عباس کیارستمی؛ شاعری که دوربینش، هایکو میسرود
31 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه بعضی از سینماگران، راوی حماسهاند. بعضی، راوی تراژدی. اما معدودی هستند که راویِ هیچاند. راویِ خالیترین لحظات زندگی. لحظاتی که هیچ اتفاقی در آنها نمیافتد، جز خودِ زندگی. کسی در جادهای خاکی راه میرود تا به خانهٔ دوستش برسد. مردی در ماشینش نشسته و با غریبهها حرف میزند. نسیمی از میان شاخههای زیتون میگذرد و برگها را میلرزاند. و دوربین، فقط تماشا میکند.
عباس کیارستمی این فیلمها را ساخته است. او با دوربینش، کاری کرد که شاعران هایکو با کلمات میکنند: نشان دادن جهان، در یک لحظهٔ ناب، بیآنکه چیزی به آن افزوده یا از آن کم شود. او نه فقط پرافتخارترین فیلمساز تاریخ ایران، که یکی از تأثیرگذارترین سینماگران تاریخ جهان است؛ کسی که ژان لوک گدار، اسطورهٔ موج نوی فرانسه، دربارهاش گفت: «سینما با گریفیث آغاز شد و با کیارستمی به پایان رسید.»
کودکیای در تهران، در سکوت میان شلوغی
عباس کیارستمی در اول تیر ۱۳۱۹ (۲۲ ژوئن ۱۹۴۰) در تهران به دنیا آمد. در خیابان ری، در جنوب شهر. جایی که شلوغی، فقر، و زندگیِ بیپیرایه، نخستین آموزگارانش بودند. پدرش کارمند بانک بود و مادرش خانهدار. عباس کودکی آرام و توداری بود. کم حرف میزد و زیاد نگاه میکرد. شاید همان سالها بود که «تماشا کردن» را یاد گرفت؛ مهارتی که بعدها بزرگترین سرمایهٔ سینماییاش شد.
او از همان کودکی، عاشق نقاشی بود. در هجدهسالگی، در یک مسابقهٔ نقاشی، مقام نخست را به دست آورد. این جایزه، او را به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران کشاند؛ جایی که در آن، نقاشی و گرافیک خواند. در آن سالها، همزمان با تحصیل، برای گذران زندگی، به عنوان نقاش تبلیغاتی کار میکرد. طراحی جلد کتاب، پوسترهای سینمایی و تبلیغاتی، و بعدها آگهیهای تلویزیونی. بین سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۶، بیش از ۱۵۰ آگهی تلویزیونی ساخت. بعدها خودش گفت که ساخت همین تیزرهای کوتاه بود که ریتم و زمانبندی را به او آموخت.
کانون: جایی که یک فیلمساز متولد شد
سال ۱۳۴۸ بود که کیارستمی پایش به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان باز شد. دوستی از او خواست که برای کانون فیلم بسازد. او که تا آن روز فقط آگهیهای سیثانیهای ساخته بود، وارد دنیایی شد که برای همیشه زندگیاش را تغییر داد. کانون، در آن سالها، یک استودیوی فیلمسازی تمامعیار نبود؛ یک مهدِ خلاقیت بود. جایی که نویسندگانی چون صمد بهرنگی و احمدرضا احمدی مینوشتند، و تصویرگرانی چون فرشید مثقالی تصویر میکردند. و حالا یک نقاشِ سابقِ تبلیغات، آمده بود تا برای بچهها فیلم بسازد.
نخستین فیلم کوتاهش، «نان و کوچه» (۱۳۴۹)، داستان پسربچهای بود که از کوچهای میگذرد و با سگی گرسنه روبهرو میشود. فیلمی دهدقیقهای، سیاهوسفید، با کمترین دیالوگ. اما همین فیلم ساده، حاوی تمام DNA سینمای کیارستمی بود: کودکی، کوچه، سکوت، و یک دوراهی اخلاقیِ کوچک.
پس از آن، فیلمهای کوتاه دیگری در کانون ساخت: «زنگ تفریح»، «مسافر»، «دو راه حل برای یک مسئله»، «رنگها». فیلمهایی که هرکدام، مثل طرحهای اولیهٔ یک نقاش، او را برای بومهای بزرگتر آماده میکردند.
سهگانهٔ کوکر: جایی که سینما، خودِ زندگی شد
دههٔ شصت بود. ایران درگیر جنگ بود و سینما، در تاریکترین دوران خود به سر میبرد. اما کیارستمی، درست در همین سالها، فیلمی ساخت که مسیر سینمایش را برای همیشه تغییر داد: «خانهٔ دوست کجاست؟» (۱۳۶۶). داستان پسربچهای به نام احمد که دفتر دوستش را اشتباهی با خود به خانه برده و حالا باید راهی روستای همسایه شود تا آن را پس بدهد. فیلم، در ظاهر، فقط یک ماجراجویی سادهٔ کودکانه بود. اما زیر این ظاهر ساده، لایههایی از اضطراب، وظیفه، و تنهایی کودکانه نهفته بود.
این فیلم، نخستین بخش از سهگانهای شد که بعدها جهان را شگفتزده کرد: «خانهٔ دوست کجاست؟»، «زندگی و دیگر هیچ» (۱۳۷۰)، و «زیر درختان زیتون» (۱۳۷۳). در فیلم دوم، کیارستمی خودش را در نقش کارگردانی نشان میدهد که پس از زلزلهٔ مهیب رودبار، به دنبال بازیگران فیلم قبلیاش میگردد. و در فیلم سوم، داستان عشق یکطرفهٔ جوانی را روایت میکند که در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» نقشی کوتاه داشته. این سهگانه، مرز میان واقعیت و خیال، زندگی و سینما، و مستند و داستانی را چنان محو کرد که منتقدان، آن را «موج نوی سینمای ایران» نامیدند.
