داستان او، داستان پسری است که نه به دنبال ثروت، که به دنبال حل یک مسئله کوچک بود؛ مسئله‌ای به کوچکی آب‌نبات‌های رنگی PEZ. و همین مسئله کوچک، او را به سوی ساختن یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های اقتصادی تاریخ بشر کشاند. جایی که امروز، میلیون‌ها انسان در سراسر جهان، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوند، نخستین کاری که می‌کنند این است که به سراغ اختراع او می‌روند: eBay.

او پیر امیدیار است؛ مردی که بدون هیاهو، بدون ژست‌های مرسوم میلیاردرها، و با همان آرامشِ یک برنامه‌نویسِ پشتِ میز، اقتصاد جهان را برای همیشه تغییر داد. او نه فقط یک کارآفرین، که یک فیلسوف بازار است. کسی که باور داشت «آدم‌ها اساساً خوب هستند» و بر پایه همین باور ساده، بنایی ساخت که حالا ارزش آن از تولید ناخالص داخلی بسیاری از کشورها بیشتر است.

از پاریس تا بالتیمور: کودکی در میان دو فرهنگ

پیر مراد امیدیار در ۲۱ ژوئن ۱۹۶۷ (۳۱ خرداد ۱۳۴۶) در پاریس به دنیا آمد. پدر و مادرش، ایرانیانی بودند که برای تحصیل و کار به فرانسه مهاجرت کرده بودند. مادرش، الهه میرجلالی امیدیار، استاد زبان‌شناسی و از چهره‌های سرشناس دانشگاهی بود. پدرش، سیروس امیدیار، جراح اورولوژیست بود که بعدها به آمریکا رفت و در بالتیمور مشغول به کار شد. پیر شش‌ساله بود که خانواده‌اش پاریس را به مقصد آمریکا ترک کردند.

او در بالتیمور بزرگ شد. پسری آرام، اهل تفکر، با موهای سیاه و چشمانی که انگار همیشه در حال محاسبه بودند. در دبیرستان، عاشق کامپیوتر شد. نه از آن عشق‌های زودگذر نوجوانی، که عشقی واقعی. او ساعت‌ها در کتابخانه مدرسه می‌نشست و کتاب‌های برنامه‌نویسی را می‌بلعید. در آن سال‌ها، داشتن یک کامپیوتر شخصی رؤیایی دست‌نیافتنی بود، اما پیر راهش را پیدا کرد: او شب‌ها و آخر هفته‌ها در یک شرکت کوچک برنامه‌نویسی کار می‌کرد تا هم پول تو جیبی داشته باشد و هم دسترسی به کامپیوتر.

دانشگاه تافتس در ماساچوست، ایستگاه بعدی بود. او در رشتهٔ علوم کامپیوتر ثبت‌نام کرد و در سال ۱۹۸۸، با مدرک کارشناسی فارغ‌التحصیل شد. اما روحیهٔ کارآفرینی‌اش خیلی زودتر از مدرکش شکوفا شده بود. در همان دوران دانشگاه، او یک استارتاپ کوچک راه انداخت که نرم‌افزارهای مدیریت حافظه برای کامپیوترهای مکینتاش می‌ساخت. استارتاپی که شکست خورد، اما درس‌های بزرگی به او داد.

از جنرال مجیک تا جرقه‌ای در آخر هفته

پس از دانشگاه، پیر به سیلیکون ولی نقل مکان کرد؛ سرزمین رؤیاهای دیجیتال. او در شرکت «جنرال مجیک» (General Magic) مشغول به کار شد؛ شرکتی افسانه‌ای که اپل از آن پشتیبانی می‌کرد و رؤیای ساخت دستیار دیجیتال شخصی را در سر داشت. جنرال مجیک، در نهایت شکست خورد، اما برای پیر، مثل دانشگاهی تمام‌نشدنی بود. او در آنجا آموخت که چطور باید محصولی ساخت که واقعاً به درد مردم بخورد.

داستان eBay اما، در یک آخر هفتهٔ معمولی در سال ۱۹۹۵ رقم خورد. پیر در آن زمان ۲۸ ساله بود و در خانه‌اش در سن خوزه کالیفرنیا زندگی می‌کرد. او یک برنامه‌نویس آزاد بود و برای شرکت‌های مختلف کار می‌کرد. یک روز آخر هفته، در حالی که روی پروژه‌های شخصی‌اش کار می‌کرد، فکری به ذهنش رسید.

