ئاسو شجاعی: جادوی همگرایی علم، هنر و مهربانی
22 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه گاهی تاریخ، روحی را در خود میپروراند که در هیچ قالبی نمیگنجد. نه در قالب دانشمند، نه در قالب هنرمند، نه در قالب معلم. انگار که خدا تصمیم گرفته باشد یکبار، فقط یکبار، نشان دهد که مرزهای میان علم و هنر و مهربانی، ساختهٔ ذهن محدود ما انسانهاست. و بعد، چنین روحی را در کالبد دختری از سنندج بدمد.
این داستان ئاسو شجاعی است. زنی که لئوناردو داوینچیِ زمانهٔ ماست؛ با این تفاوت که تابلوی مونالیزایش را نه بر بوم نقاشی، که بر جانِ نوجوانانی کشیده که روزگاری در آتش فقر میسوختند.
هفت اصلی که هوای خانه بود
بر دیوار خانهشان در سنندج، هفت اصل طلایی آویخته بود: انسانیت، بیغرضی، بیطرفی، استقلال، خدمات داوطلبانه، یگانگی و جهانشمولی. اینها اصول صلیب سرخ و هلال احمر بود، اما برای ئاسو، واژگانی توخالی نبود؛ هوایی بود که از همان گهواره تنفس میکرد. پدرش امدادگری گمنام بود که در بحبوحهٔ جنگ و زلزله، به جای تفنگ، گچ و رزین به دست میگرفت و برای معلولان پروتز میساخت. پدر هیچگاه برایش موعظه نکرد، اما با عملش به او آموخت که «فناوری» ــ چه یک پای مصنوعی چوبی باشد، چه یک شبکهٔ عصبی پیچیده ــ تنها یک رسالت دارد: بازگرداندن کرامت انسانی. این درس، نخ تسبیحی شد که تمام مهرههای زندگی پُراکندهٔ او را به هم پیوست.
کودکیای که با الفبا و ستارهها بیدار شد
او از چهارسالگی جهان را بازخوانی میکرد. قبل از آنکه پا به مدرسه بگذارد، برای خواهر و برادرش داستانهای علمیِ مصور مینوشت و شعر میسرود. در هفتسالگی غرق نجوم و فیزیک شده بود. اما نبوغ خشک و خالی نبود؛ در دهسالگی، پا به مساجد محله گذاشت، نه برای عبادت، که برای آموختن. او به زنان بیسواد خواندن و نوشتن یاد میداد و این نخستین تجربهٔ «مهربانیِ بدون مرز» او بود. در شانزدهسالگی، در خانه فیزیک سنندج، معادلات ماکسول را به دخترانی میآموخت که جامعه میخواست پشت دیوارهای آشپزخانه محبوسشان کند. او میخواست به آنها بگوید: «جهان از آنِ شما هم هست.»
از کاردوک تا سازمان ملل؛ زمانی برای فتح زمین
در هفدهسالگی، وقتی در دانشگاه فنی شریعتی تهران پذیرفته شد، به مؤسسهٔ آرمانگرای «کاردوک» پیوست. جوانان کُردی که رؤیای آبادانی دیار محرومشان را در سر میپروراندند. ئاسوی هجدهساله به سرعت تبدیل به مشاور و کوچ هزاران دانشآموز شد. این تعهد میدانی، خیلی زود مرزها را درنوردید. در بیستسالگی، او به عنوان کارشناس میدانی، در دو پروژهٔ عظیم سازمان ملل متحد در دل روستاهای کُردنشین حاضر شد. یک بار با UNDP، مدل آموزش زنجیرهای «همتا به همتا» را برای کودکان روستایی طراحی کرد و رایانه را به کوهستان برد. بار دیگر با IFAD و با همراهی مادرش که کارشناس کشاورزی بود، به شوراهای روستایی سر زد و شیوهٔ دریافت وامهای بدون بهرهٔ بانک جهانی را به کشاورزان آموخت. او در همان حال، در تهران، زبانهای برنامهنویسی را میبلعید و نخستین موتورهای نانوروباتیک را روی کاغذ طراحی میکرد.
در قلمروی نامرئی: جادوگر نانو و کوانتوم
در سال ۱۳۸۰، در حالی که ایران تازه با واژهٔ نانوتکنولوژی آشنا میشد، ئاسو شجاعی یکی از نخستین کسانی بود که پا به عرصهٔ نامرئی نانوروباتهای پزشکی گذاشت. تصورش را بکنید: روباتهایی به کوچکی یک میلیاردم متر که در رگهای خونی شنا میکنند، هوشمندانه بافت سرطانی را مییابند و دارو را بیهیچ خطایی به هدف میرسانند. او با نبوغی خیرهکننده، «نظریهٔ بازیها» و «هوش ازدحامی» را به خدمت این ذرات هوشمند درآورد تا آنها بیاموزند چطور با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.
