در میان تمام صداهایی که از گلوی انسان بیرون آمده، برخی صداها هستند که دیگر فقط صدا نیستند. آنها تبدیل به «حافظه» می‌شوند. حافظهٔ یک ملت. وقتی ربنا می‌خواند، انگار تمام رمضان‌های کودکی یک نسل، در ارتعاش تارهای صوتی‌اش زنده می‌شود. وقتی «مرغ سحر» را می‌خواند، گویی فریاد تمام آزادی‌خواهان تاریخ، در سینه‌اش طنین‌انداز می‌شود. و وقتی «ایران ای سرای امید» را زمزمه می‌کند، حتی آنان که سال‌هاست از وطن دورند، بوی باران کوچه‌های تهران را حس می‌کنند.

این صدا، امانتی بود که خدا به محمدرضا شجریان سپرد. و او، این امانت را نه فقط پاس داشت، که چنان پروراند که امروز، بخشی از هویت ما شده است. بخشی از «ایرانی بودن».

کودکی در مشهد، در سایهٔ پدری که قرآن می‌خواند

محمدرضا شجریان در اول مهر ۱۳۱۹ در مشهد به دنیا آمد. پدرش، مهدی شجریان، قاری مشهور قرآن بود و صدایی گرم و قدرتمند داشت. محمدرضای کوچک، از همان خردسالی، پای رحل قرآن پدر می‌نشست و به نجوای آیات گوش می‌داد. پدر، نخستین معلم او بود. به او آموخت که صدا، فقط برای خواندن نیست. صدا، یک مسئولیت است. صدا، می‌تواند روح انسان‌ها را لمس کند، پس باید پاک باشد و بی‌آلایش.

محمدرضا در پنج‌سالگی، قرآن را با صوت می‌خواند. در دوازده‌سالگی، ردیف‌های آواز ایرانی را نزد پدر و سپس استادان بزرگ مشهد آموخت. او در کنار آواز، خوشنویسی نیز می‌کرد و خط نستعلیق را چنان می‌نوشت که بعدها به درجهٔ ممتاز رسید.

در بیست‌ساله‌گی، به دانشسرای مقدماتی مشهد رفت و معلم شد. سال‌ها در روستاهای اطراف مشهد به کودکان تدریس می‌کرد. خودش بعدها گفت: «معلمی، بهترین شغل دنیاست. اگر خواننده هم نمی‌شدم، یک معلم روستا می‌ماندم و خوشبخت بودم.»

از رادیو تا «ربنا»: تولد یک اسطوره

شجریان در سال ۱۳۴۵ به تهران رفت و در آزمون رادیو شرکت کرد. قبول نشد. اما ناامید نشد. یک سال بعد، دوباره آزمون داد و این بار، با درخشش تمام پذیرفته شد. او در رادیو، با استادان بزرگ موسیقی ایران آشنا شد: نورعلی برومند، عبدالله دوامی، داریوش صفوت. از آن‌ها گوشه‌های فراموش‌شدهٔ ردیف را آموخت و سنت را نه از کتاب، که از حنجرهٔ آخرین بازماندگانش فراگرفت.

اما آنچه شجریان را از تمام هم‌نسلانش متمایز کرد، فقط تکنیک بی‌نظیرش نبود. نوآوری‌هایش بود. او در دههٔ شصت، «ربنا» را خواند؛ دعایی که چهارده قرن در کتاب‌ها مانده بود، اما وقتی از گلوی شجریان بیرون آمد، تبدیل به بخشی از آیین افطار ایرانیان شد. رمضان، بدون ربنا، برای میلیون‌ها ایرانی ناقص است. این، قدرت صدایی است که می‌تواند نیایش را به هنر تبدیل کند.

او همچنین در کانون چاووش، در کنار محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، و پرویز مشکاتیان، تصنیف‌هایی خواند که به سرودهای نسل انقلاب بدل شدند. اما هرگز اجازه نداد صدایش به ابزاری برای قدرت تبدیل شود. همیشه، حنجره‌اش را فقط به «مردم» تقدیم کرد.

خسرو آواز ایران: از تخت جمشید تا صحنه‌های جهان

در دههٔ هفتاد، شجریان با گروه «دل» و سپس با گروه «آوا» و «شهناز» (که با همراهی پسرش همایون و استادان بزرگ موسیقی تشکیل داد) به اجراهای زنده روی آورد. کنسرت‌هایش، نه فقط یک اجرای موسیقی، که یک «آیین» بود. تماشاگران، با چشمانی اشک‌بار، به صدایی گوش می‌دادند که انگار از اعماق تاریخ می‌آمد. از اعماق روح.

او در تخت جمشید خواند. در کاخ ورسای فرانسه خواند. در تالار رویال آلبرت لندن، در کارنگی هال نیویورک، در سالن‌های بزرگ اروپا و آسیا. و در هر اجرا، ثابت کرد که موسیقی ایرانی، فقط یک «هنر محلی» نیست. یک زبان جهانی است.

نشان‌های افتخار از سراسر جهان به سویش سرازیر شد: نشان شوالیهٔ ادب و هنر فرانسه (۱۹۹۹)، نشان موتسارت از یونسکو (۲۰۰۶)، نشان پیکاسو (۱۹۹۹)، جایزهٔ بیتا از دانشگاه استنفورد (۲۰۱۱)، و ده‌ها جایزهٔ دیگر. اما خودش می‌گفت: «بزرگ‌ترین جایزهٔ من، وقتی است که یک کارگر ساده، در گوشهٔ یک روستا، یکی از آوازهایم را زمزمه می‌کند.»

سکوت اجباری و بیماری

در سال ۱۳۹۵، خبری جهان فرهنگ ایران را در بهت فرو برد: محمدرضا شجریان به سرطان کلیه مبتلا شده است. او برای درمان به تهران و سپس به آمریکا سفر کرد. در تمام این سال‌ها، سکوت کرد. نه کنسرتی برگزار نمود، نه مصاحبه‌ای کرد. اما صدایش، از همیشه بلندتر بود. چون مردم، در نبودش، آوازهایش را زمزمه می‌کردند.

در ۱۷ مهر ۱۳۹۹، خسرو آواز ایران، پس از سال‌ها مبارزه با بیماری، در بیمارستان جم تهران چشم از جهان فرو بست. خبر که پیچید، گویی ایران یک‌پارچه سوگوار شد. از تهران و مشهد و اصفهان گرفته تا لس‌آنجلس و پاریس و تورنتو، ایرانیان در خیابان‌ها جمع شدند و ربنا را زمزمه کردند.

چرا محمدرضا شجریان مهم است؟

اهمیت شجریان، فقط در تکنیک بی‌نظیر آوازی‌اش نیست. در اخلاقش است. در این باور که «صدا، امانت است». او به ما نشان داد که می‌شود هنرمند بود و معترض نشد، اما سکوت هم نکرد. می‌شود با حنجره، تاریخ را روایت کرد، بی‌آنکه به هیچ قدرتی باج داد.

او موسیقی ایرانی را از یک هنر رو به زوال، به یک هنر زنده و جهانی تبدیل کرد. ردیف را از کتاب‌ها بیرون کشید و به خیابان‌ها آورد. ربنا را به بخشی از حافظهٔ جمعی ما بدل ساخت. و به میلیون‌ها ایرانی آموخت که «آواز»، فقط خواندن نیست. آواز، نفس کشیدن است. نفس کشیدنِ یک ملت.