طعم گیلاس: روزی که تاریخ ورق خورد
در سال ۱۳۷۶، عباس کیارستمی فیلمی ساخت که جهان را تکان داد. «طعم گیلاس» داستان مردی میانسال به نام آقای بدیعی است که با ماشینش در حومهٔ تهران میچرخد و به دنبال کسی میگردد که حاضر باشد پس از مرگش، جسدش را دفن کند. فیلم، تقریباً تماماً در یک ماشین میگذرد. دیالوگها، میان راننده و مسافران ردوبدل میشود. و دوربین، فقط جاده را نشان میدهد که از پشت شیشهٔ ماشین میگذرد.
در جشنوارهٔ کن ۱۹۹۷، «طعم گیلاس» با فیلمهایی از بزرگان سینمای جهان رقابت میکرد. و در پایان، جایزهٔ نخل طلا – معتبرترین جایزهٔ سینمایی جهان – به طور مشترک به عباس کیارستمی و شوهی ایمامورا، استاد ژاپنی، اهدا شد. این نخستین بار بود که یک فیلم ایرانی، نخل طلا را از آن خود میکرد. کیارستمی روی صحنهٔ جشنواره ایستاد و جایزهاش را به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تقدیم کرد.
لحظهای که نامش در سالن کن پیچید، سینمای ایران برای همیشه متحول شد. او ثابت کرد که میشود با یک داستان ساده، با یک ماشین و یک جاده، با آدمهای معمولی، بزرگترین جایزهٔ سینمایی جهان را فتح کرد.
باد ما را خواهد برد، شیرین، واپسین قابها
پس از «طعم گیلاس»، کیارستمی جهانی شده بود. فیلم بعدیاش، «باد ما را خواهد برد» (۱۳۷۸)، داستان مهندسی را روایت میکند که به روستایی کُردنشین میرود و با زندگی و مرگ روبهرو میشود. فیلم برندهٔ جایزهٔ ویژهٔ هیئت داوران جشنوارهٔ ونیز شد. سپس «ایبیسی آفریقا» (۱۳۸۰) را در اوگاندا ساخت. «ده» (۱۳۸۰) را با دو دوربین دیجیتال کوچک که روی داشبورد یک ماشین نصب شده بود، کارگردانی کرد. «شیرین» (۱۳۸۷) را ساخت که در آن، دوربین فقط چهرهٔ ۱۱۴ بازیگر زن ایرانی – از جمله ژولیت بینوش – را نشان میدهد که به تماشای فیلمی نشستهاند که ما هرگز نمیبینیم. و «کپی برابر اصل» (۱۳۸۹) را با بازی ژولیت بینوش در ایتالیا ساخت که جایزهٔ بهترین بازیگر زن کن را برای بینوش به ارمغان آورد.
آخرین فیلمش، «۲۴ فریم» (۱۳۹۶)، پس از مرگش به پایان رسید. ۲۴ قطعهٔ چهارونیمدقیقهای که در آنها، عکسهای خودش جان میگیرند و پیش و پسِ لحظهای که شاتر دوربین فشرده شده، به تصویر کشیده میشود. او در این فیلم، مرز میان عکاسی و سینما، میان سکون و حرکت، و میان زندگی و مرگ را برای همیشه محو کرد.
شاعر، عکاس، فیلمساز
کیارستمی فقط فیلمساز نبود. او عکاسی برجسته بود که مجموعه عکسهایش از مناظر برفی تهران، در گالریهای جهان به نمایش درآمد. او شاعری بود که هایکوهایش – کوتاه، ساده، و آهنگین – به زبانهای مختلف ترجمه شد. و او معلمی بود که شاگردانش – از جعفر پناهی و بهمن قبادی گرفته تا اصغر فرهادی – هرکدام خودشان به فیلمسازان بزرگی تبدیل شدند.
او در مصاحبهای گفت: «من به جای آنکه قصه بگویم، ترجیح میدهم موقعیت خلق کنم. موقعیتی که تماشاگر را به فکر وادارد. سینمای من، سینمای پرسش است، نه پاسخ.»
چرا عباس کیارستمی مهم است؟
اهمیت کیارستمی، فقط در نخل طلای کن نیست. در فلسفهٔ سینمایی اوست. او به جهان نشان داد که میشود بدون بودجههای میلیون دلاری، بدون بازیگران مشهور، و بدون قصههای پرپیچوتاب، آثاری خلق کرد که روح مخاطب را بلرزانند.
او سینمای ایران را از یک سینمای محلی، به یک سینمای جهانی تبدیل کرد. او ثابت کرد که «سادگی»، پیچیدهترین شکل هنر است. و او به ما یاد داد که گاهی، عمیقترین حرفها، در سکوت میان دو جمله زده میشود.
عباس کیارستمی در ۱۴ تیر ۱۳۹۵، در ۷۶ سالگی، در پاریس چشم از جهان فرو بست. اما قابهایش، هنوز نفس میکشند. جادههای خاکیاش، هنوز ادامه دارند. و سوالهای بیپاسخش، هنوز در ذهن ما میپیچند.