در میان تمام شگفتی‌های خلقت، هیچ چیز به پیچیدگی و رازآمیزی مغز انسان نیست. توده‌ای به وزن یک و نیم کیلوگرم که تمام آنچه هستیم، می‌اندیشیم، احساس می‌کنیم و رؤیا می‌بینیم، در آن نهفته است. حال تصور کنید که کسی باید چاقوی جراحی را در این هزارتوی اسرارآمیز فرو ببرد؛ آن هم نه در هر نقطه‌ای، که در عمیق‌ترین و خطرناک‌ترین زوایایش، در نزدیکی ساقهٔ مغز، جایی که یک میلیمتر خطا، می‌تواند بیمار را برای همیشه فلج کند، گنگ کند، یا به کما بفرستد.

این کسی، مجید سمیعی است. مردی که شش دهه از عمرش را در چنین مرز باریکی میان مرگ و زندگی ایستاده و نه تنها سقوط نکرده، که نقشهٔ این قلمرو خطرناک را برای همیشه تغییر داده است.

پسری در میان کتاب‌های عمو

۱۹ خرداد ۱۳۱۶. تهران. در خانواده‌ای گیلک و فرهیخته، پسری به دنیا آمد که نامش را مجید گذاشتند. عمویش، دکتر ابراهیم سمیعی، از نخستین جراحان مغز و اعصاب ایران بود و ریاست بیمارستان پهلوی (امام خمینی فعلی) را بر عهده داشت. کتابخانهٔ عمو، پناهگاه مجید نوجوان بود. او ساعت‌ها در میان کتاب‌های پزشکی می‌نشست، با حیرت به تصاویر مغز و اعصاب خیره می‌شد و رؤیایی را در دل می‌پروراند که هنوز نامش را نمی‌دانست.

در دبیرستان البرز – همان مدرسهٔ افسانه‌ای – درس خواند. سپس در دانشگاه تهران، در رشتهٔ زیست‌شناسی ثبت‌نام کرد. اما چیزی در درونش می‌گفت که مسیرش فراتر از این است. در بیست‌سالگی، با چمدانی بسته و دلی لبریز از امید، ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. رؤیای او؟ پزشکی. مسیرش؟ ناشناخته و دشوار.

ماینتس، شورمن، و پله‌های ترقی

مجید سمیعی در دانشگاه یوهانس گوتنبرگ ماینتس، در کرانهٔ راین، ثبت‌نام کرد. یکی از قدیمی‌ترین و معتبرترین دانشگاه‌های آلمان. پس از پایان دورهٔ پزشکی، سرنوشت، او را به بخش جراحی مغز و اعصاب همان دانشگاه کشاند. و در آنجا بود که با مردی آشنا شد که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد: پروفسور کورت شورمن.

شورمن، از بنیان‌گذاران جراحی مدرن مغز و اعصاب در اروپا بود. مردی سخت‌گیر، دقیق، و نابغه. زیر دست او، سمیعی نه فقط فنون جراحی، که فلسفهٔ جراحی را آموخت. اینکه جراح مغز، باید نقاش باشد، موسیقی‌دان باشد، مهندس باشد، و بیش از همه، انسان باشد. او در ۳۳ سالگی، تخصص جراحی مغز و اعصاب را به پایان رساند. در ۳۴ سالگی، دانشیار دانشگاه ماینتس شد. در ۳۶ سالگی، به مقام استادی کرسی جراحی مغز و اعصاب رسید. و در ۴۰ سالگی، ریاست بیمارستان نوردراشتات هانوفر را بر عهده گرفت؛ بیمارستانی که تحت رهبری او، به یکی از معتبرترین مراکز جراحی مغز و اعصاب جهان تبدیل شد.

قلمرو ممنوعه: ساقهٔ مغز

بگذارید به همان نقطه‌ای برگردیم که سمیعی را از تمام همتایانش متمایز کرد: ساقهٔ مغز.

ساقهٔ مغز، که تنها به اندازهٔ یک انگشت شست است، مرکز کنترل تمام اعمال حیاتی بدن است: تنفس، ضربان قلب، بلع، حرکت چشم‌ها. تا دههٔ ۱۹۸۰، جراحی در این ناحیه عملاً «ممنوع» تلقی می‌شد. تومورهای این منطقه، حکم اعدام داشتند. پزشکان به بیماران می‌گفتند: «کاری از دست ما برنمی‌آید. برو و باقی عمرت را زندگی کن.»

اما مجید سمیعی، این تابو را شکست. او نخستین جراحی بود که با موفقیت، تومورهای ساقهٔ مغز را خارج کرد. او به جهانیان نشان داد که این قلمرو ممنوعه، با دانش کافی، تکنیک بی‌نظیر و شجاعتی مثال‌زدنی، قابل فتح است. داستان‌های بیماران او، افسانه‌ای شده‌اند. دختری نوجوان که توموری در عمق ساقهٔ مغزش، او را به تدریج فلج می‌کرد. پزشکان در کشورش گفته بودند که تنها چند ماه فرصت دارد. سمیعی، طی یک جراحی ده ساعته، تومور را به طور کامل خارج کرد. دخترک، نه تنها زنده ماند، که راه رفتن را دوباره آموخت.