نامزدش، پملا وسلی، عاشق جمع‌آوری آب‌نبات‌های PEZ بود. PEZ چیست؟ آب‌نبات‌های کوچکی که در بسته‌بندی‌های پلاستیکی شبیه کارتون‌ها با سرهای متحرک عرضه می‌شدند. پملا کلکسیونری پرشور بود و می‌خواست با دیگر کلکسیونرها در سراسر آمریکا تبادل داشته باشد. پیر فکر کرد: «چه می‌شد اگر جایی در اینترنت بود که آدم‌ها می‌توانستند چیزهایی که می‌خواهند بخرند و بفروشند؟»

همان آخر هفته، او کد نویسی را شروع کرد. چند روز بعد، وب‌سایتی ساده و ابتدایی روی سرور شخصی‌اش بالا آمد. اسمش را گذاشت «AuctionWeb». این وب‌سایت، فقط یک صفحهٔ ساده بود با یک فهرست از چیزهایی که مردم می‌خواستند بفروشند. نخستین کالایی که روی eBay فروخته شد چه بود؟ یک نشانگر لیزری شکسته! پیر با تعجّب با خریدار تماس گرفت و پرسید: «مگر نمی‌دانستی که این نشانگر خراب است؟» خریدار پاسخ داد: «من کلکسیونر نشانگرهای لیزری شکسته‌ام!»

همان لحظه بود که پیر فهمید چیزی بزرگ در راه است. در جهانی به این بزرگی، برای هر چیز – حتّی یک نشانگر لیزری شکسته – یک خریدار وجود دارد. فقط باید این دو نفر را به هم رساند.

تولد یک غول: از AuctionWeb تا eBay

AuctionWeb به سرعت رشد کرد. پیر در ابتدا هیچ هزینه‌ای از کاربران نمی‌گرفت. اما وقتی ارائه‌دهندهٔ خدمات اینترنتش به خاطر ترافیک بالای سایت، هزینه‌های بیشتری طلب کرد، او مجبور شد هزینه‌ای اندک برای ثبت آگهی دریافت کند. او یک صندوق پستی برای دریافت چک‌های کاربران باز کرد. و هر روز صبح، با شگفتی به صندوق پستی‌اش سر می‌زد و چک‌هایی را که از سراسر آمریکا می‌رسید، می‌شمرد.

در سال ۱۹۹۷، او نام شرکت را رسماً به eBay تغییر داد. eBay مخفف Echo Bay Technology Group بود؛ نامی که پیر برای شرکت مشاوره‌ای‌اش انتخاب کرده بود. وقتی فهمید دامنهٔ EchoBay.com قبلاً ثبت شده، آن را کوتاه کرد به eBay.com.

همان سال، eBay نخستین سرمایه‌گذاری بزرگ خود را از شرکت «بِنچمارک کپیتال» (Benchmark Capital) دریافت کرد. پیر، که تا آن زمان به تنهایی همه کارها را انجام می‌داد، حالا یک تیم واقعی در اختیار داشت. و سپس، در ۲۴ سپتامبر ۱۹۹۸، eBay وارد بازار سهام نزدک شد. در پایان نخستین روز معاملات، ارزش سهام شرکت به ۲ میلیارد دلار رسید. پیر امیدیار، در ۳۱ سالگی، میلیاردر شده بود.

اما او به هیچ‌یک از کلیشه‌های میلیاردرهای سیلیکون ولی شباهت نداشت. نه ماشین‌های لوکس خرید، نه قایق تفریحی، نه عمارت‌های بزرگ. او در مصاحبه‌ای گفت: «پول برای من آزادی می‌آورد، اما هدف زندگی من نیست. من می‌خواهم تأثیر بگذارم، نه اینکه ثروتم را به رخ بکشم.»

انسانی که به انسان‌ها اعتماد داشت

راز موفقیت eBay در چه بود؟ پیر خودش پاسخ این پرسش را در یک جمله خلاصه کرده: «من اساساً معتقدم که آدم‌ها خوب هستند.» در روزگاری که اینترنت پر بود از بدبینی و ترس از کلاهبرداری، او سیستمی ساخت که بر پایهٔ اعتماد بنا شده بود. سیستم بازخورد (Feedback System) که او طراحی کرد، به خریداران و فروشندگان امکان می‌داد به یکدیگر امتیاز بدهند. این ایدهٔ ساده، یک اقتصادِ مبتنی بر شهرت خلق کرد که در آن، غریبه‌ها می‌توانستند بی‌آنکه هرگز یکدیگر را ببینند، با خیال راحت معامله کنند.

