رنگ‌های ملایم و نورهای درخشان محو می‌شوند.

او در طول زندگی‌اش، نمایشگاه‌های متعددی در ایران، اروپا، و آمریکا برگزار کرد. نقاشی‌هایش، امروز در موزه‌ها و مجموعه‌های خصوصی نگهداری می‌شوند و قیمت‌های بالایی دارند. اما خودش، هرگز نقاشی را «حرفه»‌اش نمی‌دانست. می‌گفت: «نقاشی، برای من، ادامهٔ شعری است که با کلمات تمام نمی‌شود.»


تنهاییِ بزرگ: مرگ زودهنگام یک عارف

در سال ۱۳۵۸، سهراب سپهری، که به سرطان خون مبتلا شده بود، برای درمان راهی لندن شد. اما درمان‌ها بی‌فایده بودند. او در ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹، در ۵۱ سالگی، در تهران چشم از جهان فرو بست. پیکرش را در صحن امامزاده سلطان علی در مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند؛ جایی که حالا، هر ساله، هزاران عاشق شعر، برای ادای احترام به او می‌آیند.

مرگ زودهنگام سهراب، جهان شعر ایران را در سوگ فرو برد. احمد شاملو، در رثای او شعری سرود. فروغ فرخزاد، سال‌ها پیش از آن، درباره‌اش گفته بود: «سهراب، شاعری است که شعرش بوی طراوت باران را می‌دهد.»


چرا سهراب سپهری مهم است؟

اهمیت سهراب سپهری، فقط در زیبایی شعرهایش نیست. در فلسفه‌ای است که او به ما عرضه کرد. در جهانی که هر روز تندتر، خشن‌تر، و پرسر و صداتر می‌شود، سهراب ایستاد و گفت: «آهسته باش. نگاه کن. گوش کن. زندگی، در همین لحظه‌های ساده جاری است.»

او به ما آموخت که «تنهایی»، چیز بدی نیست. تنهایی، می‌تواند یک «فرصت» باشد. فرصتی برای شنیدن صدای پای آب. برای تماشای نور که از لای شاخه‌ها می‌گذرد. برای «دیدن» جهان، آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که عادت کرده‌ایم ببینیم.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی سهراب سپهری این باشد: «برای شاعر شدن، لازم نیست فریاد بزنی. گاهی، یک زمزمه، از هزار فریاد ماندگارتر است. گاهی، یک سکوت، از هزار شعر پرمعناتر.»

 

در تاریخ شعر فارسی، زنان شاعر کم نبوده‌اند. از رابعهٔ بلخی تا پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد. اما در میان آن‌ها، سیمین بهبهانی جایگاهی یگانه دارد. او نه فقط یک شاعر، که یک «مادر» بود. مادرِ غزلِ نو. کسی که غزل کهن فارسی را – این قالب هزارساله و مقدس – مثل کودکی در آغوش گرفت، شیرِ روزگار نو را در کامش ریخت، و موجودی تازه از آن آفرید که هم بوی سنت می‌داد و هم طعم مدرنیته.

او را «بانوی غزل ایران» نامیده‌اند. اما سیمین، فقط شاعر غزل نبود. او شاعر «زندگی» بود. شاعرِ عشق و آزادی و عدالت. شاعری که تا آخرین روزهای عمرش، حتی وقتی روی ویلچر نشسته بود و نفس‌هایش به شماره افتاده بود، باز هم شعر می‌گفت و باز هم از حقوق زنان و انسان‌ها دفاع می‌کرد.

نام او دو بار در میان نامزدهای نهایی جایزهٔ نوبل ادبیات قرار گرفت. اما برای سیمین، مهم‌تر از نوبل، قلب‌های میلیون‌ها ایرانی‌ای بود که شعرهایش را زمزمه می‌کردند.


کودکی‌ای در تهرانِ مشروطه، در میان قلم و سیاست

سیمین خلیلی – که بعدها بهبهانی نام گرفت – در ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران به دنیا آمد. پدرش، عباس خلیلی، نویسنده، مترجم، و مدیر روزنامهٔ «اقدام» بود. مادرش، فخرعظمی ارغون، نیز شاعر و از پیشگامان جنبش زنان در ایران بود و سردبیری روزنامهٔ «آیندهٔ ایران» را بر عهده داشت.

سیمین در چنین خانه‌ای بزرگ شد: خانه‌ای که در آن، قلم و سیاست، شعر و روزنامه‌نگاری، و بحث‌های داغ ادبی، نان شب بود. اما این خانهٔ روشنفکری، زود از هم پاشید. پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و سیمین، نزد مادرش ماند. مادری که خودش شاعر بود و نخستین درس‌های شعر را به دخترش آموخت.

سیمین در نوجوانی، هم به سرودن شعر پرداخت و هم به تحصیل ادامه داد. او در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران درس خواند و سپس، سال‌ها به عنوان معلم در دبیرستان‌های تهران تدریس کرد. خودش می‌گفت: «معلمی، عشق اول من بود. شعر، عشق دومم.»


از غزل کلاسیک تا «غزل نو»: انقلابی آرام

سیمین بهبهانی کار شاعری را با غزل‌های کاملاً کلاسیک آغاز کرد. نخستین دفتر شعرش، «سه‌تار شکسته» (۱۳۳۰)، هنوز در قالب‌های کهن می‌گنجید. اما چیزی در این قالب‌ها بود که روح بی‌قرار او را ارضا نمی‌کرد.

او در دههٔ چهل و پنجاه، شروع به شکستن تدریجی مرزهای غزل کرد. وزن‌های تازه‌ای ابداع نمود. مضامین اجتماعی را به غزل آورد. از عشق‌های زمینی و جسمانی نوشت، بی‌آنکه در ورطهٔ ابتذال بیفتد. و از دردهای مردم – فقر، بی‌عدالتی، و سرکوب – سرود، بی‌آنکه شعار بدهد.

مجموعه‌های «جای پا» (۱۳۳۵)، «چلچراغ» (۱۳۳۶)، «مرمر» (۱۳۴۱)، و «رستاخیز» (۱۳۵۲)، هرکدام گامی به سوی آن «غزل نو»یی بودند که سیمین در پی‌اش بود. غزلی که هم وزن و قافیه داشت و هم روح شعر نو. هم عاشقانه بود و هم اجتماعی. هم کهن بود و هم امروزی.


«دشت ارژن» و «یک دریچه آزادی»: اوج شکوفایی

در دههٔ هفتاد و هشتاد، سیمین بهبهانی به اوج پختگی شاعری‌اش رسید. مجموعهٔ «دشت ارژن» (۱۳۷۳)، یکی از درخشان‌ترین آثار اوست. در این مجموعه، غزل‌هایش چنان روان و امروزی‌اند که گویی همین حالا، از دل خیابان‌های تهران سر برآورده‌اند.

