شهرام ناظری؛ شوالیهای که با آواز، تاریخ را روایت کرد
31 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه
شهرام ناظری، خوانندهای که از دل کوههای کرمانشاه برخاست و با حنجرهاش، نه فقط موسیقی ایران، که وجدان یک ملت را روایت کرد. نیویورکتایمز او را «بلبل فارسی» نامید، کریستین ساینس مانیتور او را «لوچیانو پاواروتی ایران» خواند، اما خودش، فقط یک «خادم موسیقی» بود. کسی که صدایش، پلی شد میان آسمان عرفان مولانا و خاک تفتیدهٔ سرزمینی که همیشه در جستوجوی آزادی بوده است.
تصور کنید صدایی را که بتواند هم «گل صدبرگ» مولانا را به سماع بیاورد، هم «ایران ای سرای امید» را در گلوی ملتی زخمخورده فریاد بزند. صدایی که وقتی از دل برمیآید، گویی تمام تاریخ یک فرهنگ، در ارتعاش تارهای صوتیاش خلاصه شده. این صدا، متعلق به شهرام ناظری است؛ مردی که نیویورک تایمز او را «بلبل فارسی» نامید و منتقدان جهانی، او را «لوچیانو پاواروتی ایران» خواندند. اما خودش، هرگز این القاب را جدی نگرفت. او فقط یک «خادم موسیقی» بود، آنهم از دیاری که موسیقی در آن، فقط هنر نیست؛ جان است و جانمایه.
کودکی در کوچهی یخچالی، در خانهای که موسیقی بود
شهرام ناظری در ۲۹ بهمن ۱۳۲۸ در کوچهی یخچالی، در محلهٔ برزهدماغ کرمانشاه به دنیا آمد؛ شهری که موسیقی در آن، مثل هوا، در تاروپود زندگی مردم تنیده شده است. او در خانوادهای کُرد و اهل موسیقی چشم به جهان گشود. مادرش او را از همان خردسالی با شعر و آواز آشنا کرد و پدرش، که صدایی لطیف داشت و سهتار مینواخت، او را با گوشهها و ردیفهای آواز ایرانی پیوند داد.
اما نبوغ موسیقی در خانوادهٔ ناظری، فقط به پدر و مادر محدود نمیشد. بزرگ خاندان، پرویزخان پورناظری، خود از شاگردان درویشخان و کلنل وزیری بود و بسیاری از موسیقیدانان کرمانشاه، نت و موسیقی اصیل ایرانی را از او آموخته بودند. در چنین محیطی، جای تعجب نبود که شهرام در هفتسالگی، نخستین برنامهٔ هنریاش را در رادیو کرمانشاه اجرا کند و در یازدهسالگی، پایش به تلویزیون ملی ایران باز شود.
از محضر استادان بزرگ تا کانون چاووش
ناظری اما به نبوغ ذاتیاش قانع نبود. او در هفدهسالگی، برای بهرهگیری از محضر استادان بزرگ موسیقی ایرانی – عبدالله دوامی، نورعلیخان برومند، عبدالعلی وزیری و محمود کریمی – راهی تهران شد. او مکاتب مختلف آوازی را آموخت، اما هرگز در هیچکدام محصور نماند. او به دنبال صدایی بود که بتواند هم ریشه در سنت داشته باشد و هم پاسخگوی پرسشهای انسان امروز.
در اواخر دههٔ پنجاه، ناظری به کانون چاووش پیوست؛ همان کانونی که محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده و محمدرضا شجریان در آن گرد آمده بودند تا موسیقیای خلق کنند که راوی دردها و امیدهای یک ملت باشد. در آن کانون، ناظری تصنیفهایی خواند که هنوز، پس از دههها، از حافظهٔ تاریخی ایرانیان پاک نشده است: «ایران ای سرای امید» با آهنگ محمدرضا لطفی بر شعری از هوشنگ ابتهاج، و «آزادی» و «کاروان شهید» که به سرودهای نسل انقلاب بدل شدند.
مولانا، گل صدبرگ، و صدایی که جهانی شد
پس از پایان کار کانون چاووش، ناظری راهی متفاوت در پیش گرفت. او به سراغ مولانا جلالالدین بلخی رفت و نخستین خوانندهای شد که به طور ویژه به شعر مولوی توجه کرد. آلبوم «گل صدبرگ» که حاصل این دوره بود، به یکی از پرفروشترین و ماندگارترین آلبومهای تاریخ موسیقی ایران تبدیل شد. تصنیف «اندک اندک» با شعر مولانا در این آلبوم، چنان در دلها نشست که هنوز، پس از چهار دهه، در محافل و مجالس ایرانی زمزمه میشود.
در دههٔ هفتاد، ناظری با پسرعمویش کیخسرو پورناظری همکاری کرد و آثاری با ساز تنبور خلق نمود که تصنیف «مهتاب رو» از آن جمله است. او همچنین در آلبوم «آتشی در نیستان» با شعر مجذوب تبریزی، و در «شیدا شدم» با شعری از خودش، نشان داد که نه فقط یک خواننده، که یک «راوی» است؛ راوی عشق، عرفان، و آزادی.
از نشان لژیون دونور تا شوالیهٔ ملی لیاقت
کارنامهٔ هنری شهرام ناظری، پر از افتخاراتی است که کمتر هنرمند ایرانیای به آنها دست یافته است. او در سال ۱۹۷۵، جایزهٔ کونکورز موسیقی فولکلور را از آن خود کرد. در سال ۱۹۹۷، جایزهٔ بهترین موسیقی عرفانی جهان را در جشنوارهٔ فاس مراکش دریافت نمود. در سال ۲۰۰۷، دولت فرانسه نشان لژیون دونور را به او اهدا کرد و در سال ۲۰۱۴، نشان شوالیهٔ ملی لیاقت فرانسه را دریافت نمود.
انجمن آسیا او را «هنرمند برتر آسیا» نامید و مجمع آسیا ۲۱، از او به عنوان یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان قاره یاد کرد. اما شاید بزرگترین افتخار او، نه در این نشانها، که در قلب میلیونها ایرانیای باشد که در شبهای تنهایی، با صدای او گریه کردهاند و در صبحهای امید، با آواز او برخاستهاند.
چرا شهرام ناظری مهم است؟
اهمیت شهرام ناظری، فقط در تکنیک بینظیر آوازیاش نیست. در انتخابهایش است. او در روزگاری که موسیقی پاپ داشت همه چیز را در خود غرق میکرد، به سراغ مولانا رفت و ثابت کرد که «عرفان»، میتواند پرفروش باشد. در روزگاری که خوانندگان از سیاست میگریختند، «ایران ای سرای امید» خواند و نشان داد که هنر، نمیتواند نسبت به سرنوشت ملتش بیتفاوت باشد.
او پلی ساخت میان موسیقی کُردی و موسیقی ایرانی، میان تنبور و سهتار، و میان عرفان شرقی و مخاطب جهانی. و در تمام این سالها، هرگز تسلیم وسوسهٔ «ستاره شدن» نشد. او ماند و خواند، حتی وقتی خواندن، هزینه داشت. و این، شاید بزرگترین درس زندگی شهرام ناظری باشد: «صدا، فقط برای خواندن نیست. صدا، گاهی برای فریاد زدن است. و گاهی، برای زمزمه کردن حقیقتی که نباید فراموش شود.»