هوشنگ گلشیری؛ معماری که داستان فارسی را از نو ساخت
15 خرداد 00:19 · · خواندن 4 دقیقه در تاریخ ادبیات معاصر ایران، نویسندگان بزرگی آمدهاند و رفتهاند. اما در میان آنها، تنها انگشتشماری هستند که نامشان نه فقط با یک شاهکار، که با یک «چرخش» در خودِ فرم داستاننویسی فارسی گره خورده است. هوشنگ گلشیری، یکی از همین انگشتشمارهاست. او کسی بود که داستان فارسی را از خوابِ سنگینِ رئالیسمِ خیابانی بیدار کرد و به آن آموخت که چطور میشود با «فرم»، اندیشید. چطور میشود با «تکنیک»، جهان را تغییر داد.
او را «پدر داستاننویسی مدرن ایران» نامیدهاند، اما شاید دقیقتر باشد بگوییم او «معمار» بود. معمارِ جملاتی که مثل تیرهای آهنی در هم قفل میشدند و بنایی میساختند که در آن، «راوی» فقط قصهگو نبود؛ خودش یک معما بود. یک راز.
از اصفهان تا تهران: کودکیای در حاشیهٔ زایندهرود
هوشنگ گلشیری در ۲۵ اسفند ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. شهری که در آن، تاریخ از هر دیوار و کاشیای بالا میرود. در خانوادهای متوسط و فرهنگی بزرگ شد. پدرش کارمند بود و مادرش زنی اهل کتاب. هوشنگ از همان نوجوانی، شیفتهٔ ادبیات بود. در کتابخانهٔ عمومی اصفهان، ساعتها مینشست و کتاب میخواند. از هدایت و چوبک و آل احمد گرفته تا همینگوی و فاکنر و کافکا.
او در دانشسرای مقدماتی اصفهان درس خواند و معلم شد. سالها در روستاهای اطراف اصفهان به کودکان درس میداد. خودش بعدها گفت: «معلمی، بهترین شغل دنیاست. اگر نویسنده هم نمیشدم، یک معلم روستا میماندم و خوشبخت بودم.» اما سرنوشت، برنامهٔ بزرگتری برای او داشت.
«شازده احتجاب»: روزی که داستان فارسی ورق خورد
در سال ۱۳۴۷، گلشیریِ سیساله، رمانی منتشر کرد که ادبیات فارسی را برای همیشه تغییر داد: «شازده احتجاب». داستان فروپاشی یک اشرافزادهٔ قاجاری در بستر مرگ. داستانی که در آن، گذشته و حال، رؤیا و واقعیت، و خاطره و جنون، چنان در هم تنیده میشوند که خواننده، تا آخرین صفحه، نمیداند کجای این هزارتو ایستاده است.
اما آنچه «شازده احتجاب» را به یک انقلاب ادبی تبدیل کرد، فقط داستانش نبود. فرمش بود. گلشیری در این رمان، با تکنیک «جریان سیال ذهن» و روایتهای تودرتو، کاری کرد که تا آن روز در ادبیات فارسی سابقه نداشت. او نشان داد که «چگونه گفتن»، به اندازهٔ «چه گفتن» اهمیت دارد. شاید حتی بیشتر.
این رمان، در سال ۱۳۵۳، توسط بهمن فرمانآرا به فیلمی تحسینشده تبدیل شد که جایزهٔ جشنوارهٔ فیلم تهران را از آن خود کرد.
از «کریستین و کید» تا «جننامه»: تداوم یک نابغه
گلشیری اما فقط «شازده احتجاب» نبود. او در طول چهار دهه فعالیت ادبی، آثاری خلق کرد که هرکدام، گامی به جلو در پیچیدهتر کردن فرم داستانی بودند. مجموعه داستان «مثل همیشه» (۱۳۴۷)، «نمازخانهٔ کوچک من» (۱۳۵۴)، رمان «کریستین و کید» (۱۳۵۰) که روایت یک عشق نامتعارف در اروپا بود، و رمان «برهٔ گمشدهٔ راعی» (۱۳۵۶) که به بحران روشنفکری در آستانهٔ انقلاب میپرداخت.
اما یکی از بلندپروازانهترین آثار او، رمان عظیم «جننامه» بود که در سال ۱۳۷۷ منتشر شد. رمانی هزارصفحهای که در آن، تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب، از دریچهٔ ذهن یک راویِ جنزده روایت میشود. «جننامه»، جمعبندی تمام تجربههای فرمی و فکری گلشیری بود. رمانی که شاید هنوز هم، قدرش آنگونه که باید، دانسته نشده باشد.
معلمی که از معلمی دست نکشید
گلشیری فقط یک نویسنده نبود. او یک «معلم» بود، به معنای واقعی کلمه. در دههٔ هفتاد، او جلسات داستاننویسیای را در خانهاش برگزار میکرد که به «کارگاه گلشیری» معروف شد. بسیاری از بهترین نویسندگان امروز ایران – از شیوا ارسطویی و شهریار مندنیپور گرفته تا فرشته احمدی و دیگران – از همین کارگاه بیرون آمدند.
او در این جلسات، به شاگردانش یاد میداد که «نوشتن»، فقط استعداد نیست. نوشتن، یک «صناعت» است. مثل نجاری. مثل آهنگری. باید فنش را یاد بگیری، عرق بریزی، و هزاران بار پاک کنی و از نو بنویسی.
خودش میگفت: «نویسنده، کسی نیست که الهام به سراغش میآید. نویسنده، کسی است که هر روز صبح، مثل یک کارگر، پشت میزش مینشیند و کار میکند.»
افتخاراتی که برازندهٔ یک معمار فرم است
کارنامهٔ ادبی هوشنگ گلشیری، پر از جوایز و افتخاراتی است که کمتر نویسندهٔ ایرانیای به آنها دست یافته است. او برندهٔ جایزهٔ بنیاد ادبیات داستانی ایران، جایزهٔ هوشنگ گلشیری (که پس از مرگش به نام او نامگذاری شد)، و جایزهٔ یکعمر دستاورد ادبی از سوی انجمن نویسندگان ایران بود.
اما شاید بزرگترین افتخار او، نه در این جوایز، که در احترامی باشد که نسلهای بعدی نویسندگان برایش قائلاند. آنها گلشیری را نه فقط یک نویسندهٔ بزرگ، که «پدر معنوی» خود میدانند.
چرا هوشنگ گلشیری مهم است؟
اهمیت گلشیری، فقط در شاهکارهایش نیست. در انقلابی است که او در «فرم» داستان فارسی به پا کرد. پیش از او، داستان فارسی، عمدتاً «محتوامحور» بود. نویسندگان، به «چه گفتن» فکر میکردند، نه به «چگونه گفتن». اما گلشیری آمد و ثابت کرد که «فرم»، خودش یک «محتوا»ست. خودش یک «جهانبینی» است. خودش یک «سیاست» است.
او همچنین به ما نشان داد که «نویسنده»، فقط یک قصهگوی سرگرمکننده نیست. نویسنده، یک «روشنفکر» است. کسی که باید نسبت به جامعهاش متعهد باشد، بیدار بماند، و با قلمش، تاریکی را پس بزند.
هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹، در ۶۲ سالگی، بر اثر مننژیت در تهران چشم از جهان فرو بست. اما صدایش، هنوز در داستانهایش میپیچد. هنوز در کارگاههای داستاننویسی، نامش زنده است. و شاید بزرگترین درس زندگی او این باشد: «فرم، یک تزئین نیست. فرم، اخلاق است. وقتی درست جملهات را میسازی، داری جهان را درست میکنی.»