اما شاید مشهورترین شعر او، «یک دریچه آزادی» باشد. شعری که در آن، با لحنی حماسی و در عین حال لطیف، از آزادی می‌گوید. شعری که بعدها، در اعتراضات خیابانی، بر لب‌ها زمزمه شد.

او همچنین غزل معروف «دوباره می‌سازمت وطن» را سرود؛ شعری که به سرود ملی غیررسمی ایرانیان تبدیل شد. شعری که در آن، سیمین، وطنش را نه آن‌گونه که هست، که آن‌گونه که باید باشد، به تصویر می‌کشد.


شاعری که از حقوق زنان و انسان‌ها دفاع می‌کرد

سیمین بهبهانی، فقط یک شاعر نبود. او یک «فعال» بود. در سال‌هاي پاياني عمر، او به یکی از چهره‌های شاخص دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر در ایران تبدیل شد. او در تأسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت و همواره از آزادی بیان دفاع می‌کرد.

در سال ۱۳۸۸، در ۸۲ سالگی، برای شرکت در مراسم روز جهانی همبستگی با زنان ایران، به خیابان آمد و مورد ضرب و شتم مأموران امنیتی قرار گرفت. تصویر این بانوی سالخورده با عینک شکسته و چشمانی اشک‌بار، جهانیان را شوکه کرد.

اما سیمین، تسلیم نشد. او پس از این حادثه نیز به نوشتن و دفاع از حقوق مردم ادامه داد.


افتخاراتی که برازندهٔ «بانوی غزل» است

کارنامهٔ ادبی سیمین بهبهانی، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر شاعر ایرانی‌ای به آن‌ها دست یافته است. او دو بار نامزد دریافت جایزهٔ نوبل ادبیات شد. در سال ۲۰۱۳، جایزهٔ یانوش پانونیوش مجارستان را دریافت کرد. در سال ۲۰۱۴، جایزهٔ یک‌عمر دستاورد ادبی از سوی انجمن قلم آمریکا به او تعلق گرفت.

اما شاید بزرگ‌ترین افتخار او، نه در این جوایز، که در قلب میلیون‌ها ایرانی‌ای باشد که شعرهایش را از بَر می‌خوانند.


چرا سیمین بهبهانی مهم است؟

اهمیت سیمین، فقط در زیبایی غزل‌هایش نیست. در جسارتش است. او به خودش جرأت داد که «غزل» – این قالبِ به‌ظاهر کهنه و مردسالار – را از نو تعریف کند. او ثابت کرد که می‌شود هم «زن» بود و هم «غزل‌سرا». هم «عاشقانه» نوشت و هم «اعتراضی». هم «سنت» را پاس داشت و هم «مدرنیته» را در آغوش کشید.

او همچنین به ما نشان داد که «شاعر»، نمی‌تواند از دردهای مردمش کناره بگیرد. سیمین، تا آخرین روزهای عمرش، در کنار مردم ایستاد. و شاید به همین دلیل است که شعرهایش، هنوز هم بر سر زبان‌هاست.

سیمین بهبهانی در ۲۸ مرداد ۱۳۹۳، در ۸۷ سالگی، در تهران چشم از جهان فرو بست. اما غزل‌هایش، هنوز زنده‌اند. هنوز می‌تپند. هنوز، در کوچه‌های این شهر، نفس می‌کشند.

 

بعضی از شاعران، برای زیبایی می‌سرایند. بعضی، برای عشق. اما احمد شاملو، برای «آزادی» می‌سرود. برای انسان. برای فریادی که در گلوی تاریخ خفه شده بود. او آمد و وزن و قافیه را – آن زنجیرهای زرینِ هزارساله – از دست و پای شعر فارسی باز کرد و گفت: «شعر، قفس نیست. شعر، پرواز است.» و با همین رهایی، «شعر سپید» فارسی متولد شد.

شاملو فقط یک شاعر نبود. او یک «وجدان» بود. وجدانِ بیدارِ نسلی که در میانهٔ دیکتاتوری، جنگ، و سرکوب، به او پناه می‌بردند تا بگویند: «هنوز کسی هست که صدایمان باشد.» نام او با الف. بامداد، با «آیدا در آینه»، با «کوچه»، و با ترجمه‌هایی که پنجره‌ای به جهان مدرن گشود، گره خورده است. اما بزرگ‌ترین میراث او، شاید خودِ «زندگی‌اش» باشد. زندگی‌ای که در آن، هرگز تسلیم نشد.

کودکی‌ای در کوچ، در میان کتاب‌ها و کابوس‌ها

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد. اما کودکی‌اش، بر خلاف بسیاری از هم‌نسلانش، در یک جا نگذشت. پدرش، حیدر شاملو، افسر ارتش بود و مأموریت‌های مداومش، خانواده را از شهری به شهر دیگر می‌کشاند: از زاهدان و خاش گرفته تا بیرجند و مشهد. احمد کوچک، در این کوچ مدام، با آدم‌های مختلف، لهجه‌های گوناگون، و فرهنگ‌های متفاوت آشنا شد.

پدر اما، مردی خشن و نظامی‌مسلک بود. رابطهٔ احمد با او، هیچ‌گاه گرم نشد. در عوض، مادرش، کوکب عراقی، پناهگاه او بود. زنی مهربان و اهل کتاب که قصه‌های کهنه را برایش می‌خواند.

احمد در نوجوانی، ترک تحصیل کرد. مدرسه، برای روح سرکش او، قفسی تنگ بود. او ترجیح می‌داد در کتابخانه‌های عمومی، کتاب بخواند. همینگوی، فاکنر، لورکا، و شاعران فرانسوی، آموزگاران واقعی او بودند.

از زندان تا «کوچه»: شاعری که سکوت نکرد

شاملو خیلی زود وارد دنیای سیاست شد. در دههٔ بیست، به حزب توده پیوست، اما خیلی زود، از آن‌ها نیز سرخورده گشت. در سال ۱۳۳۲، پس از کودتای ۲۸ مرداد، شاملو دستگیر و روانهٔ زندان شد. زندان قصر، برای او نه فقط یک سلول، که یک «دانشگاه» بود. او در زندان، با زندانیان سیاسی، با شکنجه‌دیدگان، و با نویسندگانی که جرمشان فقط «کلمه» بود، آشنا شد.

پس از آزادی، شاملو مصمم‌تر از همیشه به نوشتن ادامه داد. او در دههٔ سی و چهل، مجموعه شعرهایی منتشر کرد که هرکدام، گامی به سوی آزادی کامل از قیدهای کهن بود. «هوای تازه» (۱۳۳۶)، «باغ آینه» (۱۳۳۹)، و «لحظه‌ها و همیشه» (۱۳۴۳)، نشان دادند که شاملو، دیگر آن شاعر کلاسیک‌سرای جوان نیست. او حالا یک «شاعر سپید» بود. شاعری که وزن را کنار گذاشته بود، اما «موسیقی» را نه. موسیقیِ درونیِ کلمات.

