در تاریخ هنر ایران، کمتر هنرمندی را می‌شناسیم که توانسته باشد یک کلمه را به یک نماد تبدیل کند. یک کلمهٔ سادهٔ سه‌حرفی: «هیچ». این کلمه، بر پیشانی ده‌ها مجسمه، نقاشی و اثر هنری نشسته و به امضای مردی بدل شده که با دستانش، به هیچ، هستی بخشید.

پرویز تناولی، پدر مجسمه‌سازی مدرن ایران، فقط یک هنرمند نیست. او یک باستان‌شناسِ فرهنگ عامه است. یک شاعرِ حجم. کسی که از دل آهن، برنز، و فایبرگلاس، موجوداتی بیرون کشیده که هم ریشه در اساطیر کهن ایرانی دارند و هم با زبان مدرنیسم جهانی سخن می‌گویند. نام او امروز با گران‌ترین اثر هنری خاورمیانه گره خورده؛ مجسمه‌ای که در حراج کریستی دبی، رکوردها را شکست. اما اهمیت تناولی، فقط در قیمت آثارش نیست. اهمیت او در این است که به ما نشان داد «هویت»، می‌تواند در قالب مدرن ریخته شود، بی‌آنکه اصالت خود را از دست بدهد.

کودکی در کوچه‌های سنگلج، با چشمانی در جست‌وجوی شکل‌ها

پرویز تناولی در ۳ فروردین ۱۳۱۶ (۲۴ مارس ۱۹۳۷) در تهران به دنیا آمد. در محلّهٔ سنگلج، یکی از قدیمی‌ترین و اصیل‌ترین مناطق تهران. جایی که هنوز بوی کاهگل و نان داغ از کوچه‌هایش بلند می‌شد و قصه‌های کهنه، از زبان پیرمردها به نسل بعد می‌رسید. پرویز از همان کودکی، شیفتهٔ شکل‌ها بود. شیفتهٔ حجم‌ها. او با گل رس بازی می‌کرد و آدمک‌های کوچک می‌ساخت، بی‌آنکه بداند روزی همین کار، به رسالت زندگی‌اش بدل خواهد شد.

در نوجوانی، در دبیرستان البرز درس خواند و سپس در سال ۱۳۳۴، پایش به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران باز شد. جایی که در آن، نقاشی خواند، اما خیلی زود دریافت که روحش با نقاشی اشباع نمی‌شود. او به حجم نیاز داشت. به چیزی که بتواند لمسش کند، دورش بچرخد، و در فضا، حضور فیزیکی داشته باشد.

از تهران تا میلان: شاگردی که استاد شد

در سال ۱۳۳۷، تناولی پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه تهران، با بورسیهٔ دولت ایتالیا راهی میلان شد. در آکادمی هنرهای زیبای بررا، زیر نظر استادان بزرگ ایتالیایی، مجسمه‌سازی آموخت. در همان سال‌ها بود که با آثار هنرمندان مدرنیست اروپا آشنا شد: هنری مور، آلبرتو جاکومتی، مارینو مارینی. اما تناولی، به جای آنکه مقلد شود، پرسشی بنیادین در ذهنش جوانه زد: «چرا مجسمه‌های مدرن ایران، باید شبیه مجسمه‌های غربی باشند؟ ما خودمان چه داریم که بشود از آن مجسمه ساخت؟»

این پرسش، او را به سفری در اعماق فرهنگ ایران کشاند. سفری که از قالی‌های عشایری شروع شد، به طلسم‌ها و تعویذهای باستانی رسید، و سرانجام، در شیرهای سنگی گورستان‌های بختیاری و قفل‌های کهن ایرانی پهلو گرفت. تناولی، در این اشیای به‌ظاهر پیش‌پاافتاده، گنجینه‌ای از فرم‌های ناب یافت که می‌توانستند مادهٔ خام یک هنر مدرنِ کاملاً ایرانی باشند.

«هیچ»: چگونه یک کلمه، یک مکتب شد؟

دههٔ چهل بود که تناولی، دست به یکی از جسورانه‌ترین کارهای تاریخ هنر ایران زد. او یک کلمهٔ سه‌حرفی فارسی – «هیچ» – را از بستر خوشنویسی بیرون کشید و به یک حجم سه‌بعدی تبدیل کرد. کلمه‌ای که در ادبیات عرفانی ایرانی، بار فلسفی سنگینی دارد: «هیچ» در برابر «همه چیز»؛ «فنا» در برابر «بقا». اما تناولی، آن را نه با نگاه عرفانی محض، که با نگاهی بازیگوشانه و طنازانه ساخت. «هیچ»های او، گاه لبخند می‌زنند. گاه می‌رقصند. گاه در آغوش هم می‌خزند.

او خودش می‌گوید: «هیچ، واژهٔ بدی نیست. هیچ، شروع همه چیز است. از هیچ، همه چیز ساخته می‌شود.»

