بهمن محصص؛ پیکاسوی ایران، نقاشِ کابوسهای مدرن
2 خرداد · · خواندن 5 دقیقه
بعضی از هنرمندان آمدهاند تا زیبایی بیافرینند. بعضی آمدهاند تا حقیقت را نشان دهند. اما معدودی آمدهاند تا زشتی را چنان به تصویر بکشند که از دل آن، حقیقتی تلخ و انکارناپذیر بیرون بپرد. بهمن محصص، یکی از همین معدودهاست. او را «پیکاسوی ایران» نامیدهاند، اما شاید دقیقتر باشد بگوییم او «کابوسنگار مدرنیتهٔ ایرانی» بود. مردی که با قلممو و قلم، با بوم و برنز، با نوشتن و ترجمه، تصویری از انسان معاصر ساخت که در آن، زیبایی، فقط نقابی بود بر چهرهٔ اضطراب، تنهایی، و پوچی.
او در نقاشیهایش، فیگورهایی خلق کرد که انگار از دل یک کابوس بیرون آمدهاند. موجوداتی بیصورت، با اندامهایی از ریختافتاده، که در فضاهایی خالی و سرد معلقاند. مجسمههای برنزیاش، سنگین و خشن، انگار که از دل زمین بیرون کشیده شده باشند. و ترجمههایش از نمایشنامههای مدرن اروپایی – از یونسکو و بکت و کالوینو – دریچهای بود که او به روی نسل جوان ادبیات ایران گشود.
اما بهمن محصص، فقط یک هنرمند نبود. یک «شخصیت» بود. مردی تندخو، گزنده، و عمیقاً تنها. کسی که از آدمها میگریخت و در عین حال، از تنهایی میترسید. کسی که صدها اثر خلق کرد، اما بسیاری از آنها را خودش نابود ساخت. کسی که در غربت مرد، بیآنکه قدرش را، آنگونه که باید، در وطنش بدانند.
کودکیای در رشت، در باغهای ابریشم
بهمن محصص در ۱۰ اسفند ۱۳۰۹ (۱ مارس ۱۹۳۱) در رشت به دنیا آمد. شهری که با بارانهای همیشگیاش، با بوی چای و برنج، و با آسمانی که اغلب خاکستری است، گویی خودش نخستین تابلوی نقاشی زندگی او بود. خانوادهاش از طبقهٔ مرفه بودند. پدرش تاجر ابریشم بود و مادرش، زنی اهل فرهنگ و ادب. بهمن از همان کودکی، در میان کتابها و تابلوهای نقاشی بزرگ شد.
اما چیزی در او بود که از همان خردسالی، او را از همسالانش جدا میکرد. او با عروسکها بازی نمیکرد؛ آنها را تکهتکه مینمود تا ببیند درونشان چیست. از حشرات نمیترسید؛ ساعتها به پرواز مگسها خیره میشد. و نقاشیهایش، بر خلاف نقاشیهای شیرین و کودکانهٔ همسنوسالهایش، پر بود از موجوداتی عجیب و غریب با چشمهای درشت و دهانهای کج.
خودش سالها بعد گفت: «من از بچگی، آدمها را جور دیگری میدیدم. انگار که پوستشان شفاف بود و من اسکلت زیر آن را میدیدم.»
از رشت تا رم: جوانی در آغوش مدرنیسم
در هفدهسالگی، بهمن محصص برای نخستین بار پایش به اروپا باز شد. او در آکادمی هنرهای زیبای رم ثبتنام کرد و در آنجا، با آثار هنرمندان مدرنیست اروپا – پیکاسو، ماتیس، مودیلیانی، و بعدها فرانسیس بیکن – آشنا شد. اما بر خلاف بسیاری از همنسلانش که شیفتهٔ ظاهر مدرنیسم غربی شدند، محصص به عمق آن نفوذ کرد. او فهمید که مدرنیسم، فقط یک سبک نقاشی نیست. یک طرز فکر است. یک اضطراب وجودی است. و این اضطراب، با روحیهٔ خودِ او – که از همان کودکی با تنهایی و مرگ آشنا بود – پیوندی عمیق داشت.
در همان سالها بود که او به سراغ ترجمه رفت. نویسندگانی را انتخاب کرد که در ایران ناشناخته بودند: اونوره دو بالزاک، لوئیجی پیراندلو، اوژن یونسکو، ساموئل بکت، ایتالو کالوینو. او با ترجمههایش، پنجرهای به روی ادبیات مدرن اروپا گشود و نقشی بیبدیل در شکلگیری ذائقهٔ ادبی نسل بعدی ایران ایفا کرد.