در همین سال‌ها بود که او پروژهٔ عظیم «کوچه» را آغاز کرد؛ دانشنامه‌ای از فرهنگ عامهٔ ایران که جمع‌آوری‌اش دهه‌ها طول کشید.

آیدا: زنی که شعر شاملو شد

در سال ۱۳۴۱، شاملو با زنی آشنا شد که زندگی و شعرش را برای همیشه تغییر داد: آیدا سرکیسیان. آیدا، زنی ارمنی-ایرانی بود که در برابر تمام کلیشه‌های زمانه ایستاد و شاملو را نه فقط به عنوان یک شاعر، که به عنوان یک «انسان» برگزید. عشق این دو، یکی از افسانه‌ای‌ترین عشق‌های تاریخ ادبیات ایران است.

شاملو، «آیدا در آینه» (۱۳۴۳) را برای او سرود؛ مجموعه‌ای که در آن، عشق زمینی و آسمانی، جسم و روح، و شعر و زندگی، در هم تنیده شده‌اند. خودش گفت: «آیدا، شعری بود که خدا برای من سرود.»

«ابراهیم در آتش»: صدایی که خاموش نشد

در دههٔ پنجاه، شاملو به اوج پختگی شاعری‌اش رسید. مجموعه‌های «ابراهیم در آتش» (۱۳۵۲)، «دشنه در دیس» (۱۳۵۶)، و «مرثیه‌های خاک» (۱۳۴۸)، نشان دادند که او حالا فقط یک شاعر نیست. او یک «پیامبر» است. پیامبری که در بیابان خشک دیکتاتوری، فریاد می‌زند: «انسان، تنهاست. اما این تنهایی، پایان کار نیست. این تنهایی، آغاز مسئولیت است.»

با وقوع انقلاب ۱۳۵۷، شاملو نیز مانند بسیاری از روشنفکران، به امید آزادی به خیابان‌ها آمد. اما خیلی زود، ناامید شد. او که آزادی را در «انسان» می‌جست، دید که چگونه انقلاب، فرزندانش را می‌بلعد. در دههٔ شصت، شاملو خانه‌نشین شد. کتاب‌هایش اجازهٔ انتشار نداشتند. اما او از نوشتن دست نکشید.

افتخاراتی که برازندهٔ یک «بامداد» است

کارنامهٔ ادبی احمد شاملو، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر شاعر ایرانی‌ای به آن‌ها دست یافته است. او برندهٔ جایزهٔ شورای جهانی صلح (۱۹۸۸)، جایزهٔ بنیاد بین‌المللی حقوق بشر (۱۹۹۰)، و جایزهٔ آزادی بیان از سوی انجمن قلم آمریکا (۱۹۹۲) بود. او همچنین نامزد دریافت جایزهٔ نوبل ادبیات شد.

اما شاید بزرگ‌ترین افتخار او، نه در این جوایز، که در قلب میلیون‌ها ایرانی‌ای باشد که در شب‌های تنهایی، با شعرهایش گریه کرده‌اند و در صبح‌های امید، با کلماتش برخاسته‌اند.

احمد شاملو در ۲ مرداد ۱۳۷۹، در ۷۴ سالگی، در خانه‌اش در کرج چشم از جهان فرو بست. آیدا، تا آخرین لحظه، کنارش بود. پیکرش را در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند.

چرا احمد شاملو مهم است؟

اهمیت شاملو، فقط در شعرهایش نیست. در «زندگی‌اش» است. او به ما نشان داد که «شاعر»، نمی‌تواند نسبت به دردهای جامعه‌اش بی‌تفاوت باشد. نمی‌تواند در برج عاج بنشیند و برای ماه و گل و بلبل شعر بگوید، در حالی که در خیابان‌ها، انسان‌ها له می‌شوند.

او همچنین «شعر فارسی» را از قید وزن و قافیهٔ اجباری آزاد کرد و ثابت کرد که «موسیقی شعر»، در درون کلمات است، نه در شمارش هجاها. شعر سپید او، امروز زبان نسل‌های بعدی شاعران ایران شده است.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی احمد شاملو این باشد: «انسان، یک اتفاق بیولوژیک نیست. انسان، یک مسئولیت است. مسئولیت در برابر خودش، در برابر دیگری، و در برابر تاریخ.»

 

 

در تاریخ ادبیات معاصر ایران، نویسندگان بزرگی آمده‌اند و رفته‌اند. اما در میان آن‌ها، تنها انگشت‌شماری هستند که نامشان نه فقط با یک شاهکار، که با یک «چرخش» در خودِ فرم داستان‌نویسی فارسی گره خورده است. هوشنگ گلشیری، یکی از همین انگشت‌شمارهاست. او کسی بود که داستان فارسی را از خوابِ سنگینِ رئالیسمِ خیابانی بیدار کرد و به آن آموخت که چطور می‌شود با «فرم»، اندیشید. چطور می‌شود با «تکنیک»، جهان را تغییر داد.

او را «پدر داستان‌نویسی مدرن ایران» نامیده‌اند، اما شاید دقیق‌تر باشد بگوییم او «معمار» بود. معمارِ جملاتی که مثل تیرهای آهنی در هم قفل می‌شدند و بنایی می‌ساختند که در آن، «راوی» فقط قصه‌گو نبود؛ خودش یک معما بود. یک راز.

از اصفهان تا تهران: کودکی‌ای در حاشیهٔ زاینده‌رود

هوشنگ گلشیری در ۲۵ اسفند ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. شهری که در آن، تاریخ از هر دیوار و کاشی‌ای بالا می‌رود. در خانواده‌ای متوسط و فرهنگی بزرگ شد. پدرش کارمند بود و مادرش زنی اهل کتاب. هوشنگ از همان نوجوانی، شیفتهٔ ادبیات بود. در کتابخانهٔ عمومی اصفهان، ساعت‌ها می‌نشست و کتاب می‌خواند. از هدایت و چوبک و آل احمد گرفته تا همینگوی و فاکنر و کافکا.

او در دانشسرای مقدماتی اصفهان درس خواند و معلم شد. سال‌ها در روستاهای اطراف اصفهان به کودکان درس می‌داد. خودش بعدها گفت: «معلمی، بهترین شغل دنیاست. اگر نویسنده هم نمی‌شدم، یک معلم روستا می‌ماندم و خوشبخت بودم.» اما سرنوشت، برنامهٔ بزرگ‌تری برای او داشت.

