فریدون مشیری؛ شاعری که عشق را به کوچههای تهران آورد
16 خرداد 13:33 · · خواندن 4 دقیقه بعضی از شاعران، شعرشان را برای خواص میسرایند. برای آنها که در هزارتوی استعارهها و ایهامها سرگردان میشوند. اما فریدون مشیری، شعرش را برای «مردم» میسرود. برای آن کارمندی که صبح زود در اتوبوس، زیر لب زمزمه میکند. برای آن دختر جوانی که در دفترچهٔ خاطراتش، از عشق مینویسد. برای آن پیرمردی که در غروب پارک، به یاد روزهای رفته آه میکشد.
او شاعری بود که توانست میان «شعر ناب» و «شعر مردمی» پل بزند. بیآنکه به ورطهٔ شعار و ابتذال بیفتد. شعرهایش، ساده بودند، اما سادهلوحانه نبودند. روان بودند، اما روانپریش نبودند. و شاید راز ماندگاریشان در همین باشد: در تواناییشان برای لمس کردنِ قلبِ آدمهای معمولی.
کودکیای در کوچههای تهران، در خانهای که کتاب مینوشت
فریدون مشیری در ۳۰ شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. پدرش، ابراهیم مشیری افشار، قاضی دادگستری بود و مادرش، نساء، زنی اهل شعر و ادب. خانوادهٔ آنها از خاندانهای قدیمی و فرهنگی ایران بودند. فریدون، از همان کودکی، در میان کتابها بزرگ شد.
پدر، به خاطر شغلش، مدام از شهری به شهر دیگر منتقل میشد. فریدون، سالهای نخست دبستان را در مشهد گذراند و سپس به تهران بازگشت. او در دبیرستان دارالفنون و سپس در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران تحصیل کرد. اما روحش، بیش از آنکه با کلاس درس سازگار باشد، با خلوت کتابخانه و سکوت شبهای شعر سر میکرد.
در همان سالهای جوانی، نخستین شعرهایش را در نشریات معتبر تهران منتشر نمود. شعرهایی که از همان آغاز، نشان میدادند این جوان، صدایی متفاوت دارد. صدایی که میتواند «عشق» را بیپیرایه و صمیمی، به زبان مردم کوچه و بازار ترجمه کند.
از «گناه دریا» تا «کوچه»: تولد یک شاعر مردمی
نخستین دفتر شعر مشیری، «گناه دریا»، در سال ۱۳۳۴ منتشر شد. اما آنچه نام او را بر سر زبانها انداخت، مجموعهٔ «ابر و کوچه» (۱۳۴۱) بود. در این مجموعه، شعری بود که به یکی از ماندگارترین شعرهای عاشقانهٔ فارسی تبدیل شد: «کوچه».
«کوچه»، با آن آغاز مشهورش – «بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم» – چکیدهٔ تمام عشقهای نافرجام و خاطرههای تلخ و شیرین است. شعری که در آن، راوی، شبی مهتابی، از کوچهای میگذرد که روزگاری با معشوقش از آن گذشته بود. و حالا، همه چیز همانجاست، جز خودِ معشوق.
این شعر، چنان در دلها نشست که هنوز هم، پس از شش دهه، بر سر زبانهاست. از آن خوانده میشود، زمزمه میشود، و در آلبومهای موسیقی، با صداهای مختلف، جاودانه شده است.
«بهار را باور کن» و پیام امید در دل تاریکی
مشیری، فقط شاعر عشق نبود. او شاعر «امید» نیز بود. در سالهای پرالتهاب دههٔ پنجاه، هنگامی که یأس و سرخوردگی بر روشنفکران ایران سایه افکنده بود، مشیری شعری سرود که به بیانیهٔ یک نسل تبدیل شد: «بهار را باور کن».
او در این شعر، با زبانی ساده و مستقیم، از دوست خیالیاش میخواهد که «درهای دلت را به روی آفتاب بگشاید»، «بهار را باور کند»، و «به نغمههای ناگزیر سبز و سرخ زندگی» گوش بسپارد. این شعر، در آن روزگار تاریک، مثل یک چراغ کوچک بود که روشن ماند. مثل یک زمزمهٔ گرم در گوش نسلی که داشت امیدش را از دست میداد.
«بهار را باور کن» در سال ۱۳۴۷ منتشر شد و بلافاصله، به یکی از محبوبترین شعرهای تاریخ معاصر ایران تبدیل گشت. شعری که هنوز هم، در آغاز هر بهار، در روزهای سخت، و در لحظاتی که آدمها نیاز به «امید» دارند، خوانده میشود.
شاعری که شعر را از برج عاج پایین کشید
یکی از ویژگیهای منحصربهفرد فریدون مشیری، زبان ساده و صمیمی او بود. او هرگز سعی نکرد با استفاده از واژههای دشوار و مفاهیم پیچیده، خودش را «روشنفکر» نشان دهد. برعکس، او میخواست شعرش را حتی کسی که سواد چندانی هم ندارد، بفهمد و از آن لذت ببرد.
خودش میگفت: «من برای دل خودم و دل مردم شعر میگویم. اگر مردم شعر مرا دوست دارند، برای این است که حرف دلشان را میزنم.»
و مردم نیز، به او عشق میورزیدند. کمتر شاعر معاصری را میشناسیم که شعرهایش اینقدر بر سر زبانها افتاده باشد. «کوچه»، «بهار را باور کن»، «بوی باران»، «سیب»، «شب»، «نگاهت میکنم»، و دهها شعر دیگر، بخشی از حافظهٔ جمعی ایرانیان شدهاند.
افتخاراتی که برازندهٔ یک شاعر مردمی است
فریدون مشیری در طول زندگی پربارش، جوایز و افتخارات متعددی دریافت کرد. او عضو کانون نویسندگان ایران بود. از سوی انجمنهای ادبی متعدد تقدیر شد. و نامش، به عنوان یکی از محبوبترین شاعران معاصر فارسی، برای همیشه در تاریخ ادبیات ایران ثبت شده است.
اما شاید بزرگترین افتخار او، نه در این جوایز، که در این باشد که شعرهایش هنوز خوانده میشوند. هنوز زمزمه میگردند. هنوز، در خلوت آدمهای عادی، مرهمی بر زخمهایشان میشوند.
چرا فریدون مشیری مهم است؟
اهمیت فریدون مشیری، فقط در زیبایی شعرهایش نیست. در «صمیمیت» اوست. او به ما نشان داد که شعر، لازم نیست پیچیده و معماگونه باشد تا «هنر» محسوب شود. میشود ساده نوشت، اما عمیق بود. میشود روان سرود، اما ماندگار شد.
او همچنین ثابت کرد که «شاعر»، میتواند از برج عاج خود پایین بیاید و در میان مردم زندگی کند. با آنها بخندد، با آنها بگرید، و دردهایشان را فریاد بزند.
فریدون مشیری در ۳ آبان ۱۳۷۹، در ۷۴ سالگی، در تهران چشم از جهان فرو بست. اما شعرهایش، هنوز زندهاند. هنوز، در کوچههای تهران، زیر باران، زیر مهتاب، نفس میکشند. و شاید به همین دلیل است که هنوز هم، عاشقان، «کوچه»اش را زمزمه میکنند و ناامیدان، «بهار را باور» میکنند.