او می‌گفت: «ما فقط یک بازار نساختیم؛ یک اجتماع ساختیم.» و راست می‌گفت. میلیون‌ها انسان، نه فقط برای خرید و فروش، که برای ارتباط با یکدیگر به eBay می‌آمدند. کسانی که عاشق عتیقه بودند، کلکسیونرهای سکه و تمبر، طرفداران اسباب‌بازی‌های قدیمی، و آدم‌هایی که کالاهای دست‌دومشان را جایگزین نو می‌کردند. eBay به آن‌ها یک خانه داد.

امیدیار نتورک: میلیاردها دلار برای بشریت

در سال ۲۰۰۴، پیر و همسرش پملا، «شبکهٔ امیدیار» (Omidyar Network) را تأسیس کردند؛ یک شرکت سرمایه‌گذاری بشردوستانه که تاکنون بیش از ۱.۵ میلیارد دلار به پروژه‌های اجتماعی در سراسر جهان اختصاص داده است. بر خلاف بسیاری از بنیادهای خیریه، امیدیار نتورک هم در سازمان‌های غیرانتفاعی سرمایه‌گذاری می‌کند و هم در استارتاپ‌های انتفاعی که هدف اجتماعی دارند.

یکی از نخستین پروژه‌های بزرگ او، تأسیس «اولیو» (Ushahidi) در کنیا بود؛ پلتفرمی که به شهروندان عادی امکان می‌داد خشونت‌های انتخاباتی را نقشه‌برداری و گزارش کنند. او همچنین میلیون‌ها دلار برای مبارزه با قاچاق انسان، تقویت روزنامه‌نگاری مستقل، و حمایت از پناهندگان سرمایه‌گذاری کرده است.

پیر امیدیار همچنین یکی از امضاکنندگان «تعهّد بخشش» (The Giving Pledge) است؛ کمپینی که توسط بیل گیتس و وارن بافت راه‌اندازی شد و در آن، میلیاردرها متعهّد می‌شوند که بیش از نیمی از ثروت خود را در طول زندگی‌شان یا پس از مرگ به امور خیریه اختصاص دهند.

روزنامه‌نگاری، آزادی بیان، و دموکراسی

در سال ۲۰۱۳، پیر امیدیار «فرست لوک مدیا» (First Look Media) را تأسیس کرد؛ سازمانی رسانه‌ای که هدفش حمایت از روزنامه‌نگاری مستقل و تحقیقی بود. مشهورترین پروژهٔ این سازمان، «اینترسپت» (The Intercept) است که توسط گلن گرین‌والد، لورا پویترس و جرمی اسکیهیل تأسیس شد و نقشی کلیدی در افشاگری‌های ادوارد اسنودن ایفا کرد.

او همچنین در سال ۲۰۱۵، خبرگزاری مستقل «هوایی» (Hawaii Independent) را در هاوایی راه‌اندازی کرد و نشان داد که دغدغهٔ دموکراسی و شفافیت، برایش فقط یک ژست نیست.

مردی که مرزها را به رسمیت نمی‌شناخت

امروز، پیر امیدیار با ثروتی بالغ بر ۱۰ میلیارد دلار، یکی از ثروتمندترین مردان جهان است. اما او هنوز همان پسری است که آخر هفته‌ها برای حل مشکل نامزدش کد می‌نوشت. او در هاوایی زندگی می‌کند، از ماهیگیری لذت می‌برد، و به ندرت در رسانه‌ها ظاهر می‌شود.

او دربارهٔ ایرانی بودنش گفته: «فرهنگ ایرانی همیشه بخش مهمی از هویت من بوده. ایرانی‌ها به مهمان‌نوازی، علم و شعر معروفند. من سعی کرده‌ام این ارزش‌ها را در زندگی و کارم حفظ کنم.»

میراث او، فقط eBay نیست. میراث او، میلیون‌ها کسب‌وکار کوچکی است که روی این پلتفرم شکل گرفت. میراث او، هزاران روزنامه‌نگاری است که به خاطر حمایت‌هایش می‌توانند بدون ترس حقیقت را بنویسند. و میراث او، فلسفه‌ای است که بر اساس آن، «اعتماد» می‌تواند موتور محرکهٔ یک اقتصاد جهانی باشد.