«شازده احتجاب»: روزی که داستان فارسی ورق خورد

در سال ۱۳۴۷، گلشیریِ سی‌ساله، رمانی منتشر کرد که ادبیات فارسی را برای همیشه تغییر داد: «شازده احتجاب». داستان فروپاشی یک اشراف‌زادهٔ قاجاری در بستر مرگ. داستانی که در آن، گذشته و حال، رؤیا و واقعیت، و خاطره و جنون، چنان در هم تنیده می‌شوند که خواننده، تا آخرین صفحه، نمی‌داند کجای این هزارتو ایستاده است.

اما آنچه «شازده احتجاب» را به یک انقلاب ادبی تبدیل کرد، فقط داستانش نبود. فرمش بود. گلشیری در این رمان، با تکنیک «جریان سیال ذهن» و روایت‌های تودرتو، کاری کرد که تا آن روز در ادبیات فارسی سابقه نداشت. او نشان داد که «چگونه گفتن»، به اندازهٔ «چه گفتن» اهمیت دارد. شاید حتی بیشتر.

این رمان، در سال ۱۳۵۳، توسط بهمن فرمان‌آرا به فیلمی تحسین‌شده تبدیل شد که جایزهٔ جشنوارهٔ فیلم تهران را از آن خود کرد.

از «کریستین و کید» تا «جن‌نامه»: تداوم یک نابغه

گلشیری اما فقط «شازده احتجاب» نبود. او در طول چهار دهه فعالیت ادبی، آثاری خلق کرد که هرکدام، گامی به جلو در پیچیده‌تر کردن فرم داستانی بودند. مجموعه داستان «مثل همیشه» (۱۳۴۷)، «نمازخانهٔ کوچک من» (۱۳۵۴)، رمان «کریستین و کید» (۱۳۵۰) که روایت یک عشق نامتعارف در اروپا بود، و رمان «برهٔ گمشدهٔ راعی» (۱۳۵۶) که به بحران روشنفکری در آستانهٔ انقلاب می‌پرداخت.

اما یکی از بلندپروازانه‌ترین آثار او، رمان عظیم «جن‌نامه» بود که در سال ۱۳۷۷ منتشر شد. رمانی هزارصفحه‌ای که در آن، تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب، از دریچهٔ ذهن یک راویِ جن‌زده روایت می‌شود. «جن‌نامه»، جمع‌بندی تمام تجربه‌های فرمی و فکری گلشیری بود. رمانی که شاید هنوز هم، قدرش آن‌گونه که باید، دانسته نشده باشد.

معلمی که از معلمی دست نکشید

گلشیری فقط یک نویسنده نبود. او یک «معلم» بود، به معنای واقعی کلمه. در دههٔ هفتاد، او جلسات داستان‌نویسی‌ای را در خانه‌اش برگزار می‌کرد که به «کارگاه گلشیری» معروف شد. بسیاری از بهترین نویسندگان امروز ایران – از شیوا ارسطویی و شهریار مندنی‌پور گرفته تا فرشته احمدی و دیگران – از همین کارگاه بیرون آمدند.

او در این جلسات، به شاگردانش یاد می‌داد که «نوشتن»، فقط استعداد نیست. نوشتن، یک «صناعت» است. مثل نجاری. مثل آهنگری. باید فنش را یاد بگیری، عرق بریزی، و هزاران بار پاک کنی و از نو بنویسی.

خودش می‌گفت: «نویسنده، کسی نیست که الهام به سراغش می‌آید. نویسنده، کسی است که هر روز صبح، مثل یک کارگر، پشت میزش می‌نشیند و کار می‌کند.»

افتخاراتی که برازندهٔ یک معمار فرم است

کارنامهٔ ادبی هوشنگ گلشیری، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر نویسندهٔ ایرانی‌ای به آن‌ها دست یافته است. او برندهٔ جایزهٔ بنیاد ادبیات داستانی ایران، جایزهٔ هوشنگ گلشیری (که پس از مرگش به نام او نام‌گذاری شد)، و جایزهٔ یک‌عمر دستاورد ادبی از سوی انجمن نویسندگان ایران بود.

اما شاید بزرگ‌ترین افتخار او، نه در این جوایز، که در احترامی باشد که نسل‌های بعدی نویسندگان برایش قائل‌اند. آن‌ها گلشیری را نه فقط یک نویسندهٔ بزرگ، که «پدر معنوی» خود می‌دانند.

چرا هوشنگ گلشیری مهم است؟

اهمیت گلشیری، فقط در شاهکارهایش نیست. در انقلابی است که او در «فرم» داستان فارسی به پا کرد. پیش از او، داستان فارسی، عمدتاً «محتوامحور» بود. نویسندگان، به «چه گفتن» فکر می‌کردند، نه به «چگونه گفتن». اما گلشیری آمد و ثابت کرد که «فرم»، خودش یک «محتوا»ست. خودش یک «جهان‌بینی» است. خودش یک «سیاست» است.

او همچنین به ما نشان داد که «نویسنده»، فقط یک قصه‌گوی سرگرم‌کننده نیست. نویسنده، یک «روشنفکر» است. کسی که باید نسبت به جامعه‌اش متعهد باشد، بیدار بماند، و با قلمش، تاریکی را پس بزند.

هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹، در ۶۲ سالگی، بر اثر مننژیت در تهران چشم از جهان فرو بست. اما صدایش، هنوز در داستان‌هایش می‌پیچد. هنوز در کارگاه‌های داستان‌نویسی، نامش زنده است. و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی او این باشد: «فرم، یک تزئین نیست. فرم، اخلاق است. وقتی درست جمله‌ات را می‌سازی، داری جهان را درست می‌کنی.»

 

 


بعضی از نویسندگان، قصه می‌گویند. بعضی، جهان می‌سازند. اما شهریار مندنی‌پور، هزارتو می‌سازد. هزارتوهایی از جنس کلمه. او خواننده را نه با یک روایت خطی و راحت، که به درون پیچ‌وخم‌های ذهن، تاریخ، و زبان می‌بَرَد و در آنجا رهایش می‌کند تا خودش راه را پیدا کند. و درست در همین گم‌شدگی است که جادوی نثر مندنی‌پور اتفاق می‌افتد.

او یکی از مهم‌ترین نویسندگان معاصر ایران است. نویسنده‌ای که هم پیش از انقلاب، هم پس از آن، و هم در تبعید، نوشت و در هر سه فضا، صدای منحصربه‌فردش را حفظ کرد. رمان «دل‌داده»ی او، که در سال ۱۳۷۷ منتشر شد، یکی از پیچیده‌ترین و ستایش‌شده‌ترین آثار ادبیات معاصر فارسی است. اما مندنی‌پور، فقط یک رمان‌نویس نیست. او یک «معمار زبان» است.