او بیش از ۱۵۰۰۰ تومور قاعدهٔ جمجمه را تاکنون جراحی کرده است. رقمی که در تاریخ پزشکی بی‌نظیر است.

امضای سمیعی: بازگرداندن لبخند

در میان شاهکارهای بی‌شمار سمیعی، شاید هیچ‌یک به اندازهٔ جراحی‌های «آناستوموز عصب هیپوگلوسال-فاشیال» نمادین نباشد. بیمارانی که به دلیل تومور یا حادثه، عصب فاشیال (عصب حرکتی صورت) خود را از دست داده‌اند، دچار فلج نیمی از صورت می‌شوند. نمی‌توانند پلک بزنند. نمی‌توانند لبخند بزنند. نیمی از چهره‌شان، به نقابی بی‌روح تبدیل می‌شود.

سمیعی، روشی برای پیوند عصب هیپوگلوسال (عصب حرکتی زبان) به عصب فاشیال ابداع کرد که در آن، بیمار می‌تواند دوباره لبخند بزند، دوباره پلک بزند، دوباره با چهره‌ای زنده با جهان روبه‌رو شود. او خود می‌گوید: «بازگرداندن لبخند به صورت یک بیمار، برای من از هر جایزه‌ای ارزشمندتر است.»

INI: رؤیایی که آجر شد

در سال ۲۰۰۰، سمیعی به رؤیای دیرینه‌اش جامهٔ عمل پوشاند: مؤسسهٔ بین‌المللی علوم اعصاب هانوفر (INI). این مؤسسه، که با سرمایه‌گذاری شخصی او و حمایت دولت آلمان ساخته شد، امروز یکی از پیشرفته‌ترین مراکز علوم اعصاب جهان است. معماری خیره‌کننده‌اش که به شکل مغز انسان طراحی شده، نمادی است از آنچه در درونش می‌گذرد: جراحی‌های فوق‌پیشرفته، پژوهش‌های بنیادین، و آموزش نسل بعدی جراحان مغز و اعصاب از سراسر جهان.

در INI، ربات‌ها در کنار جراحان کار می‌کنند. سیستم‌های تصویربرداری حین عمل، تصویری سه‌بعدی و زنده از مغز بیمار ارائه می‌دهند. و بیمارانی از بیش از ۱۲۰ کشور جهان، برای درمان به این معبد علم می‌آیند.

افتخاراتی که شماره ندارند

کارنامهٔ علمی و حرفه‌ای مجید سمیعی، چنان پربار است که حتی فهرست کردن آن دشوار است. او مدال فدرال صلیب لیاقت دولت آلمان را دریافت کرده است. جایزهٔ لایبنیتس – معتبرترین جایزهٔ علمی آلمان – را در کارنامه دارد. او نخستین جراح غیرآمریکایی بود که به ریاست فدراسیون جهانی انجمن‌های جراحان مغز و اعصاب (WFNS) برگزیده شد. و در ایران، نشان ابن سینا – بالاترین نشان علمی کشور – را از آن خود کرده است.

او همچنین نایب رئیس انجمن جراحان مغز و اعصاب آلمان، عضو افتخاری بیش از ۳۰ انجمن علمی بین‌المللی، و نویسندهٔ بیش از ۵۰۰ مقالهٔ علمی و ۱۷ کتاب تخصصی است که برخی از آن‌ها، کتاب‌های مرجع جراحی مغز و اعصاب در سراسر جهان هستند.

مردی که با مرزها بیگانه است

مجید سمیعی، اکنون در آستانهٔ ۸۸ سالگی، هنوز هم جراحی می‌کند. هنوز هم هر روز صبح، روپوش سفیدش را می‌پوشد و وارد اتاق عملی می‌شود که در آن، مرز میان مرگ و زندگی، به نازکی تیغ جراحی‌اش است. او در مصاحبه‌ای گفته: «من هرگز خودم را یک جراح ندیده‌ام. من یک معلمم. یک دانشجو. یک جوینده. جراحی، فقط ابزاری است برای کمک به انسان‌ها. هدف نهایی، فهمیدن است.»

او را «پدر جراحی قاعدهٔ جمجمه» می‌نامند. «جادوگر هانوفر» لقبش داده‌اند. اما شاید بهترین توصیف برای او، همان باشد که خودش برای خود برگزیده: «شاگردی که هنوز در حال آموختن است.»

این است داستان مجید سمیعی: پسری از تهران که با شجاعت، دانش، و انسانی عمیق، قلمروهای ممنوعهٔ مغز را فتح کرد و به میلیون‌ها انسان، امیدِ زندگی دوباره بخشید.