بازگشت به ایران: دههای که همه چیز را تغییر داد
محصص در دههٔ چهل به ایران بازگشت و در دوسالانههای تهران شرکت کرد. آثارش، بلافاصله جنجال به پا کردند. نقاشیهایش، پر بودند از فیگورهایی که انگار از دل یک کابوس بیرون آمدهاند. موجوداتی با چشمهای خالی، دهانهای باز، و اندامهایی که در هم پیچیده و فرو ریختهاند. این نقاشیها، برای تماشاگر ایرانیِ آن سالها که به نقاشیهای رئالیستی و تغزّلی عادت داشت، شوکهکننده بودند.
منتقدان، او را «نیهیلیست» خواندند. «پوچگرا». «ویرانگر». اما محصص، به این برچسبها اهمیت نمیداد. او میگفت: «من جهان را همانطور که هست نقاشی میکنم. اگر جهان زشت است، تقصیر من نیست. تقصیر شماست که نمیخواهید ببینید.»
او در همان سالها، به سراغ مجسمهسازی نیز رفت. مجسمههای برنزیاش، سنگین، خشن، و پر از زوایای تیز بودند. فیگورهایی که انگار از دل صخره بیرون کشیده شدهاند و هنوز کامل نشده، رها گشتهاند.
نابود کردن: اوج خلاقیت یا خودویرانگری؟
یکی از جنجالیترین جنبههای زندگی بهمن محصص، عادت عجیب او به نابود کردن آثار خودش بود. او در طول زندگیاش، صدها نقاشی و مجسمه را از بین برد. پاره کرد. شکست. سوزاند. به رودخانه انداخت.
وقتی از او میپرسیدند چرا، پاسخهای گوناگونی میداد. گاهی میگفت: «اینها ارزش ماندن ندارند.» گاهی میگفت: «من برای خودم نقاشی میکنم، نه برای تاریخ.» و گاهی، با همان طنز تلخ همیشگیاش، میگفت: «اگر خودم نابودشان نکنم، بعد از مرگم، دیگران به اسم من تابلوهای تقلبی میسازند. بگذار خیالم راحت باشد.»
اما این خودویرانگری، فقط به آثارش محدود نبود. او در زندگی شخصیاش نیز، رابطههایش را نابود میکرد، دوستانش را میرنجاند، و خودش را در تنهاییای عمیق فرو میبرد. او مردی بود که از انسانها میگریخت، اما در عین حال، از تنهایی میترسید.
تبعید در رم: سالهای پایانی
در سال ۱۳۵۷، در آستانهٔ انقلاب، محصص ایران را ترک کرد. او به رم بازگشت؛ شهری که روزگاری جوانیاش را در آن گذرانده بود. اما این بار، رم برایش شهر غربت بود. شهری که در آن، تنهاییاش کاملتر از همیشه بود.
در سالهای پایانی عمر، محصص کمتر نقاشی میکرد و بیشتر مینوشت. نامههای بلندی به دوستانش میفرستاد. خاطراتش را مرور میکرد. و همچنان، آثار قدیمیاش را نابود مینمود.
در ۶ مرداد ۱۳۸۹ (۲۸ ژوئیه ۲۰۱۰)، بهمن محصص در تنهایی، در آپارتمان کوچکش در رم، چشم از جهان فرو بست. پیکرش، طبق وصیتش، سوزانده شد و خاکسترش در باد رفت. او نمیخواست حتی پس از مرگ هم اثری از خود به جا بگذارد.
چرا بهمن محصص مهم است؟
اهمیت بهمن محصص، فقط در نقاشیها و مجسمههایش نیست. در نگاهش است. او به ما نشان داد که «هنر»، همیشه قرار نیست زیبا باشد. گاهی هنر، زشت است. گاهی آزاردهنده است. گاهی تو را وادار میکند به چیزهایی نگاه کنی که از دیدنشان فرار میکنی. و این، رسالت هنر مدرن است: نشان دادنِ آنچه نمیخواهیم ببینیم.
او همچنین یکی از نخستین هنرمندان ایرانی بود که مدرنیسم را نه به عنوان یک «سبک»، که به عنوان یک «فلسفه» فهمید. او بود که پیکاسو را به ایران آورد، بکت را ترجمه کرد، و به نسل بعدی آموخت که هنر، فقط تقلید از طبیعت نیست. هنر، میتواند یک جیغ باشد. یک کابوس. یک آینهٔ شکسته که تکههایش، تصویر واقعی ما را نشان میدهند.