از شیراز تا تهران: کودکی‌ای در شهر شعر و راز

شهریار مندنی‌پور در ۲۳ بهمن ۱۳۳۵ در شیراز به دنیا آمد. شهری که خودش یک هزارتوست. هزارتویی از کوچه‌های تنگ، بوی بهارنارنج، و پژواک غزل‌های حافظ و سعدی. مندنی‌پور در چنین فضایی بزرگ شد و از همان کودکی، شیفتهٔ کلمات بود. او بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «در شیراز، شعر در هوا جاری است. من این شعر را تنفس کردم.»

او در دانشگاه شیراز، علوم سیاسی خواند، اما روحش با ادبیات گره خورده بود. در دههٔ شصت، به تهران نقل مکان کرد و شروع به نوشتن داستان‌های کوتاه نمود. نخستین مجموعه داستانش، «سایه‌های غار»، در سال ۱۳۶۸ منتشر شد و بلافاصله، او را به عنوان یکی از استعدادهای درخشان ادبیات ایران معرفی کرد.

داستان‌های کوتاه: تمرینِ هزارتوسازی

مندنی‌پور، پیش از آنکه رمان‌های بزرگش را بنویسد، در داستان‌های کوتاهش، زبان و تکنیک‌های روایی‌اش را آزمود. مجموعه‌هایی چون «مومیا و عسل» (۱۳۷۶) و «شرق بنفشه» (۱۳۷۷)، نشان دادند که او به داستان کوتاه، نه به عنوان یک «تمرین» برای رمان، که به عنوان یک «هنر مستقل» می‌نگرد.

داستان «شرق بنفشه» که نامش بر جلد یکی از همین مجموعه‌ها نشسته، یکی از درخشان‌ترین داستان‌های کوتاه معاصر فارسی است. داستانی که در آن، عشق و مرگ، خشونت و لطافت، و سنت و مدرنیته، چنان در هم تنیده‌اند که خواننده، تا آخرین سطر، در این هزارتو سرگردان می‌ماند.

«دل‌داده»: شاهکاری دربارهٔ عشق و جنون

اما اثر بزرگ مندنی‌پور، بی‌شک رمان «دل‌داده» است. این رمان که در سال ۱۳۷۷ منتشر شد، داستان عشقی جنون‌آمیز را در بستر تاریخ معاصر ایران روایت می‌کند. «دل‌داده»، فقط یک رمان عاشقانه نیست. یک «کاوش باستان‌شناسانه» در ذهن انسان ایرانی است. مندنی‌پور در این رمان، از تکنیک‌های پیچیدهٔ روایی استفاده می‌کند: راوی‌های متعدد، زمان‌های درهم‌تنیده، و زبانی که گاه به شعر نزدیک می‌شود و گاه به جیغ.

منتقدان، «دل‌داده» را یکی از مهم‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات فارسی نامیده‌اند. رمانی که در آن، عشق، نه یک احساس ساده، که یک «نیروی کیهانی» است؛ نیرویی که می‌تواند هم نجات‌بخش باشد و هم ویران‌گر.

از ایران تا آمریکا: تبعید و ادامهٔ راه

مندنی‌پور در سال‌های دههٔ هشتاد، ایران را به مقصد آمریکا ترک کرد. او اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند و به تدریس ادبیات فارسی و نویسندگی خلاق در دانشگاه‌های آمریکا مشغول است. اما دوری از وطن، خللی در کار نویسندگی‌اش ایجاد نکرده است.

او در تبعید نیز آثار مهمی منتشر کرده، از جمله رمان «هزار و یک شبِ نو» که بازخوانی‌ای مدرن از داستان‌های هزارویک‌شب است. او در این رمان، با همان نگاه پیچیده و هزارتویی‌اش، به سراغ کهن‌ترین قصه‌های ایرانی رفته و آن‌ها را برای مخاطب امروزی بازآفرینی کرده است.

افتخاراتی که برازندهٔ یک معمار کلمه است

مندنی‌پور در طول فعالیت ادبی‌اش، جوایز متعددی دریافت کرده است. او برندهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری برای بهترین رمان سال شده و آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه و در نشریات معتبر بین‌المللی منتشر شده است. او همچنین عضو هیئت داوران چندین جایزهٔ مهم ادبی ایران بوده است.

اما شاید بزرگ‌ترین افتخار او، نه در این جوایز، که در تأثیری باشد که بر نسل بعدی نویسندگان ایرانی گذاشته است. بسیاری از نویسندگان جوان امروز، مندنی‌پور را استاد خود می‌دانند.

چرا شهریار مندنی‌پور مهم است؟

اهمیت مندنی‌پور، فقط در زیبایی نثرش نیست. در جسارتش است. او به خودش جرأت داد که با زبان فارسی، کاری کند که کمتر نویسنده‌ای جرأت کرده است: زبان را از قید «روایت خطی» آزاد کند و آن را به یک «تجربهٔ حسی» تبدیل نماید. خواندن آثار مندنی‌پور، فقط فهمیدن یک قصه نیست؛ یک «زیستن» است. زیستن در جهانی که در آن، کلمات، مثل قطعات یک پازل سه‌بعدی، مدام جابه‌جا می‌شوند و تصویر تازه‌ای می‌سازند.

او همچنین ثابت کرد که «ادبیات فارسی»، فقط در شعر خلاصه نمی‌شود. می‌شود با نثر فارسی، شاهکاری خلق کرد که با بزرگ‌ترین رمان‌های جهان رقابت کند.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی شهریار مندنی‌پور این باشد: «ننویس تا فهمیده شوی. بنویس تا فهمیدن را تجربه کنی. ادبیات، پاسخ نیست. ادبیات، پرسش است.»

 

 


در تاریخ فلسفهٔ معاصر ایران، کمتر متفکری را می‌شناسیم که به اندازهٔ محمود خاتمی، «جرأت» داشته باشد. جرأتِ ساختن. جرأتِ نظام‌سازی. جرأتِ آنکه در برابر موج غالبِ هایدگرشناسی و پست‌مدرنیسمِ ترجمه‌ای، بایستد و بگوید: «من می‌خواهم از صفر شروع کنم. از خودِ هستی.»

او را «فیلسوف وجودی» نامیده‌اند، اما شاید دقیق‌تر باشد بگوییم او «معمار» است. معمارِ اندیشه‌ای که می‌خواهد میانِ حکمت ایرانی-اسلامی و فلسفهٔ قاره‌ایِ مدرن، نه یک پلِ سطحی، که یک «بنیان» تازه بسازد. خاتمی، بر خلاف بسیاری از هم‌نسلانش، به شرح و تفسیرِ صِرف قانع نیست. او آمده تا «فلسفه» کند، به معنای اصیل کلمه.