این مجسمه‌ها، به سرعت به نمادی از هنر مدرن ایران تبدیل شدند. «هیچ» تناولی، هم در موزهٔ متروپولیتن نیویورک ایستاده، هم در موزهٔ بریتانیا، هم در گالری تیت مدرن لندن. و جالب اینجاست که این «هیچ»، به یکی از «همه چیز»های هنر معاصر بدل شده است.

شاعرِ حجم: از شیرهای سنگی تا قفل‌های کهن

تناولی اما فقط به «هیچ» محدود نماند. او در طول هفت دهه فعالیت هنری، مجموعه‌های متعددی خلق کرده که هرکدام، پنجره‌ای به گوشه‌ای از فرهنگ ایران می‌گشایند. یکی از مشهورترین این مجموعه‌ها، «شیرهای ایرانی» است. تناولی، که سال‌ها شیفتهٔ شیرهای سنگی گورستان‌های بختیاری بود، این شیرها را از دل قبرستان‌ها بیرون کشید و به گالری‌ها آورد. شیرهایی که دیگر فقط محافظ اموات نبودند، بلکه نمادی از قدرت، صلابت، و تداوم یک فرهنگ شدند.

مجموعهٔ دیگرش، «قفل‌ها» ست. قفل‌های کهن ایرانی که روزگاری برای بستن درها و صندوق‌ها به کار می‌رفتند، در دستان تناولی به مجسمه‌هایی مستقل بدل گشتند. او از فرم این قفل‌ها – که بسیاری‌شان خودشان آثار هنری فراموش‌شده‌ای بودند – الهام گرفت و آن‌ها را بزرگ کرد، در برنز ریخت، و به نمادی از «بستگی» و «گشودگی» تبدیل نمود.

و مجموعهٔ دیگر، «طلسم‌ها و تعویذها» ست. تناولی که خودش سال‌ها کلکسیونر تعویذهای کهن ایرانی بود، از این اشیای جادویی، مجسمه‌هایی ساخت که هم ریشه در خرافات عامیانه دارند و هم با روانکاوی مدرن گره می‌خورند.

از دانشگاه تا حراج‌های میلیون دلاری

تناولی فقط یک مجسمه‌ساز نیست؛ یک معلم است. او در دههٔ چهل، گروه مجسمه‌سازی دانشکدهٔ هنرهای زیبا را – که تا آن زمان منحل شده بود – دوباره بنیان نهاد و نسلی از مجسمه‌سازان ایرانی را پرورش داد. او همچنین یکی از بنیان‌گذاران مکتب «سقاخانه» بود؛ جنبشی که هنرمندانش، از نقشمایه‌های مذهبی و عامیانه ایرانی برای خلق هنر مدرن استفاده می‌کردند.

در سال ۲۰۰۸، مجسمهٔ «پرسپولیس» از مجموعهٔ «هیچ» او، در حراج کریستی دبی به قیمت ۲.۸ میلیون دلار فروخته شد و رکورد گران‌ترین اثر هنری زندهٔ خاورمیانه را شکست. این رکورد، فقط یک عدد نبود. تأییدی بود بر این حقیقت که «هنر مدرن ایران»، دیگر یک هنر حاشیه‌ای نیست. هنری است که در میدان جهانی، خریداران جدی دارد.

مردی که در غربت، هنوز ایران را نفس می‌کشد

تناولی از سال ۱۳۵۷، عمدتاً در ونکوور کانادا زندگی می‌کند. اما خانه‌اش، غرق در اشیای ایرانی است. قالی‌های عشایری، قفل‌های کهنه، تعویذهای قدیمی، و کتاب‌هایی دربارهٔ هنر ایران. او در مصاحبه‌ای گفته: «من هر جا که باشم، ایران را با خودم می‌برم. در هر مجسمه‌ام، یک تکه از ایران هست.»

او هنوز هم کار می‌کند. هنوز هم «هیچ» می‌سازد. هنوز هم از دل برنز و فایبرگلاس، شعر بیرون می‌کشد. و هنوز هم، با همان لهجهٔ شیرین تهرانی، از روزهای جوانی‌اش در کوچه‌های سنگلج می‌گوید.

چرا پرویز تناولی مهم است؟

اهمیت پرویز تناولی، فقط در رکوردهای حراجی نیست. در انقلابی است که او در نگاه ما به «هنر ایرانی» ایجاد کرد. او به ما نشان داد که «مدرن بودن»، به معنای فراموش کردن گذشته نیست. می‌شود از قفل‌های کهنه، از شیرهای سنگی، و از یک کلمهٔ سادهٔ سه‌حرفی، آثاری خلق کرد که هم در تهران معاصر نفس بکشند و هم در گالری‌های نیویورک و لندن.

او ثابت کرد که «هویت»، یک جعبهٔ بسته نیست. هویت، یک رود است. و هنرمند، کسی است که این رود را به جریان می‌اندازد، نه آنکه در برابرش سد بسازد.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی پرویز تناولی این باشد: «برای جهانی شدن، نیازی نیست شبیه دیگران شوی. کافی است عمیقاً خودت باشی. آن‌قدر عمیق که از دل خودت، به اعماق مشترک تمام انسان‌ها برسی.»