این دستاوردها، نگاه جهان را به سوی او چرخاند. در سال ۱۳۸۴، مدل ریاضی نانوروباتهایش در آکادمی ملی علوم ارمنستان، مقام نخست پوستر و دیپلم افتخار را ربود. سه سال بعد، دیپلم افتخار مسکو را برای مدلسازی هوش ازدحامی نانوروباتها از آن خود کرد. او به همین بسنده نکرد و به دل تاریکترین و پیچیدهترین لایههای فیزیک زد: مخابرات کوانتومی. با ارائهٔ «معماری لایهٔ میانی برای شبکههای نانویی کوانتومی دوربرد»، نام خود را در زمرهٔ اندک متخصصان این حوزه در جهان ثبت کرد. سه کتاب او در زمینهٔ مخابرات زیستی و کوانتومی، هنوز هم از معدود منابع فارسی این مرزهای دانشاند.
چرخش مقدس: آنجا که مهندس، شاگرد مغز میشود
اما یک زخم، همه چیز را تغییر داد. در هنرستانهای سنندج، ئاسو با حقیقتی تلخ روبهرو شد: دخترانی که برای فروش نشان شده بودند، کودکانی که شاهد خودکشی والدینشان بودند. او برای نجات دختران جنگید، برایشان کار و سرپناه یافت و آنها را تا دانشگاه و استقلال همراهی کرد. اما سرنوشت، همیشه مهربان نیست. او یکبار شکست خورد. یکی از همان دانشجویان نجاتیافته، در اوج جوانی، پس از سه بار تلاش ناموفق، سرانجام به زندگی خود پایان داد.
این شکست، روح ئاسو را لرزاند. او فهمید که برای التیام این زخمها، شناخت مدارها و سیمها کافی نیست؛ باید «مغز» را شناخت. اینگونه بود که مهندس برجستهٔ مخابرات نانویی، به دانشگاه بازگشت تا روانشناسی شناختی بخواند و رازهای ذهن را بشکافد. پایاننامهٔ کارشناسی ارشدش را با رتبهٔ اول و معدل ۱۹.۲۲ گذراند و در دکتری علوم اعصاب، معمایی به پیچیدگیِ خودِ انسان را برگزید: «چرا ما "دیگری" را متفاوت میبینیم؟»
پاسخ او، یک انقلاب علمی بود. او «مداخلهٔ مهربانی بدون مرز» (BKI) را ابداع کرد؛ ویدئویی ۱۲۰ ثانیهای که مانند یک پالس هدفمند، سوگیری نژادی مغز را میشکند. او برای نخستینبار با ثبت EEG ۶۴ کاناله، «بردار همترازی عصبی» (NAV) را کشف کرد؛ امضایی کمّی از عدالت در مغز انسان.
معماری که برج عاج را تحریم کرد
اما نبوغ واقعی او نه در کشف این فرمولها، که در ترجمهٔ آنها به زبان مردم بود. در اوج پژوهشهای دکتری، او «مسئول دبیرخانهٔ کشوری هوش مصنوعی وزارت آموزش و پرورش» شد و انقلابی آرام در سیستم آموزشی ایران به پا کرد. برنامهٔ درسی ملی هوش مصنوعی را طراحی کرد که اکنون بیش از ۷۳۰ هزار دانشآموز را در سراسر ایران پوشش میدهد. و در این میان، شیرینترین پیروزیاش، شکستن یک کلیشه بود: نرخ مشارکت دختران در آزمایشگاههای کدنویسی به ۷۵.۱۲ درصد رسید. او برای دانشآموزان محروم، «اتاقهای فرار مهارتی» و «کیتهای عصبی» کمهزینه طراحی کرد. با سریال ملی «دیجیکیو»، به چهار میلیون نوجوان، فناوریهای نوظهور را نه با خشکی کتاب درسی، که با طعم داستان و ماجراجویی آموخت.
و سرانجام هنر، زبان دیگر نبوغ
درست وقتی فکر میکنید این حجم از علم برای یک انسان کافی است، به گالری نقاشیهایش میرسید. پردههایی که در پاریس و تهران به نمایش درآمده و خودش آنها را «اشعار مصور رنج بشری» مینامد. تابلوی «خودسوزی جوانهها» برای همان دانشآموزانی است که در آتش فقر سوختند. مجموعهٔ شعر «در گلوی اسرافیل» و جایزهٔ ویژهٔ شعر دانشجویی کشور، گواه ایناند که روح او به هیچ قفسی تن نمیدهد. خودش میگوید: «من هرگز مرزی بین خلق کردن شعر، نقاشی و نگارش علمی ندیدهام. همگی انگار حقیقتی واحدند در پوششهای متفاوت.»
امروز، ئاسو شجاعی در تقاطع چندین جهان ایستاده است: از توسعهٔ نرمافزارهای توانبخشی شناختی با هوش مصنوعی برای یک شرکت کرهای، تا مشاورهٔ سرمایهگذاریهای آموزشی در اروپا. او با بیش از ۳۷ مقالهٔ علمی و ۱۷ رتبهٔ برتر ملی و بینالمللی، مصداق زندهٔ همگرایی علم، هنر و انسانیت است. در جهانی که از سوگیریها و نابرابریها شکافته شده، این زن ایستاده تا ثابت کند فناوری، وقتی با اصول هفتگانهٔ بشردوستی پیوند بخورد، میتواند کرامت انسانی را ذرهذره، نوسان به نوسان، و پالس به پالس، به انسان بازگرداند.