از دامغان تا تهران: کودکی‌ای در جست‌وجوی حقیقت

محمود خاتمی در سال ۱۳۴۱ در دامغان، شهری در حاشیهٔ کویر، به دنیا آمد. در خانواده‌ای مذهبی و اهل علم بزرگ شد. از همان نوجوانی، پرسش‌های بزرگ ذهنش را اشغال کرده بودند: «چرا اصلاً چیزی هست به جای آنکه هیچ چیز نباشد؟» «من کیستم؟» «مرگ چیست؟» این پرسش‌ها، او را به سوی فلسفه کشاند.

او تحصیلات دانشگاهی‌اش را در دانشگاه تهران آغاز کرد و سپس برای ادامهٔ تحصیل به انگلستان رفت. در دانشگاه منچستر و سپس در دانشگاه لندن، با فلسفهٔ قاره‌ای، به‌ویژه پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر، آشنا شد. اما بر خلاف بسیاری از دانشجویان ایرانی در غرب که مقلدِ صرف می‌شوند، خاتمی ذهنی نقاد داشت. او از همان آغاز، به دنبال یافتن «صدای خودش» بود.

«اُنطولوژی» ایرانی: نظامی که خاتمی ساخت

خاتمی پس از بازگشت به ایران، به تدریس در دانشگاه تهران پرداخت و شروع به ساختن نظام فلسفی‌ای کرد که خودش آن را «اُنطولوژی (هستی‌شناسی) پس از فارابی» می‌نامد. او معتقد است که فلسفهٔ اسلامی، به‌ویژه در دوران فارابی و ابن‌سینا، یک «فلسفهٔ زنده» بوده، اما پس از آن، به تدریج به «شرح‌نویسی» و «تکرار» دچار شده است. خاتمی می‌خواهد این فلسفه را دوباره زنده کند، اما نه با تکرارِ حرف‌های قدما، که با «ادامه دادن» راه آن‌ها.

او در کتاب‌های متعددش – از جمله «پدیدارشناسی دین»، «ذهن، آگاهی و خود»، و «فلسفهٔ وجودی» – تلاش کرده تا مفاهیمی چون «خود»، «آگاهی»، «وجود»، و «زمان» را از منظر تازه‌ای بررسی کند. منظر تازه‌ای که هم ریشه در سنت فلسفی ایران دارد و هم با پرسش‌های معاصر درگیر است.

چرا محمود خاتمی مهم است؟

اهمیت خاتمی، فقط در دانش گسترده‌اش نیست. در جسارت فکری‌اش است. او در روزگاری که بسیاری از روشنفکران ایرانی، فلسفهٔ اسلامی را «مرده» اعلام کرده‌اند، ایستاده و می‌گوید: «این فلسفه نمرده است. فقط به خواب رفته. و من آمد‌هام تا بیدارش کنم.»

او همچنین یکی از معدود فیلسوفان ایرانی است که آثارش به زبان انگلیسی منتشر شده و در محافل بین‌المللی مورد بحث قرار می‌گیرد. او ثابت کرده که «فلسفه»، یک کالای وارداتی نیست. می‌شود در ایران نشست، از سنت خودی تغذیه کرد، و با جهان معاصر گفت‌وگو نمود.

خاتمی هنوز هم در دانشگاه تهران تدریس می‌کند. شاگردانش، نسلی از فیلسوفان جوان ایرانی‌اند که با نگاهی تازه به سنت و مدرنیته می‌نگرند. و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی او این باشد: «برای فیلسوف شدن، لازم نیست مترجم خوبی باشی. کافی است شجاعت پرسیدن داشته باشی، و صبوری برای ساختن.»


در تاریخ فلسفهٔ اسلامی، پژوهندگان بزرگی آمده‌اند و رفته‌اند. اما در میان آن‌ها، تنها انگشت‌شماری هستند که توانسته‌اند غبار قرون را از چهرهٔ متفکران کهن بزدایند و آن‌ها را با زبان امروز، با پرسش‌های امروز، و با مخاطب امروز پیوند بزنند. نادیا مفتونی، یکی از همین انگشت‌شمارهاست. او فیلسوفی است که فارابی، ابن‌سینا، و سهروردی را نه به عنوان «موزه‌های فکری»، که به عنوان «هم‌صحبتان زنده» به جهان معاصر معرفی کرده است.

مفتونی در دانشگاه‌های ایران و آمریکا تحصیل کرده، در دانشگاه تهران به تدریس فلسفه مشغول است، و پژوهش‌هایش در مرز میان فلسفهٔ اسلامی، فلسفهٔ هنر، و فلسفهٔ علم حرکت می‌کند. اما آنچه او را از بسیاری از هم‌نسلانش متمایز می‌سازد، فقط عمق دانشش نیست. جسارت او در بازخوانی متون کهن، و نگاه میان‌رشته‌ای‌اش به مسائل فلسفی است. او به جای آنکه فارابی را فقط در چارچوب «شرح و تعلیقه» ببیند، از او دربارهٔ «تخیّل»، «هنر»، و حتّی «مدیریت شهری» می‌پرسد.

از تهران تا ییل: ظهور یک ذهن جستجوگر

نادیا مفتونی در تهران به دنیا آمد و در خانواده‌ای اهل علم و فرهنگ بزرگ شد. او در دانشگاه تهران، فلسفه خواند و در مقطع دکتری، بر روی اندیشهٔ فارابی متمرکز شد. اما روح بی‌قرارش، او را به آن سوی مرزها کشاند. او برای ادامهٔ پژوهش‌هایش راهی دانشگاه ییل در آمریکا شد و در آنجا، با فلسفهٔ تحلیلی و فلسفهٔ علم معاصر آشنا گشت.

این آشنایی، برای مفتونی مثل یک بیداری بود. او فهمید که می‌توان از ابزارهای فلسفهٔ مدرن برای فهم بهتر متون کهن استفاده کرد. و برعکس، می‌توان از اندیشه‌های فارابی و ابن‌سینا برای پاسخ به پرسش‌های امروز بهره برد.

خودش در مصاحبه‌ای گفته: «فلسفهٔ اسلامی، یک جسد مومیایی‌شده نیست. این اندیشه‌ها هنوز نفس می‌کشند، فقط باید بدانیم چطور با آن‌ها گفت‌وگو کنیم.»

فارابی، هنر، و مدینهٔ فاضله

یکی از برجسته‌ترین حوزه‌های پژوهشی مفتونی، نسبت میان فلسفهٔ فارابی و هنر است. او در آثارش نشان داده که بر خلاف تصور رایج، فارابی هنر را صرفاً یک ابزار تبلیغی یا تعلیمی نمی‌دانست. در نگاه فارابی، هنر – و به‌ویژه موسیقی و شعر – می‌تواند انسان را به «سعادت» برساند و نقشی کلیدی در ساختن «مدینهٔ فاضله» دارد.

مفتونی همچنین به بازخوانی مفهوم «خیال» در فلسفهٔ اسلامی پرداخته و نشان داده که این مفهوم، بسیار پیچیده‌تر و غنی‌تر از آن است که در تقابل سادهٔ «عقل» و «وهم» خلاصه شود. او معتقد است که «خیال»، پلی است میان جهان مادی و جهان معقول، و هنر، درست بر روی همین پل ایستاده است.

افتخارات و آثار

نادیا مفتونی، نویسنده و مترجم چندین کتاب و ده‌ها مقالهٔ علمی به زبان‌های فارسی، عربی و انگلیسی است. او در کنفرانس‌های بین‌المللی متعددی دربارهٔ فلسفهٔ اسلامی سخنرانی کرده و پژوهش‌هایش، او را به یکی از چهره‌های شناخته‌شدهٔ فلسفهٔ معاصر ایران تبدیل نموده است.

اما شاید بزرگ‌ترین دستاورد او، نه در تعداد کتاب‌ها و مقالاتش، که در شاگردانی است که پرورانده. او در دانشگاه تهران، نسلی از دانشجویان فلسفه را با نگاهی تازه به میراث کهن آشنا کرده است.

چرا نادیا مفتونی مهم است؟

اهمیت نادیا مفتونی، فقط در دانش عمیقش نیست. در جسارت فکری‌اش است. او به ما نشان داد که می‌شود هم به سنت وفادار ماند و هم با مدرن‌ترین ابزارهای فلسفی کار کرد. می‌شود فارابی را با عینک فلسفهٔ تحلیلی خواند و حرف‌های تازه‌ای از او بیرون کشید.

او همچنین یکی از معدود فیلسوفان زن ایرانی است که در عرصهٔ بین‌المللی مطرح شده و ثابت کرده که «فلسفه»، میدان مبارزهٔ مردانه نیست. می‌توان یک زن بود، یک مادر بود، و در عین حال، در عمیق‌ترین لایه‌های تفکر بشری کاوید.

 

برخی شاعران، راوی زیبایی‌اند. برخی، راوی عشق. اما گلرخ فریدی، راوی زخم است. زخم‌هایی که بر پیکر زنان، بر جان جوانان، و بر خیابان‌های شهری نشسته که روزگاری در آن، آزادی، فقط یک واژه در فرهنگ‌های لغت نبود. او در میان هیاهوی جنبشی ایستاد که نامش «زن، زندگی، آزادی» بود و با کلماتش، فریادهایی را ثبت کرد که از گلوی میلیون‌ها انسان بیرون می‌زد، اما شاید هیچ‌گاه به گوش تاریخ نمی‌رسید.

فریدی، شاعر است. اما شعرش، فقط بر کاغذ نیست. شعرش، بر دیوارهای شهر نوشته شده. در شعارهای معترضان طنین انداخته. و در سکوت تلخِ پس از سرکوب، چون زمزمه‌ای در گوش زمانه باقی مانده است.

کودکی‌ای در ایران، در میان کتاب‌ها و رؤیاها

گلرخ فریدی در ایران به دنیا آمد و بزرگ شد. از همان کودکی، عاشق کلمات بود. در خانه‌ای که کتاب برایش نه یک شیء تزئینی، که پنجره‌ای به جهان‌های دیگر بود، او شعر خواندن را زودتر از بسیاری هم‌سن‌وسال‌هایش آموخت. فروغ فرخزاد، احمد شاملو، و سیمین بهبهانی، نخستین آموزگارانش بودند. او از آن‌ها آموخت که شعر، فقط برای توصیف غروب و عاشقی نیست؛ شعر، می‌تواند یک سلاح باشد. سلاحی از جنس کلمه.

او در دانشگاه، ادبیات فارسی خواند و در همان سال‌ها، نخستین شعرهایش را در محافل کوچک ادبی خواند. شعرهایی که از همان آغاز، بوی اعتراض می‌دادند. بوی زنی که نمی‌خواهد در قفسِ «باید»ها و «نباید»ها محبوس بماند.

پاییز ۱۴۰۱: وقتی که شعر، خیابان را فتح کرد

در پاییز ۱۴۰۱، هنگامی که جنبش «زن، زندگی، آزادی» سراسر ایران را فرا گرفت، گلرخ فریدی یکی از شاعرانی بود که کلماتش، از صفحهٔ کتاب بیرون خزیدند و به خیابان‌ها رفتند. شعرهایش را معترضان بر پلاکاردها نوشتند. در شبکه‌های اجتماعی دست‌بهدست کردند. و در کنار آتش‌هایی که در خیابان‌ها روشن می‌شد، زمزمه کردند.

او در این شعرها، از زنانی می‌نوشت که «موهایشان را به باد سپرده‌اند»، از «خونی که بر سنگفرش‌ها گل می‌کند»، و از «آزادی‌ای که نه یک هدیه، که یک حق است». شعرهایش، آمیزه‌ای از خشم و لطافت، از اندوه و امید، و از عشق به وطنی بود که در آتش می‌سوخت.

خودش در مصاحبه‌ای گفت: «در آن روزها، شعر گفتن برایم مثل نفس کشیدن بود. اگر نمی‌نوشتم، خفه می‌شدم.»

سکوت اجباری و تبعید

با گسترش دامنهٔ سرکوب‌ها، فضای ایران برای شاعری چون فریدی تنگ‌تر از همیشه شد. او که نمی‌توانست در برابر آنچه می‌دید سکوت کند و از سوی دیگر، با خطرهای جدی روبه‌رو بود، ناچار به ترک ایران شد. او اکنون در تبعید زندگی می‌کند، اما شعرهایش هنوز در ایران می‌مانند. هنوز خوانده می‌شوند. هنوز بر لب‌ها زمزمه می‌گردند.

او در غربت نیز دست از نوشتن برنداشته است. مجموعه‌ای از شعرهای اعتراضی‌اش، به زبان‌های مختلف ترجمه شده و در نشریات بین‌المللی منتشر گشته است. اشعار او، روایت‌گر رنج یک ملت است برای جهانیان.

چرا گلرخ فریدی مهم است؟

اهمیت گلرخ فریدی، فقط در زیبایی شعرهایش نیست. در شجاعتش است. او در روزگاری که «نوشتن» می‌تواند جرم باشد، نوشت. در روزگاری که «فریاد» می‌تواند به قیمت جان تمام شود، فریاد زد. و در این مسیر، ثابت کرد که «شعر»، یک امر تجملی نیست. شعر، در نهایت، صدای وجدان یک ملت است.

او همچنین نماد نسلی از شاعران زن ایرانی است که از حاشیه به متن آمده‌اند و دیگر حاضر نیستند در قاب «الههٔ ناز» یا «معشوقهٔ دست‌نیافتنی» محبوس بمانند. زنانی که می‌خواهند خودشان راوی زندگی خودشان باشند، نه سوژهٔ روایت مردان.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی گلرخ فریدی این باشد: «کلمه، از گلوله قوی‌تر است. گلوله، یک نفر را می‌کشد. اما کلمه، یک نسل را بیدار می‌کند.»

 

 


در میان شاعران معاصر ایرانی، کمتر صدایی را می‌شناسیم که بتواند پل میان جهان ایرانی و جهان غربی را چنان بی‌مرز و سیال بسازد که مرزهای زبان، جنسیت و هویت در آن حل شوند. خاشایار محمدی، که با نام هنری «کَس» (Khashayar "Kas" Mohammadi) می‌نویسد، یکی از همین صداهای نادر است. شاعر، نویسنده و مترجمی که از دل تهران برخاست، در تورنتو ریشه دواند، و با شعرش، جغرافیای تازه‌ای از تعلق خلق کرد؛ جغرافیایی که در آن، «خانه» نه یک نقطهٔ ثابت، که یک جریان سیال میان زبان‌ها، بدن‌ها و خاطره‌هاست.

او در سال ۲۰۲۱، جایزهٔ معتبر شعر والوم (Vallum Poetry Prize) را برای مجموعهٔ «مرا به زبان خودت در آغوش بگیر» (Embrace Me in Your Own Tongue) از آن خود کرد و نامش را بر سر زبان‌ها انداخت. اما آنچه شعر او را متمایز می‌کند، فقط این جایزه نیست؛ شیوه‌ای است که او در آن، هم‌زمان با چندین لایه از «دیگری بودن» دست‌وپنجه نرم می‌کند: دیگریِ مهاجر، دیگریِ رنگین‌پوست، دیگریِ دگرباش، و دیگریِ کسی که زبان مادری‌اش، در غربت، به زبانی خارجی بدل شده است.

از تهران تا تورنتو: کودکی‌ای در میان دو زبان

خاشایار محمدی در تهران به دنیا آمد و در همان شهر بزرگ شد. از همان کودکی، عاشق کلمات بود. شعرهای کلاسیک فارسی را از پدر و مادربزرگش می‌شنید و در مدرسه، با ادبیات فارسی و انگلیسی آشنا می‌شد. اما چیزی در این میان، گم شده بود: خودِ او.

او بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «من در ایران بزرگ شدم، در خانواده‌ای که همه چیز در آن دوتکه بود: زبان، فرهنگ، حتّی خودِ من. من همیشه حس می‌کردم که یک بخش از وجودم، در سایه مانده است.»

در نوجوانی، همراه خانواده‌اش ایران را ترک کرد و راهی کانادا شد. در تورنتو، این شهر چندفرهنگی و پر از مهاجر، خاشایار شروع به نوشتن کرد. ابتدا به انگلیسی، چون احساس می‌کرد فارسی دیگر «زبان روزمره‌اش» نیست. اما خیلی زود، فارسی نیز به شعرهایش بازگشت؛ نه به عنوان یک زبان جداگانه، که به عنوان بخشی از یک زبان ترکیبی، زبانِ «بینابین».

«مرا به زبان خودت در آغوش بگیر»: تولد یک شاعر

مجموعهٔ شعر «مرا به زبان خودت در آغوش بگیر» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد، چکیدهٔ تمام تنش‌ها و زیبایی‌های زندگیِ مهاجرانه است. شعرهای این مجموعه، میان انگلیسی و فارسی در نوسان‌اند. گاه یک سطر کامل فارسی، ناگهان با کلمه‌ای انگلیسی قطع می‌شود. گاه یک شعر انگلیسی، ریتمی کاملاً ایرانی دارد. این آمیختگی، برای خاشایار، یک «سبک» نیست؛ یک «ضرورت» است.

او خودش گفته: «من نمی‌توانم فقط به یک زبان بنویسم، چون فقط با یک زبان زندگی نمی‌کنم. ذهن من، یک بازار شلوغ است که در آن، فارسی و انگلیسی، مدام با هم چانه می‌زنند.»

جایزهٔ والوم، که به این مجموعه تعلق گرفت، او را به عنوان یکی از مهم‌ترین صداهای نوظهور شعر کانادا معرفی کرد. هیئت داوران، شعر او را «جسورانه، عمیقاً شخصی، و جهانی» توصیف کردند.

فراتر از شعر: ترجمه، روایت، و ساختن پل

خاشایار محمدی فقط شاعر نیست. او مترجم و پژوهشگر ادبی نیز هست. او آثاری از شاعران کلاسیک و معاصر فارسی را به انگلیسی ترجمه کرده و تلاش نموده تا پلی میان سنت شعری ایران و مخاطب غربی بسازد. ترجمه‌هایش از فروغ فرخزاد، احمد شاملو، و سهراب سپهری، با دقتی شاعرانه انجام شده و در نشریات معتبر ادبی منتشر گشته‌اند.

او همچنین به عنوان یک منتقد ادبی و فعال فرهنگی، در نشریات و وب‌سایت‌های معتبر کانادایی می‌نویسد و از ادبیات مهاجران و دگرباشان دفاع می‌کند.

چرا خاشایار محمدی مهم است؟

اهمیت خاشایار محمدی، فقط در شعرهایش نیست. در موقعیتی است که او نمایندگی می‌کند. او صدای نسلی از ایرانیان مهاجر است که در «میانه» زندگی می‌کنند؛ نه کاملاً اینجا، نه کاملاً آنجا. اما به جای آنکه این میانه‌بودگی را یک فقدان ببینند، آن را به یک «قدرت» تبدیل کرده‌اند. قدرتی که از دل آن، می‌شود جهان را از دو پنجرهٔ متفاوت تماشا کرد.

او همچنین یکی از نخستین شاعران ایرانی-کانادایی است که آشکارا از هویت دگرباش خود نوشته و نشان داده که «ایرانی بودن»، یک قالب ثابت و تغییرناپذیر نیست. می‌شود ایرانی بود، مهاجر بود، دگرباش بود، و در تمام این لایه‌ها، عمیقاً «انسان» ماند.

شعر خاشایار، مثل خودش، در حرکت است. میان دو زبان. میان دو فرهنگ. میان خاطره و رؤیا. و شاید به همین دلیل است که وقتی می‌خوانیمش، چیزی در ما تکان می‌خورد. چیزی که می‌گوید: «خانه، جایی نیست که در آن به دنیا آمده‌ای. خانه، جایی است که در آن، کلمات تو را می‌فهمند.»